تبليغاتX
پیامبر خدا
 
درود بر تو اي رسول خدا درود بر تو اي پيغمبر خدا درود بر تو اي محمد بن عبدالله درود بر تو اي خاتم پيغمبران گواهم که تو رساندي رسالت را و بپا داشتي نماز را و عطا کردي زکات را و امر به معروف و نهي از منکر کردي و پرستيدي خدا را خالص و با اخلاص تا يقين به تو رسيد درودهاي خدا بر تو و رحمت او و بر اهل و خاندان پاکت گواهم به اينکه نيست معبودي جز خدا يگانه و بي شريک هستي و گواهم که محمد بنده و رسول خدا و گواهم که تو فرستاده خدايي و تو محمد بن عبدالله و گواهم که تو حق رساندي رسالت هاي پروردگارت را و نصيحت کردي براي امتت و جهاد کردي در راه خدا و پرستيدي خدا را تا رسيدي به يقين از روي حکمت و پند نيک و ادا کردي آنچه براي توست از حق و تويي مهربان به مؤمنان و سخت گير بر کافران برساند خدا تو را به بهترين شرافت مقام مکرمان حمد خدا را که ما را بوسيله تو از شرک و گمراهي نجات داد خدايا پس قرار بده صلوات خودت و درودهاي فرشتگان مقربين خودت و پيامبران مرسلت و بندگان شايسته ات را و اهل آسمانها و زمين ها و هر که تسبيح تو کند اي پروردگار جهانيان از اولين و آخرين بر محمد بنده تو و رسول تو و پيغمبرت و امينت و همرازت و دوستت و برگزيده ات و مخصوصت و ويژه ات و بهتر از خلقت خدايا بده به او درجه بلند و بياور برايش وسيله از بهشت و برانگيز او را به
مقام پسنديده اي که رشک برند بر او اولين و آخرين خدايا تو فرمودي که اگر آنها وقتي به خود ستم مي کردند مي آمدند نزد تو و آمرزش مي خواستند از خدا و طلب آمرزش مي کردند براي آنها رسول مي فهميدند که خدا بسيار توبه پذير و مهربان است و من نزد تو آمدم آمرزش جو توبه کار از گناهانم و من به تو رو آوردم به خداي پروردگارم و پروردگارت تا بيامرزد گناهان مرا
مي خواهم از خدا که برگزيد تو را و اختيار کرد تو را و راهنمايي کرد تو را و رهنمود کرد تو را که رحمت فرستد بر تو براستي خدا و فرشتگانش رحمت خواهند براي پيغمبر اي کسانيکه ايمان آورده ايد رحمت خواهيد بر او و درود فراوان فرستيد

 پرتوى از سيره و سيماى محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)، فرزند عبداللّه بن
عبدالمطّلب بن هاشم بن عبدمناف، در مكّه به دنيا آمد.پيش از ولادت، پدرش عبداللّه درگذشته بود.محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) شش سال داشت كه مادرش آمنه را نيز از دست داد.او تا هشت سالگى زير سرپرستى جدّش عبدالمطّلب بود و پس از مرگ جدّش در خانه عمويش ابوطالب سُكنا گزيد.رفتار و كردار او در خانه ابوطالب، نظر همگان را به سوى خود جلب
كرد و ديرى نگذشت كه مهرش در دلها جاى گرفت.او برخلافِ كودكانِ همسالش كه موهايى ژوليده و چشمانى آلوده
داشتند، مانند بزرگسالان موهايش را مرتّب مىكرد و سر و صورتِ خود را تميز نگه مىداشت.او به چيزهاى خوراكى هرگز حريص نبود، كودكان همسالش، چنان كه رسم اطفال است، با دستپاچگى و شتابزدگى غذا مىخوردند و گاهى لقمه از دست يكديگر مىربودند، ولى او به غذاى اندك اكتفا و از حرص ورزى در غذا خوددارى مىكرد.در همه احوال، متانت بيش از حدِّ سنّ و سالِ خويش از خود نشان مىداد.
بعضى روزها همين كه از خواب برمىخاست، به سر چاه زمزم مىرفت و از آب آن جرعهاى چند مىنوشيد و چون به وقت چاشت به صرف غذا دعوتش مىنمودند، مىگفت: احساس گرسنگى نمىكنم.
او نه در كودكى و نه در بزرگسالى، هيچ گاه از گرسنگى و تشنگى سخن
به زبان نمىآورد.عموى مهربانش ابوطالب او را هميشه در كنار بستر خود مىخوابانيد.
همو گويد: من هرگز كلمهاى دروغ از او نشنيدم و كار ناشايسته و خنده بيجا از او نديدم.
او به بازيچههاى كودكان رغبت نمىكرد و گوشه گيرى و تنهايى را دوست مىداشت و در همه حال متواضع بود.
آن حضرت در سيزده سالگى، ابوطالب را در سفر شام، همراهى كرد.در همين سفر بود كه شخصيّت، عظمت، بزرگوارى و امانتدارى خود را نشان داد.
بيست و پنج سال داشت كه با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد.محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان مردم مكّه به امانتدارى و صداقت مشهور گشت تا آنجا كه همه، او را محمّد امين مىخواندند.در همين سنّ و سال بود كه با نصب حجرالاسود و جلوگيرى از فتنه و آشوب قبايلى، كاردانى و تدبير خويش را ثابت كرد و با شركت در انجمن جوانمردان مكّه (= حلفالفضول) انسان دوستى خود را به اثبات رساند.پاكى و درستكارى و پرهيز از شرك و بتپرستى و بىاعتنايى به مظاهر
دنيوى و انديشيدن در نظام آفرينش، او را كاملاً از ديگران متمايز ساخته
بود.
آن حضرت در چهل سالگى به پيامبرى برانگيخته شد و دعوتش تا سه سال
مخفيانه بود.
پس از اين مدّت، به حكم آيه «وَ أَنـْذِرْ عَشيرَتَكَ
الاَْقـْرَبينَ»; يعنى: «خويشاوندان نزديك خود را هشدار ده!»، رسالت
خويش را آشكار ساخت و از بستگان خود آغاز كرد و سپس دعوت به توحيد و
پرهيز از شرك و بتپرستى را به گوشِ مردم رساند.
از همين جا بود كه سران قريش، مخالفت با او را آغاز كردند و به
آزار آن حضرت پرداختند.
حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدّت سيزده سال در مكّه،
با همه آزارها و شكنجه هاى سرمايه داران مشرك مكّه و همدستان آنان،
مقاومت كرد و از مواضع الهى خويش هرگز عقب نشينى ننمود.
پس از سيزده سال تبليغ در مكّه، ناچار به هجرت شد.
پس از هجرت به مدينه زمينه نسبتاً مناسبى براى تبليغ اسلام فراهم
شد، هر چند كه در طىّ اين ده سال نيز كفّار، مشركان، منافقان و قبايل
يهود، مزاحمت هاى بسيارى براى او ايجاد كردند.
در سال دهم هجرت، پس از انجام مراسم حجّ و ترك مكّه و ابلاغ امامت
على بن ابىطالب(عليه السلام) در غدير خم و اتمام رسالت بزرگ خويش، در
بيست و هشت صفر سال يازدهم هجرى، رحلت فرمود.
 
اخلاق و سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كاملترين انسان و بزرگ و سالار
تمام پيامبران است.
در عظمت آن حضرت همين بس كه خداوند متعال در قرآن مجيد او را با
تعبير «يا ايّها الرّسول» و «يا ايّها النّبى» مورد خطاب قرار مىدهد و
او را به عنوان انسانى الگو براى تمام جهانيان معرّفى مىنمايد: «لَقَدْ
كانَ لَكُم في رَسُول اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»; «در] سيره و سخن[
پيامبر خدا براى شما الگوى نيكويى است.»او به حقّ داراى اخلاقى كامل و
جامعِ تمام فضايل و كمالات انسانى بود.
خدايش او را چنين مىستايد: «إِنّك لَعَلى خُلُق عَظيم»; «اى پيامبر
تو داراى بهترين اخلاق هستى.» «وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَليظَ الْقَلْبِ
لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»; «اگر تندخو و سخت دل مىبودى مردم از
اطرافت پراكنده مىشدند.» از اين رو، يكى از مهمترين عوامل پيشرفت
اسلام، اخلاق نيكو و برخورد متين و ملايم آن حضرت با مردم بود.
در طول زندگانى او هرگز ديده نشد وقتش را به بطالت بگذراند.
در مقام نيايش هميشه مىگفت: «خدايا از بيكارگى و تنبلى و زبونى به
تو پناه مىبرم.»، و مسلمانان را به كار كردن تحريض مىنمود.
او هميشه جانب عدل و انصاف را رعايت مىكرد و در تجارت به دروغ و
تدليس، متوسّل نمىشد و هيچ گاه در معامله سختگيرى نمىكرد و با كسى
مجادله و لجاجت نمىنمود و كار خود را به گردن ديگرى نمىانداخت.
او صدق گفتار و اداى امانت را قوام زندگى مىدانست و مىفرمود: اين
دو در همه تعاليم پيغمبران تأكيد و تأييد شده است.
در نظر او همه افراد جامعه، موظّف به مقاومت در برابر ستمكاران
هستند و نبايد نقش تماشاگر داشته باشند.
مىفرمود: برادرت را چه ظالم باشد و چه مظلوم، يارى نما! اصحاب
گفتند: معنى يارى كردن مظلوم را دانستيم، ولى ظالم را چگونه يارى كنيم؟
فرمود: دستش را بگيريد تا نتواند به كسى ستم كند!خواننده گرامى! از
آنجا كه ما در روزگار تباهى اخلاق و غلبه شهوات و آفات به سر مىبريم،
مناسب است كه در اينجا سيماىِ صميمى پيامبرانِ الهى را عموماً و چهره
تابناك و حقيقتِ انسانىِ محمّد پيامبر اسلام را خصوصاً در تابلوىِ
تاريخىِ مستند و شكوهمندى بيابيم كه به حقّ در عصر ما برترين تصوير
انسانىِ نزديك به حقيقت از آن حضرات است.
منشور سه بُعدى تاريخ، سه چهره را نشان مىدهد: قيصران، فيلسوفان و
پيامبران.
پيامبران «سيمايى دوست داشتنى دارند، در رفتارشان صداقت و صميميّت
بيشتر از اُبّهت و قدرت پيداست، از پيشانيشان پرتو مرموزى كه چشمها را
خيره مىدارد ساطع است ، پرتويى كه همچون «لبخندِ سپيده دم» محسوس است
امّا همچون راز غيب مجهول.
ساده ترين نگاهها آن را به سادگى مىبينند امّا پيچيده ترين نبوغها
به دشوارى مىتوانند يافت.
روحهايى كه در برابر زيبايى و معنا و راز حسّاسند، گرما و روشنايى
و رمز شگفت آن را همچون گرماى يك «عشق»، برق يك «امّيد» و لطيفه پيدا و
پنهان زيبايى حس مىكنند و آن را در پرتو مرموز سيمايشان، راز پرجذبه
نگاهشان و طنين دامن گستر آوايشان، عطر مستىبخش انديشه شان ، راه
رفتنشان، نشستنشان، سخنشان، سكوتشان و زندگى كردنشان مىبينند، مىيابند
و لمس مىكنند.
و به روانى و شگفتى، «الهام» در درونشان جريان مىيابد و از آن پُر،
سرشار و لبريز مىشوند.
و اين است كه هر گاه بر بلندى قلّه تاريخ برآييم انسانها را هميشه
و همه جا در پى اين چهره هاى ساده امّا شگفت مىبينيم كه «عاشقانه چشم
به آنان دوخته اند.» ابراهيم، نوح، موسى و عيسى، پيامبران بزرگِ تاريخ
اين چنين بوده اند ، امّا محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)كه خاتم
الانبيا است چگونه است؟«در برابر كسانى كه با وى به مشاجره برمىخاستند
وى تنها به خواندن آياتى از قرآن اكتفا مىكرد و يا عقيده خويش را با
سبكى ساده و طبيعى بيان مىكرد و به جدل نمىپرداخت.
زندگىاش، پارسايان و زاهدان را به ياد مىآورد.
گرسنگى را بسيار دوست مىداشت و شكيباييش را بر آن مىآزمود.
گاه خود را چندان گرسنه مىداشت كه بر شكمش سنگ مىبست تا آزارِ آن
را اندكى تخفيف دهد.
در برابر كسانى كه او را مىآزردند چنان گذشت مىكرد و بدى را به
مِهر پاسخ مىداد كه آنان را شرمنده مىساخت.
هر روز، از كنار كوچه اى كه مىگذشت، يهودىاى طشت خاكسترى گرم از
بام خانه بر سرش مىريخت و او بىآنكه خشمگين شود، به آرامى رد مىشد و
گوشه اى مىايستاد و پس از پاك كردن سر و رو و لباسش به راه مىافتاد.
روز ديگر با آنكه مىدانست باز اين كار تكرار خواهد شد مسير خود را
عوض نمىكرد.
يك روز كه از آنجا مىگذشت با كمال تعجّب از طشت خاكستر خبرى نشد!
محمّد با لبخند بزرگوارانه اى گفت: رفيق ما امروز به سراغ ما نيامد!
گفتند: بيمار است.
گفت: بايد به عيادتش رفت.
بيمار در چهره محمّد كه به عيادتش آمده بود چنان صميميّت و محبّت
صادقانه اى احساس كرد كه گويى سالها است با وى سابقه ديرين دوستى و
آشنايى دارد.
مرد يهودى در برابر چنين چشمه زلال و جوشانى از صفا و مهربانى و
خير، يكباره احساس كرد كه روحش شسته شد و لكّه هاى شومِ بدپسندى و
آزارپرستى و ميل به كجى و خيانت از ضميرش پاك گرديد.
چنان متواضع بود كه عرب خودخواه و مغرور و متكبّر را به اعجاب
وامىداشت.
زندگىاش، رفتارش و خصوصيّات اخلاقىاش محبّت، قدرت، خلوص، استقامت و
بلندى انديشه و زيبايى روح را الهام مىداد.
سادگى رفتارش و نرمخويى و فروتنىاش از صلابت شخصيّت و جذبه معنويتش
نمىكاست.
هر دلى در برابرش به خضوع مىنشست و هر غرورى از شكستن در پاى عظمتِ
زيبا و خوبِ او سيراب مىشد.
در هر جمعى برترى او بر همه نمايان بود.»
صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)
از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه
غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه
نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى
تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و
نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او
تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.
از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله
ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.
حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و
هوشيار بود.
صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از
آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى
صادر مىكرد.
سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى
بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.
با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد
و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.
به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و
پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات
هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.
از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)
اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام
مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت
و سفارش مىفرمود.
او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه
مردانِ ايشان را بكشد.
آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن
مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.
وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با
تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.
او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و
ناچارى، پرهيز داشت.
نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و
مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده
بود.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده
تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و
بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را
رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.
او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد
گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.
لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در
وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.
 
تلاش براى تحقّق انسانيّت
وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت
بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.
همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.
آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت،
مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و
سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت
قبل از مجازات.
از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى
انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.
آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان
مىداد.
او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود
پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه
مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد
شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل
آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.
پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان
منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.
از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله
او را شنيد ـ باز كرد.
 
اخلاق فرماندهى
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه
خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».
موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه
مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى
او به ارمغان آورد.
آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و
مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود،
هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و
مىگذشت.
او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و
فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.
برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور
انديشى.
اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.
با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى
را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان
تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و
همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ،
حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.
در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره
كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست
يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او
را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود
در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر
جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او
بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن
نهند.
دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و
سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر
مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.
در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.
از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه
لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد،
انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى
كه با او دشمنى كنند.
 
نظافت
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت
و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.
علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را
از عبادات مىدانست.
موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر
خوشبو مىنمود.
روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى،
دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.
جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.
پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى
هاى بد بو پرهيز مىنمود.
شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش
بود.
خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.
تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به
جاى خود نمانَد.
نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و
پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز
نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده
و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه
حضور يابند.
 
آداب معاشرت
در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر
داشت.
هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به
زمين مىدوخت.
اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.
در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر
گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.
اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.
سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر
مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.
بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه
زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.
در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.
هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد،
ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.
از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.
جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن
بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.
 
بخشايش و گذشت
بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه
كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.
روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.
در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن
عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به
عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله
هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده
انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.
پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم
برايش فرستادند.
او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.
بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند
كه او را نيز عفو نمود.
عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت
يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه
وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را
در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و
كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.
آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند،
بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش
مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه
كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط
كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با
همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.
 
حريم قانون
آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض
مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت
نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا
نمىداشت.
زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و
نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد
نمود.
در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى
جرمش محرز گرديد.
خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى
مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به
تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و
فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در
اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه
قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از
نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون
نمىشمرد.
روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است
در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من
رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل
متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و
گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت
مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص
تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و
فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت
از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده
گفت: نه، من شما را مىبخشم.
فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و
زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از
قانون.
 
احترام به افكار عمومى
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و
نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى
خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون
و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست:
«وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ
الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ،
آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر
جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال
رأى و آزادى عمل داشتند.
كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به
جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر
سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به
تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى
نمىنمود.
نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن
مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود
قرار دهند.
در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و
فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.
اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود
ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.
همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.
دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد
تأييد واقع شد.
سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.
بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در
مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه
دوم موافقت كرد.
در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل
شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو
بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.
در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى
بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.
پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و
در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.
در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ
سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام
نمىكرد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى
كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح
داد.
چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه،
ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال،
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى
مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق
نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.
او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر
كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به
صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.
پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟
آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف
قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت
جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.
فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد
هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.
همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده
است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.
گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.آنها امتناع كردند.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود:
«اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه
زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را
به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از
انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا
آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن
گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار،
آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.
همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه
بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به
عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد
هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به
سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى
رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت
با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول
اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را
به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا
بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند
است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در
نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.
مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى
و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است
أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما
از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر
گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده
باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من
است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و
چنين است سيره عملى آن حضرت.
او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن
چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار
و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه
افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد،
و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را
به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به
ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و
ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.
صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.
اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به
پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل»
تقديم مىگردد

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

      . «وَ إِنْ مَا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ   نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَ عَلَيْنَا   الْحِسَابُ؛
اگر برخى از چيزهايى را كه به آنان وعده مى‏دهيم، به تو نشان دهيم  يا تو را (پيش از آن) بميرانيم، (تفاوتى نمى‏كند) زيرا وظيفه تو تبليغو بيان است و محاسبه كار آنها با ماست».
  41. «أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا نَأْتِى الْأَرْضَ نَنْقُصها مِنْ أَطْرافِها وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَرِيعُ الْحِسَابِ؛
آيا نمى‏بينيد كه پيوسته اقدام به كاستن جوانب زمين مى‏كنيم. خدا حكم مى‏كند. امر او را رد كننده‏اى نيست (فرمان او در جهان نافذ) و او ريع‏الحساب است».دعوت عمومى پيامبر(ص) با يك رشته وعده‏هاى الهى مبنى بر فراگير شدن
آيين او در جهان و نابودى دشمنان، آغاز شد. گروهى از شنيدن اين اخبار، انگشت تعجب به دندان گرفته و به پيامبر اصرار مى‏ورزيدند كه در ارائه  اين وعده‏ها، كه آيات الهى بودند، تعجيل ورزد، تا آنان اين وعده‏ها را  با ديدگان خود مشاهده كنند.وحىالهى نازل شد كه به اصرار آنان درباره رؤيت اين وعده‏ها  اعتنايى نكند؛ زيرا قسمتى از اين وعده‏ها در طول حيات پيامبر و قسمتى بعد از او تحقق مى‏يابد و در هرحال تأثيرى در وظيفه او ندارد و وظيفه پيامبر جز اين نيست كه رسالت خود را انجام دهد و محاسبه افراد را به  خدا واگذارد.
قرآن براى بيان اين حقيقت (وظيفه خطير پيغمبر، تبليغ است و محاسبه افراد با خداست) در نخستين آيه مورد بحث چنين مى‏فرمايد:
«وَ إنْ مَا نُرِيَنَّكَ بَعْضَ الَّذى‏ نَعِدُهُمْ أَوْ  نَتَوَفَّيَنَّكَ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَ عَلَيْنَا  الْحِسابُ؛
اگر برخى از چيزها را كه به آنان وعده مى‏دهيم به تو نشان دهيم، يا  تو را پيش از آن بميرانيم (تفاوتى نمى‏كند) وظيفه تو تبليغ و بيان است و محاسبه افراد با ماست».
 به‏طور مسلم اين وعده‏ها مربوط به انتشار اسلام و شكست دشمنان آن بوده است. اكنون نمونه‏هايى از اين وعده‏ها را، كه در سوره‏هاى مكى  وارد شده‏اند، در اين‏جا منعكس مى‏كنيم و بايد توجه نمود اين كه پيامبر در مدينه چه وعده‏هايى داده است، از هدف آيه بيرون مى‏باشد؛ زيرا آيه مورد بحث ما مكى است و طبعاً ناظر به آن دسته از وعده‏هاى الهى است كه
در مكه وارد شده‏اند:1. قرآن مجيد در همان آغاز دعوت عمومى با بيان رسايى، از حفظ و حراست پيامبر از شرّ دشمنان خبر داد و فرمود:«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ اِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ؛(1)
آيين خود را آشكارا ابلاغ كن و از گروه مشرك روى برگردان. ما تو را از شر دشمنان حفظ مى‏كنيم».
 2. در همين سوره (رعد) پس از ذكر تشبيه بديعى درباره حق و باطل،  نويد قطعى داده است كه كفر و شرك به‏سان كف آب محو و نابود مى‏شود و آيين اسلام چون آبى كه در زمين فرو مى‏رود، در قلوب مردم جاى مى‏گيرد(2).
 3. قرآن به صورت يك نداى عمومى پيروزى پيامبران را در صحنه مبارزه با دشمنان، امرى قطعى اعلام نموده و مى‏فرمايد:
«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ؛(3)
اراده ازلى ما درباره فرستادگان خود، بر اين تعلق گرفته است كه آنان در پيكارهاى خود پيروز باشند».
   4. گاهى قرآن گام فراتر نهاده انگشت روى افراد معينى گذارده و از سرانجام بد آنان خبر مى‏داد؛ مثلا از بدبختى سر سخت‏ترين دشمن خودابولهب و همسر او گزارش داد كه با همان حالت كفر و شرك جان مى‏سپارند(4) و درباره وليد بن مغيره خبر داد كه بر صورت او علامتى مى‏گذاريم‏(5) چيزى نگذشت كه ابولهب و همسر وى با حالت كفر درگذشتند و وليد در نبرد بدر شركت كرد و شمشيرى بر بينى او وارد آمد و اثر آن روى  بينى او باقى ماند.5. گاهى خود پيامبر، شخصاً درباره نابودى برخى از دشمنان خود سخن مى‏گفت: ابى بن خلف از دشمنان سر سخت پيامبر بود، روزى در مكه به پيامبر گفت: ما تو را خواهيم كشت. پيامبر در پاسخ وى فرمود: بلكه من تو را خواهم كشت. چيزى نگذشت كه در درگيرى «احد» اين مرد از پاى درآمد، با اين كه زخم وى سطحى بود و دوستان وى او را دلدارى مى‏دادند؛ با وجود
اين از وحشت و ترس، جان سپرد و مى‏گفت: «محمد به من گفته است من تو را خواهم كشت و او فردى نيست كه دروغ بگويد»(6).
آيه مورد بحث حاكى است كه پيامبر، مشركان مكه را از برخى از وعده‏هاى الهى آگاه ساخته بود و آن وعده‏ها يا همين‏ها هستند كه گفته شد يا قريب و مشابه اينهايند.
دشمنان ديرباور پيامبر، اصرار مى‏ورزيدند هر چه زودتر اين وعده‏هاى الهى را باديدگان خود مشاهده كنند، در اين موقع نخستين آيه مورد بحث، يادآور مى‏شود كه تحقق يافتن تدريجى اين وعده، در هدفى كه پيامبر براى 
آن اعزام گرديده است تأثيرى نمى‏گذارد؛ وظيفه پيامبر، همان تبليغ و بيان حقايق است و هرگز نبايد در انتظار آثار گفتار خود بنشيند. اين كار خداست كه به محاسبه افراد رسيدگى كند و هر فردى را به پاداش و يا كيفر
اعمال خود برساند آن جا كه فرمود:«فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسَابُ؛
 برتوست ابلاغ حقايق و بر ماست رسيدگى به حساب افراد».
اين جمله مى‏گويد: وظيفه رهبر اين نيست كه در انتظار نتايج كار خود باشد و اگر در كار خود پيشروى نديد، فوراً دست از كار بكشد. او بايد با تمام قوا وارد كار شود و وظيفه مقدس رهبرى را به شايستگى انجام دهد و 
نتايج كار و محاسبه افراد را به خدا واگذارد. آيه ديگر مورد بحث براى رفع تعجب دشمنان درباره وعده‏هاى الهى 
(نابودى دشمنان اسلام) موضوع مرگ و ميرهايى را كه در اطراف جهان انجام‏مى‏گيرد يادآور شده و مى‏فرمايد: آيا آنان نمى‏بينند كه ما  پيوسته اقدام‏به‏كاستن جوانب زمين مى‏كنيم و در هر زمانى گروه‏هايى را 
به ديار مرگ‏مى‏فرستيم! مقصود از كاستن، همان نابود كردن ساكنان آن منطقه است.
 بنابر اين خود اين كار، روشنگر آن است كه خداوند مى‏تواند به وعده‏هاى خود درباره دشمنان اسلام، جامه عمل بپوشاند؛ زيرا خداوند  توانا و اراده او نافذ است كه هيچ عاملى نمى‏تواند جلو اراده او را  بگيرد چنان كه مى‏فرمايد: «لَامُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَهُوَ
سَرِيعُ‏الْحِسَابِ».
 امام صادق(ع) در حديثى، كاهش اطراف زمين را «مرگ عالم» تفسير نموده است‏(7). زيرا وجود عالم از نظر تأثير، به اندازه تأثير جمعيتى بزرگ و انبوه است به‏طورى كه مرگ يك دانشمند معادل با مرگ يك جمعيت به‏شمار
مى‏رود.در حقيقت اين تفسير نوعى تطبيق كلى بر مصداق است كه امام از آن
پرده برداشته است.
               
               
            --------------------------------------------------------------------------------
                1. حجر (15) آيه 94 و 95.
                2. «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا يَنْفَعُ
            النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ» - رعد (13) آيه 17.
                3. صافات (37) آيه 171 و 172.
                4. ر.ك: تبت (111) آيات 1 - 5.
                5. ر.ك: القلم (68) آيه 16.
                6. سيره ابن هشام، ج‏2، ص 84؛ واقدى، مغازى، ج‏1، ص 244.
                7. مجمع البيان، ج‏3، ص 200.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |


                در اين مقاله پس از بحثي كوتاه دربارة منابع و واژگان تبليغي ، فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در عهد مكي حول سه محور الف: مراحل دعوت‏، ب: روشهاي دعوت و جهت گيري ها و ج: دستاوردها مورد بررسي قرار گرفته است. مراحل دعوت پيامبر(ص) در مكه عبارت بودند از: 1. مرحله آغاز رسالت  2. مرحله دعوت محدود و ارتباط فردي و چهره به چهره، 3. مرحله دعوت  گسترده و شروع ارتباط گروهي تا هجرت به حبشه، 4. مرحله پس از هجرت گروهي مسلمانان به حبشه تا هجرت عمومي به مدينه. مهم ترين ابزارها و  روشهاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص) در مراحل ياد شده عبارت بود از:
            قرآن كريم، ابداع نهادها و نمادهاي جديد ارتباطي و معرفي منطقي و  استدلالي دين جديد ،‏ بهره گيري از ايام حج و تماس با تازه واردان به  مكه و عرضة دعوت بر قبائل مختلف‏، خطابه و .... . جهت گيري و دستاوردهاي تبليغي سيزده سال كوشش پيامبر(ص) در مكه نيز عبارت بود از:  تربيت روحي و رواني مردم و تحول فرهنگي در جامعه، نشان دادن جهاني بودن
            دعوت، كشاندن دعوت به مرزهاي بيرون مكه و زمينه سازي براي فراگير كردن  آن و اثبات لزوم انعطاف پذيري در بهره گيري از ابزارها و روشهاي تبليغي ديني.
                      
                مقدمه:
                يكي از جنبه هاي زندگي پيامبر(ص) كه تاكنون توجه شايسته و بايسته  اي به آن نشده حيات تبليغي آن حضرت است؛ يعني تأمل در روشهاي فرهنگي ـ  ارتباطي كه به كار بستن آن موجب شد تا ساكنان عرب نواحي مركزي شبه             جزيره عربستان با دست كشيدن از باورهاي ديرينه و گرويدن به آييني نو  زندگي جديدي را آغاز كنند.
                اين مقاله گام نخست براي بازكاوي تجربه هاي فرهنگي و ارتباطي در عهد نبوي است و رويكرد آن بيشتر رنگ تاريخي دارد تا فرهنگي و ارتباطي .  در نتيجه به جاي پرداختن به مباحث نظري فرهنگ و ارتباطات به مفهومي كلي
            و متعارف از اين دو مقوله بسنده شده و تلاش شده است گزارشي از مصاديق  شيوه هاي فرهنگي ـ ارتباطي حضرت ختمي مرتبت به دست داده شود. صرف نظر  از منابع تاريخي دست اول و مصادري كه در لابلاي مطالب خود نكاتي را نيز
            درباره فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در مكه مطرح ساخته اند تنها تعدادي  اندك از منابع جديد تمام يا بخشي از مطالب خود را به بررسي و گزارش  فعاليتهاي تبليغي پيامبر(ص) در مكه اختصاص داده اند كه از آن ميان مي  توان به اين منابع اشاره كرد: كتاب منهج الدعوه النبويه في المرحله  المكيه نوشته علي بن جابر الحربي كه ظاهراً تنها كتاب مستقلي است كه در
            اين زمينه نوشته شده است؛ فصل دوم كتاب تاريخ گسترش اسلام از توماس آرنولد (آرنولد، -9)؛ فصل آخر كتاب خطوات علي طريق الاسلام نوشته علامه  سيد محمدحسين فضل الله (فضل الله‏ 1402 ق، 337-314)؛ كتاب الاعلام في
            صدر الاسلام تاليف عبداللطيف حمزه (حمزه، 136-103)؛ كتاب تاريخ الدعوه  الاسلاميه في زمن الرسول صلي الله عليه و آله وسلم و الخلفاء الراشدين  نوشته جميل عبدالله المصري و كتاب الحرب النفسيه ضد الاسلام في مكه اثر
            عبدالوهاب كحيل[1] كه مؤلف در آن فعاليت هاي رواني مشركان بر ضد  پيامبر(ص) را بررسي كرده و از روش برخورد و مقابلة پيامبر(ص) با آنان  نيز سخن به ميان آورده است.
                در فرهنگ ديني ما به ويژه در قرآن واژگان متعددي وجود دارد كه به  فعاليتهاي فرهنگي ـ ارتباطي اشاره دارد و هنوز تحقيقي يكجا و درخور  براي نشان دادن رابطه اين واژه ها و تفاوت آنها با يكديگر صورت نگرفته  است.
                در اين مقاله ” دعوت” به مفهومي مترادف با واژة ”تبليغ” در زبان  فارسي به كار رفته است كه بر ساز و كارهاي فرهنگي ـ ارتباطي تكيه دارد.                 
                مراحل اصلي دعوت پيامبر(ص)
                عده اي از نويسندگان در آثار خويش به تقسيم بندي مراحل دعوت (ص) پرداخته اند. «ابن قيم جوزيه» مراحل دعوت پيامبر(ص) را چنين برشمرده  است: مرحله اول: نبوت؛ مرحله دوم: انذار عشيرة اقرب؛ مرحلة سوم: انذار
            قوم؛ مرحله چهارم: انذار عرب؛ مرحله پنجم: انذار هر كه دعوت به او برسد  از جن و انس تا پايان جهان. (الحربي، ص 198). «احمد شلبي» نيز دعوت   پيامبر(ص) را به سه مرحله تقسيم كرده است (الحربي، 201-200): 1. مرحله
            دعوت فردي كه همان مرحله دعوت مخفي است: يا ايها المدثر قم فأنذر  (مدثر، 1و2) 2. مرحله دعوت بني عبدالمطلب: و أنذر عشيرتك الاقربين  (شعرا، 214) 3. دعوت عمومي: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين (حجر،             94). همچنين ابوزهره دعوت را به سه مرحله بيت نبوت، عشيره و دعوت عمومي در ميان قريش تقسيم كرده است (ابوزهره، ج1، 573) و نويسنده ديگري تقسيم  بندي زير را از مراحل دعوت ارائه داده است (الحربي، 204): 1. مرحله عمل  مخفيانه: قم فأنذر و ربك فكبر (مدثر، 2و3) 2. مرحله آغاز دعوت آشكار: و  أنذر عشيرتك الاقربين (شعرا، 214) 3. مرحله دعوت عرب: لتنذر أم القري و  من حولها (شوري، 7) 4. مرحلة دعوت در سطح همة انسانها: لتخرج الناس من
            الظلمات الي النور (ابراهيم،1). سيوطي در الجامع الصغير به صورت تلويحي  مراحل دعوت را به دو مرحله مخفي و علني تقسيم كرده است (عماره، ج2، ص23). در كتاب تاريخ الدعوه الاسلاميه نيز مراحل دعوت به دو بخش كلي مرحله مخفي و مرحلة علني تقسيم شده است (المصري، 89-84). مؤلف كتاب  منهج الدعوه النبويه في المرحله المكيه نيز مراحل زير را به عنوان مراحل دعوت برشمرده است (الحربي، 213-209). 1. مرحله مخفي كه خود از دو  مرحله و روش تشكيل مي شود: الف. ارتباط فردي و ب. اجتماع و تشكل در   منزل ارقم بن ابي ارقم 2. مرحله دعوت علني كه خود از چند مرحله فرعي
            تشكيل مي شود: الف. دعوت بني عبدالمطلب و بني عبدمناف كه آغاز مرحله  دعوت آشكار است. ب. دعوت همه قريش 3. مرحلة فرق نهادن ميان حق و باطل و  اعراض از مشركين: فاصدع بما تؤمر و أعرض عن المشركين (طه، 132 و حجر،  94). سفر پيامبر(ص) به طائف و عرضة دعوت خويش بر قبائل در اين مرحله از دعوت واقع شد. 4. مرحلة عموميت يافتن رسالت براي همة مردم: قل يا أيها الناس اني رسول الله اليكم جميعاً (اعراف، 158).
                هر يك از ديدگاه هاي ياد شده ـ با وجود مشتركات زياد ـ از زاويه اي خاص به مراحل دعوت نگريسته است. ما نيز در اين مقاله مراحل دعوت  پيامبر(ص) را به: 1. مرحله آغاز رسالت 2. مرحله دعوت محدود يا آنچه  دعوت مخفي ناميده مي شود 3. مرحلة دعوت گسترده تا هجرت به حبشه 4.
            مرحله پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه تا هجرت به مدينه تقسيم  كرده و در ادامه مورد بررسي قرار خواهيم داد.
               
                مرحله آغاز رسالت
                دربارة آغاز دعوت پيامبر(ص) و همزماني آن با بعثت آن حضرت يادآوري   اين نكته ضروري است كه طبق نقل مشهور نخستين آية نازل شده بر  پيامبر(ص): اقرأ باسم ربك الذي خلق (علق،1) بود (طباطبايي،‏ ج20، 323).
            حفظ كلمة اقرأ به عنوان بخشي از آيه، در حقيقت اثبات و نشان دادن جنبه و هويت ارتباطي دين اسلام است. زيرا در محاورات معمولي وقتي به كسي  گفته مي شود فلان مطلب را بگو يا تكرار كن (مثلاً يك معلم در كلاس درس خطاب به شاگردان خود) مخاطب در مقام اجراي دستور‏ كلمة “بگو” يا “تكرار  كن” را تكرار نمي كند، ولي در اولين خطاب جبرئيل به پيامبر(ص) كه دعوت  به خواندن متني بود كه (ص) خواندن آن را نمي دانست، خود كلمة “اقرأ”  نيز به عنوان بخشي از آية قرآن باقي مانده است تا شايد انديشه محدود  نبودن وظيفة تبليغ و ارتباط ديني به پيامبر(ص) و لزوم مشاركت همة  مخاطبان مستقيم و غيرمستقيم وحي درفرايند ارتباطي انتقال معارف الهي مورد تأكيد قرار گيرد و وظيفة مستمر رساندن “اسم ربٌ” به ديگران همواره  در ذهن دريافت كنندة قرآن ـ چه دريافت كنندة نخستين و چه تلاوت كنندگان   آينده ـ باقي بماند. اين نكتة ظريف تبليغي در سوره هايي كه با كلمه  “قل” آغاز مي شود و ديگر آياتي كه دربردارندة اينگونه تعابير است، نيز  به چشم مي خورد. تأكيد مي نمايد بحث دربارة جوهره ارتباطي دين اسلام و تحليل آموزه هاي ديني و تجربه تاريخي مسلمانان از اين منظر فرصتي مبسوط  و مستقل مي طلبد.
               
                مرحله دعوت محدود
                نخستين مرحله دعوت پيامبر(ص) به مرحله دعوت مخفي معروف است.ادعاي مخفي بودن نخستين مرحلة دعوت پيامبر(ص) ـ از ديدگاه قائلان به مخفي بودن دعوت ـ با قرائني همراه است: از جمله گفته شده است كه وقتي صهيب و عمار بن ياسر به همراه هم به منزل (ص) رفتند و پس از شنيدن آياتي از قرآن اسلام آوردند آن روز تا غروب در منزل پيامبر(ص) ماندند و  در تاريكي شب به صورت پنهاني از منزل بيرون آمدند تا ديده نشوند(ابن عبدالبر، ج2، ص177). يكي از اسلام شناسان معاصر با مفروض گرفتن  مخفي بودن ارتباطات ديني پيامبر(ص) در آغاز رسالت، پنهان ماندن ايمان ابوطالب را تا پايان عمر ادامه مخفي بودن ايمان ياران پيامبر(ص) در سالهاي نخست دعوت دانسته است. (فضل الله، 1367، 315) دربارة علت مخفي بودن دعوت در سه سال نخستين دعوت، تحليل صريح و  روشني در منابع وجود ندارد ولي آن چه به ذهن تبادر مي كند ترس از  سرسختي مشركان و خطراتي بود كه متوجه دعوت نوپاي اسلامي مي شد. يكي از  نويسندگان معاصر راز مخفي بودن دعوت را نياز به فرصت و فضاي كافي براي  سازماندهي دعوت دانسته است (الحربي، 189).
                ولي با اين همه، ابهام هايي در زمينة مخفي بودن دعوت در اين مدت  وجود دارد و اين ادعاي مشهور از چند نظر محل ترديد است. صرف نظر از آن   چه دربارة جوهره ارتباطي دين اسلام گفته شد، اين هويت ارتباطي و تبليغي
            با فعاليت مخفي چندان سازگاري ندارد؛ قرائن تاريخي ديگر نيز مخفي بودن دعوت در سه سال نخست بعثت را زير سؤال مي برد. نخست اختلاف اقوالي است   كه دربارة مدت دعوت مخفي وجود دارد: گروهي اين مدت را تنها يك ماه و
            گروهي چهار سال و گروهي ديگر نيز آن را سه سال دانسته اند كه نظر اخير شهرت بيشتري دارد (الحلبي الشافعي، ج1، 283). طبيعي است اين اختلاف  اقوال مي تواند نمايانگر استوار نبودن اساس ادعا باشد. همچنين دربارة  مفهوم مخفي بودن دعوت در اين دوره تحليل و سخن روشني از سوي مورخان و  سيره نويسان ارائه نشده است. در كتاب السيره الحلبيه جمله اي وجود دارد كه مخفي بودن دعوت را به اين معنا دانسته كه تازه مسلمانان براي اقامه
            نماز به دره هاي اطراف مكه مي رفتند و نماز خواندن خود را از ديدگان مشركان پنهان مي داشتند. نكتة ديگر آياتي مانند: قم فأنذر (مدثر، 2) در سومين سورة نازل شده بر پيامبر(ص) يعني سورة مباركة مدثر است.[5] انذار
            در لغت به معناي اعلام است (ابن منظور، ج14، 102) در اين آيه كه قطعاً  در ماه ها يا روزهاي اول بعثت پيامبر(ص) بر آن حضرت فرو فرستاده شده[6] خداوند پيامبر(ص) را به برخاستن و اعلام دعوت خويش دستور داده و اين
            دستور آشكار با اعتقاد به مخفي بودن دعوت چندان سازگار به نظر نمي رسد.  همچنين دعوت به صبر در سورة القلم كه دومين سورة نازل شده بر پيامبر(ص)   است: فاصبر لحكم ربك (القلم، 48) و نيز در سوره مزمل كه ظاهراً سومين
            سوره نازل شده بر پيامبر(ص) است: و اصبر علي ما يقولون و اهجرهم هجراً  جميلاً (مزمل‏، 10) و سورة مباركه مدثر كه ظاهراً چهارمين سوره نازل شده بر پيامبر(ص) است: و لربك فاصبر (مدثر،7)[7] و نيز نزول سوره عصر  در سالهاي نخست بعثت (ظاهراً دوازدهمين سوره نازل شده) كه در آن به  صراحت از توصيه به حق و توصيه به صبر سخن به ميان آمده با مخفي بودن  ارتباطات پيامبر(ص)ـ كه علي القاعده هنوز با ايذاء و آزار مشركان روبرو  نشده است ـ چندان سازگار نيست.[8]اگر دربارة برخي آيات سوره هاي قلم و  مدثر و مزمل قائل به عدم نزول يك جاي آنها باشيم و نزول اين آيات را در  مرحله عمومي شدن دعوت بدانيم، طبعاً چنين اعتقادي دربارة سورة مباركة  عصر درست نيست. نكتة ديگر اين كه گرچه ابن هشام نيز سخن از مخفي بودن دعوت در سه سال نخست بعثت به ميان آورده ولي خود او پيش از سخن گفتن دربارة اين موضوع تصريح كرده است كه:  “ ثم دخل الناس في الاسلام ارسالاً من الرجال و النساء، حتي فشا    ذكر الاسلام بمكه و تحدث به، ثم إن الله عزوجل أمر رسوله صلي الله عليه  و سلم ان يصدع بما جاء منه و أن ينادي الناس بأمره و أن يدعو اليه و  كان بين ماأخفي رسول الله صلي الله عليه و سلم أمره و استتر به الي  امره الله تعالي باظهار دينه ثلاث سنين ـ فيما بلغني ـ من مبعثه” (ابن
            هشام، ج1، 280)  يعني حتي پيش از علني شدن دعوت گروههايي از مردان و زنان به اسلام    گرويده بودند و اسلام در مكه پراكنده شده بود و لذا صدر جملة ابن هشام    با ذيل سخن او چندان سازگاري ندارد. همچنين در پاره اي از منابع تاريخي  آمده كه مردي به نام عفيف كه در اوايل بعثت پيامبر(ص) به مكه سفر تجاري    كرده بود و ميهمان عباس بن عبدالمطلب بود نقل كرده كه مردي را ديدم كه  به مسجد آمد و رو به كعبه نماز گزارد و سپس زني به دنبال او آمد و با   او همراه شد و پس از او نيز پسربچه اي چنين كرد. من از عباس پرسيدم اين  چه ديني است؟ عباس گفت: اين محمد بن عبدالله است كه گمان مي برد خداوند    اين دين را براي او فرستاده است و نيز گمان مي برد كه گنج هاي خسرو و
            قيصر بر او گشوده خواهد شد و اين همسرش خديجه بنت خويلد به او ايمان  آورده است و اين نوجوان پسرعموي او علي ابن ابي طالب نيز به او ايمان  آورده است. عفيف به هنگام نقل اين ماجرا مي گفت اي كاش من هم در آن  زمان ايمان مي آوردم تا سومين ايمان آورنده باشم (طبري، ج2، 57-56).
            نماز خواندن آشكار پيامبر(ص) و تازه ايمان آورندگان به حضرتش در كنار  كعبه كه در اين روايت تاريخي آمده با اعتقاد به مخفي بودن دعوت در اين سالها سازگار نيست. نكتة ديگري كه اعتقاد به مخفي بودن دعوت در اين  سالها را با دشواري روبرو مي كند اين است كه نخستين گروندگان به دين  نيز بلافاصله پس از اسلام آوردن وظيفه ايجاد ارتباط با ديگران و تبليغ  را بر دوش مي كشيدند.[9]
                با تكيه بر مطالب گفته شده اعتقاد به مخفي بودن ارتباطات و دعوت  پيامبر(ص) در سه سال نخست با قرائن تاريخي سازگاري ندارد و به نظر مي رسد ويژگي اصلي دعوت در اين سالها را بايد محدود بودن آن دانست و نه
            مخفي بودن آن و مراد از اين محدوديت نيز تكيه پيامبر(ص) بر شيوه   ارتباطي چهره به چهره است ، بدين معنا كه پيامبر(ص) صلي الله علي و آله و سلم تنها در پي فراخواندن وجذب افراد برگزيده به دين خود بود و براي   بر هم زدن نظام اجتماعي حاكم بر مكه و برقراري نظامي نو،‏ تلاشي مستقيم  به عمل نمي آورد و به سراغ شيوه ارتباطي گروهي يا ارتباط جمعي نرفت .
               
                مرحله گسترش دعوت
                دومين مرحله دعوت پيامبر(ص) مرحلة گسترش دعوت و روي آوردن  پيامبر(ص) به شيوه ي ارتباط گروهي است كه معمولاً مرحلة علني شدن  ناميده مي شود. ورود به اين مرحله، به معني كنار گذاشتن كامل روش ارتباطي فردي و چهره به چهره نبود. معروف است كه در آستانة گسترده تر  شدن دعوت پيامبر(ص)، آية زير خطاب به پيامبر(ص) نازل شد: و أنذر عشيرتك  الأقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين (شعرا، 214 و 215).
            پيامبر(ص) اقرباي خويش را به منزل خود دعوت كرد و فرمود غذايي آماده  كردند و پس از صرف غذا در جمع ميهمانان ـ كه حدوداً چهل نفر بودند ـ چنين گفت: اي فرزندان عبدالمطلب قسم به خدا من در ميان عربها جواني را  نمي شناسم كه براي قومش چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام آورده  باشد كه خير دنيا و آخرت شما در آن باشد و خداوند به من دستور داده است   كه شما را به سوي آن بخوانم. سپس افزود كدام يك از شما مرا مدد مي رساند تا برادر و وصي و خليفة من باشد؟ همه روي برگرداندند و تنها   اميرالمؤمنين علي عليه السلام به اين درخواست پاسخ مثبت داد.[10] شروع  دعوت محدود پيامبر(ص) از اطرافيان نزديك و اعضاي خانوادة خود در آغاز رسالت و دعوت از اقوام و خويشان نزديك (عشيرتك الاقربين) در مرحله گسترده شدن دعوت داراي پيامدهاي مثبت فرهنگي ود و بدون ترديد در سهولت   پذيرش دعوت پيامبر(ص) از سوي ديگران مؤثر واقع شد. اين روش تبليغ يعني دعوت در درون و سپس گستراندن آن در برون را كه موجب تسريع در گسترش دعوت مي شود مانند سنگي شمرده شده است كه به درون آب انداخته مي شود و  موجب پديد آمدن حلقاتي موازي و دايره هاي متحدالمركزگرد خود مي شود (حمزه، 94-93).[11]
                با شروع مرحله دوم دعوت پيامبر(ص) و استفاده آن حضرت از شيوه  ارتباط گروهي ، تعداد مسلمانان رو به فزوني نهاد و دشواري ها و مشكلاتي جديد كه نيازمند تدبير و چاره جويي بود رخ نمود. پيامبر(ص) و تازه  مسلمانان كه براي نماز به دره هاي اطراف مكه مي رفتند وقتي با دشواري هاي بيشتري روبرو شدند تصميم گرفتند مكاني را در درون شهر براي عبادت برگزينند و پيامبر(ص) منزل ارقم ابن ابي ارقم را نزديك خانه كعبه و در  پاي كوه صفا براي اين منظور برگزيد و در آن منزل علاوه بر خواندن نماز، دين و قرآن آموزش داده مي شد (ابن هشام، ج1، 263). مدت بقاي پيامبر(ص) و يارانش در اين منزل را تا رسيدن تعداد اسلام آورندگان به چهل نفر ذكر كرده اند (الحلبي الشافعي، ج1، 283).[12] برخي از نويسندگان معاصر نقش  مهمي براي اين منزل در ايام گسترده شدن دعوت اسلام قائل شده اند و  سكونت پيامبر(ص) در آن را نقطه عطفي در تبليغ اسلام در مكه و اسلام آوردن بسياري از مردم دانسته اند (آرنولد، 12). پيش از اين نيز  پيامبر(ص) به ويژه در سه سال نخست دعوت از منزل خويش براي دعوت استفاده مي كرد. صرف نظر از خديجه و علي عليه السلام و زيد بن حارثه كه در منزل  پيامبر(ص) اسلام آوردند صهيب بن سنان رومي و عمار بن ياسر نيز در منزل پيامبر(ص) اسلام آوردند. (ابن عبدالبر، ج1، 177) از مهم ترين ويژگي هاي اين مرحله از دعوت پيامبر(ص) درافتادن با نظام اجتماعي فاسد حاكم بر مكه بود كه در نتيجه مشركان نيز از ترس به خطر افتادن و از دست رفتن موقعيت ها و امتيازهاي اجتماعي خود رفته رفته به فكر مقابله با پيامبر(ص) و دعوت او افتادند. اخبار تكان دهنده ايدربارة آزار و شكنجة تازه مسلمانان از سوي مشركان قريش در اين دوره در دست است[13] (ابن سعد، ج3، ص 233). مشركان زره آهني بر اندام مسلمانان مي پوشانيدند و آنها را در اين وضعيت در آفتاب داع نگاه مي داشتند  (الحاكم نيشابوري، ج3، 284). سميه مادر عمار زير شكنجه و با ضربةخنجر(حربه) ابوسفيان به شهادت رسيد (ابن سعد، ج3، ص 233). گفته شده است پاهاي وي را به دو شتر بستند و شتران را در دو مسير مختلف حركت دادند   (حمزه، 126). بلال حبشي را افزون بر شكنجه هاي متعارف به جوانان مي سپردند و آنها او را در دره هاي اطراف مكه مي گرداندند و او همچنان   اَحَد اَحَد مي گفت (الحاكم نيشابوري، ج3، 284)؛ ذهبي، ج1، 348؛ ابن سعد، ج3، 233) همچنين گفته اند شخص پيامبر(ص) نيز در اين مرحله مورد هجوم تبليغي و رواني مشركان قريش بود و اتهاماتي مانند سحر بودن قرآن   (احقاف،7)، ساحر بودن پيامبر(ص) (يونس،2)، اضغاث احلام (انبياء.5) و  شعر بودن قرآن (يس، 69)، شاعر بودن پيامبر(ص) (انبياء، 5)، جنون(صافات، 34)، و فراگيري تعاليم ديني از بشر و انكار جنبة وحياني دين(النحل، 103) و القاي شبهه در اين باره كه چرا قرآن بر شخص ديگري نازل  نمي شود (زخرف، 31) در اين مرحله متوجه پيامبر(ص) شد. مشركان در اين    مرحله براي رويارويي با پيامبر(ص) از روشهايي مانند تحقير، نيرنگ،  ايجاد مانع در مسير ابلاغ دعوت پيامبر(ص)، شكنجه و محاصره رواني  استفاده مي كردند (كحيل، ص 210-195).   سومين مرحلة دعوت پيامبر(ص) در پي اين فشارها شكل گرفت و ماجراي هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه در سال ششم بعثت پيش آمد. هجرت حدود 83 نفر از مسلمانان به حبشه با صلاحديد و توصيه پيامبر(ص) نقشي بسيار مهم  در تثبيت دعوت اسلامي ايفا كرد. مشركان مكه كه نگران پيامدهاي هجرت  مسلمانان بودند با اعزام نمايندگان خود دست به تبليغ عليه مسلمانان نزد     پادشاه حبشه زدند ولي جعفر بن ابي طالب نيز در مقابل به ايراد خطبه اي   مهم و روشن كننده پرداخت كه از نظر تبليغي قابل توجه است و در جايي  ديگر بايد مورد بررسي بيشتر قرار گيرد.[14]  قريش در پي ناكام ماندن در مواجهه با هجرت به حبشه، بر سخت گيري  هاي خود در داخل مكه عليه مسلمانان افزودند و پيماني براي تحريم مسلمانان در تمامي روابط مهم اجتماعي منعقد ساختند و به خصوص پس از  رحلت ابوطالب و خديجه در سال دهم بعثت بر شدت آزار خود نسبت به شخص پيامبر(ص) افزودند[15] تا آنجا كه حضرتش فرمود: “ما نالت مني قريش شيئ  اكرهه حتي مات ابوطالب ثم شرعوا” (ابن كثير، ج3، 134) مثلاً يك بار  هنگامي كه (ص) در كنار كعبه مشغول نماز و در سجده بود عقبه بن أبي معيط    شكمبة گوسفند يا شتري را آورد و آن را بر كمر پيامبر(ص) نهاد و دوستانش  از شدت خنده به اين سو و آن سو مي رفتند و كسي از دوستداران پيامبر(ص)    جرأت نمي كرد آن را از پشت ايشان بردارد تا اين كه موضوع را به فاطمه     دختر پيامبر(ص) اطلاع دادند و ايشان شكمبه را از دوش پيامبر(ص) برداشت  و عاملان اين عمل زشت را نفرين كرد (ابن اسحاق، 192؛ بخاري، ج15، 78).   همو در نوبتي ديگر در كنار خانة خدا رداي پيامبر(ص) را دور گردن حضرت   پيچيد و سخت فشرد و ابوبكر سر رسيد و مانع شد (بخاري، ج15، 78) و ديگر  بار براي خودشيريني و بنا به تقاضاي أبي بن خلف آب دهان به صورت   پيامبر(ص) افكند. ابوجهل نيز گاه به هنگامي كه پيامبر(ص) در كنار خانة خدا به سجده مي رفت پا بر پشت گردن حضرت مي گذاشت (ابن اسحاق، 213).    گفته شده است كه غير از ابوجهل و ابولهب و عقبه بن أبي معيط كه به    ايذاء و آزار پيامبر(ص) مي پرداختند (الحربي، 349-331) افراد زير نيز  كه همساية پيامبر(ص) بودند در زمرة آزاردهندگان پيامبر(ص) بودند: حكم   بن أبي العاص، عدي بن الحمراء، العاصي بن وائل، أخنس بن شريف، وليد بن مغيره، نضر بن حارث و ابن أصداء هذلي (الحربي، 343). پيامبر(ص) گاه از   بدي همسايگان خود به درگاه خداوند شكايت مي برد. (ابن سعد، ج1، ص 201).

               پيامبر(ص) اين مرحله دشوار دعوت را نيز با تقويت انسجام دروني مسلمانان و انتقال و گرد هم آوردن آنها در شعب ابي طالب پشت سر گذاشت.  مرحله چهارم دعوت پيامبر(ص) پس از خروج از شعب ابي طالب شكل گرفت.  پيامبر(ص) در اين مرحله با تلاش مضاعف براي پراكندن دعوت اسلامي و تماسگسترده با زائران خانة خدا و عرضة دعوت خويش برآنها و جستجو براي يافتن  پايگاهي خارج مكه، سرانجام توانست مركزيت دعوت اسلامي را به خارج ازمرزهاي مكه يعني يثرب منتقل نمايد و مرحله اي كاملاً نو در اين منطقهكه در اقدامي نمادين و تبليغي مدينه النبي نام گرفته بود آغاز شد.
   ابزارها و روشهاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص)   با نگاهي به فعاليت هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص) در مكه به   آساني مي توان دريافت كه آن حضرت از ابزارهاي و روشهايي متفاوت و متعدد  براي نشر دعوت اسلامي بهره مي جست. در اين بخش از مقاله مهم ترين اين روش ها و ابزارها به اختصار مورد بررسي قرار مي گيرد.
     1. قرآن كريم: نقش تبليغي قرآن را از چند نظر مي توان مورد توجه قرار داد. قرآن مصدر و منشأ و غايت تبليغ ديني به حساب مي آيد ولي صرف  نظر از جنبة محتوايي آيات نازل شده در مكه،‏ از نظر كاركردهاي فرهنگي -  ارتباطي نيز آيات مكي قرآن را حداقل از سه جنبه مي توان مورد توجه قرار   داد: يكي از نظر تأثير جاذبه هاي لفظي و زيبايي هاي بياني قرآن در جذب مخاطبان‏، ديگري از نظر روش معرفي و تبيين دين جديد و سوم از نظر روش  برخورد با دشمنان و معاندان و گزافه گويي هاي آنها. [16]
  2. ابداع نهادها و نمادهاي جديد ارتباطي : از جمله مسايل مهم و شايان توجه در روش تبليغ پيامبر(ص) وضع شعائر ديني و ابتكار نهادها و  نمادهايي بود كه تا آن زمان رواج نداشت و نقشي مؤثر و مهم در يادآوري  معارف ديني و يا تبليغ و يافراخوانبراي انجام يك آيين ديني داشت. از  جمله مسجد، نماز، اذان، اقامه و منبر.[17] مراد از جنبه تبليغي داشتن اذان و اقامه اين است كه با توجه به اين كه يكي از مهم ترين روشهاي  تبليغ، القاء از طريق تكرار است در اين دو شعار ديني كه هر روز پنج بار  تكرار مي شود بسياري از معارف و تعاليم ديني به صورت كوتاه و موجز مورد  تأكيد قرار مي گيرد.[18] به ويژه كه مستحب است مؤمنان به هنگام شنيدن  فرازهاي اذان و اقامه آن را تكرار كنند. نكته مهم درباره ابزارها و  روشهاي ارتباطي پيامبر(ص) اين است كه آن حضرت با ايجاد تحول در برخي  ابزارها و روشهاي موجود آنها را در خدمت اهداف ديني قرار داد. نمونه   اين ابزارها مراسم حج و خطبه و شعر و قصه است.
 3. معرفي منطقي و استدلالي دين جديد: يكي ديگر از روشهاي پيامبر(ص)  براي تبليغ دين‏ پيش گرفتن روش بحث منطقيدر برخورد با مخاطبان بود. به  عنوان مثال وقتي قريش از حصين درخواست كردند كه با پيامبر(ص) صحبت كند  تا آن حضرت از بتهاي آنها به بدي ياد نكند، وي به نزد پيامبر(ص) آمد و  خطاب به ايشان گفت: چه مي گوييد؟ چرا بتهاي ما را به بدي ياد مي كني؟  پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: اي حصين چند خدا را مي پرستي؟ وي گفت: هفت  خدا را در زمين و يك خدا را در آسمان.حضرت پرسيد: وقتي زياني متوجه تو  مي شود كدام يك را مي خواني؟ حصين گفت: خدايي را كه آسمان است. حضرت  فرمود: اگر اموال تو از بين برود كدام يك را مي خواني؟ گفت: خدايي را  كه در آسمان است. حضرت فرمود: هموست كه دعاي تو را اجابت مي كند و حال  آن كه تو براي او شريك قائل مي شوي.. اي حصين اسلام بياور تا در امان   باشي و حصين نيز اسلام آورد (الحلبي الشافعي. ج1، 455). نمونه هايي ديگر از اين گفت وگوها را مثلاً با عتبه بن ربيعه (ابن هشام،ج1،  314-313) به نمايندگي از قريش و يا با ابوطالب كه حامل پيام هاي قريش   بود در منابع مي توان يافت.
  4. بهره گيري از ايام حج و تماس با تازه واردان به مكه و عرضة دعوت  بر قبايل مختلف: در همان سالهاي نخست گسترده شدن دعوت، پيامبر(ص) از  موسم حج براي نشر دعوت خويش بهره مي جست. ابن هشام گزارشي بالنسبه  مبسوط از اين روش ارتباطي پيامبر(ص) كه نهايتاً به هجرت آن حضرت نيز انجاميد ارايه داده است.[19] دعوت وليد بن مغيره از قريش براي وحدت موضع در قبال پيامبر(ص) در ايام حج[20] نشان دهنده نگراني قريش از بهره  برداري هاي پيامبر(ص) از ايام حج است. پيامبر(ص) افراد سرشناسي را كه  داراي نفوذ در ميان قوم خود بودند وقتي به مكه مي آمدند شناسايي و با 
نها ارتباط برقرار مي كرد. تماس با سويد بن صامت و انس بن رافع ملقب   به ابوحسي و اياس بن معاذ از اين جمله است (فارسي، 382 و ابوخليل، 42). از ربيعه بن عباد نقل شده است كه من نوجواني بودم كه همراه پدرم در مني بودم و پيامبر(ص) را ديدم كه به محل اسكان قبائل عرب مي رفت و خطاب به آنها مي گفت يا بني فلان من فرستادة خدا به سوي شما هستم شما را به عبادت خدا و شرك نورزيدن به او و به كنار نهادن هر آنچه غير از او مي پرستيد مي خوانم و از شما مي خواهم كه به من ايمان بياوريد و از من  حمايت كنيد تا آن چه را بدان برانگيحته شده ام تبيين نمايم (ابن سعد،  ج1، 200 و ابن كثير، ج3، 141-138). پيامبر(ص) در ايام حج به ويژه به  محله هاي عكاظ، مجنه، ذوالمجاز، مني و شهر مكه براي ابلاغ دعوت خويش مي رفت (فارس، 371 و طبرسي، ج2، 84). تماس با زائران شهر يثرب نيز كه به انعقاد پيمان عقبة اولي و ثانيه و سرانجام هجرت مسلمانان و پيامبر(ص)   به شهر يثرب منجر شد در ايام حج و از طريق عرضة دعوت پيامبر(ص) بر  قبائل مختلف صورت گرفت.

   5. خطابه: ظاهراً پيامبر(ص) در ايام حضور در مكه از اين روش كمتر  استفاده مي كردند. شايد مهم ترين خطبة آن حضرت در مكه، سخنراني در آغاز مرحلة گسترده تر كردن دعوت بر بالاي كوه صفا باشد كه با صداي بلند قريش را فراخواند. قريشيان گفتند محمد بر بالاي كوه صفا فرياد مي زند و به  سوي او آمدند تا ببينند چه شده است. وقتي قريش گرد پيامبر(ص) آمدند  حضرت از آنها پرسيد آيا تاكنون شنيده ايد من دروغ بگويم؟ حاضران يكصدا   گفتند نه از تو جز راستي چيزي نديده ايم. حضرتش پرسيد اگر به شما خبر   بدهم كه سپاهي پشت اين كوه است آيا مرا تصديق مي كنيد؟ همگي گفتند: آري   ما به تو گمان بد نمي بريم و تاكنون از تو دروغي نشنيده ايم. در اين   لحظه پيامبر(ص) تمام توان خود را جمع كرد و به آنها گفت: پس بدانيد كه
من هشدار دهندة به يك عذاب شديد هستم، سپس تمام توان خود را جمع كرد و  با فرياد بلند گفت: اي بني عبدالمطلب، اي بني عبدمناف، اي بني زهره، اي بني تميم، اي بني مخزوم، اي بني اسد همانا خداوند به من دستور داده است
            كه عشيره و خاندان نزديك خود را انذار دهم و من مالك چيزي براي دنيا و
            آخرت شما نيستم جز اينكه بگوييد لااله الاالله. سپس آنها را به ترك بت
            پرستي و دوري از فواحش و ايمان به خداوند و پيمودن راه خير دعوت كرد.
            نقل ديگري از اين ماجرا اين اجتماع را در منزل پيامبر(ص) و همراه با
            صرف غذا مي داند (طبري، ج2. 64-61). پيامبر(ص) پس از هجرت به مدينه و
            پيش از استقرار در اين شهر به ايراد خطبه در نماز جمعه پرداخت.[21]
                6. بر پا داشتن شعائر ديني به صورت آشكار: رفتار ديگري كه كاركرد
            تبليغي و ارتباطي مهمي داشت اقامه نماز از سوي پيامبر(ص) به صورت آشكار
            در كنار كعبه بود. برخي از ياران پيامبر(ص) نيز در بيرون منزل خود به
            صورت آشكار و با صداي بلند به نماز و دعا و گريه مي پرداختند و كودكان
            و زنان براي تماشاي آن گرد مي آمدند و سران قريش نگران تاثيرپذيري
            تماشا كنندگان بودند (ابن هشام، ج2، 13).
                7. ارائه الگوي عملي اخلاقي: بدون ترديد از جمله عوامل بسيار مهم
            در سرعت گسترش دعوت پيامبر(ص) ارائه الگويي عملي از رفتار و منش و
            شخصيت خود بود. اسوه حسنه اي كه بعدها قرآن نيز بر آن تأكيد كرد.[22]
                8. حضور در اجتماعات قريش: پيامبر(ص) در اجتماعات قريش نيز حاضر مي
            شد (طبري، ج2، 77) طبعاً اين مسأله مي توانست زمينه ساز صحبت ها و
            برخوردهاي فرهنگي مناسب باشد.
                9. هجرت: هجرت مسلمانان به حبشه را بايد يكي دگر از روشهاي تبليغي
            اسلام شمرد كه از چند نظر قابل توجه است: 1. يافتن فضايي مناسب براي
            آرامش و آسايش مسلمانان و انجام آزادانه شعاير ديني 2. گستراندن مرزهاي
            دعوت اسلامي و تلاش براي انتشار اسلام. به عنوان مثال در ماجراي هجرت
            به حبشه ظاهراً مسلمانان توانستند جمعي از اشراف حبشه را به دين اسلام
            بگروانند.[23] پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه، ابوبكر نيز از
            پيامبر(ص) براي هجرت اذن خواست و حضرت به او اجازه داد و او مكه را ترك
            كرد و به نزد احابيش رفت.[24]
                10. هم نشيني با محرومان: از نكات قابل توجه دعوت پيامبر(ص) تكيه
            بر مستضعفان و طبقات پايين جامعه بوده است، مولف كتاب پيامبري و انقلاب
            مي نويسد:
                “پس از سوره عبس رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم براي تبليغ به
            سراغ توانگران و سران و متنفذان قبايل نمي رود مگر كسي كه از آنان كه
            آمادگي براي پذيرش حق نشان مي دهد. كفار مكه متوجه اين تغيير رويه مي
            شوند و از آياتي كه در اين خصوص آمده است اطلاع پيدا مي كنند.” (فارسي،
            233)
                ولي وضعيت زندگي نخستين ايمان آورندگان حكايت از آن دارد كه
            پيامبر(ص) از همان آغاز دعوت نيز جايگاه و منزلت ويژه اي براي توانگران
            در نظر نگرفته بود. همنشيني پيامبر(ص) با اقشار پايين جامعه تاثير
            بسياري در سرعت گسترش دعوت در ميان توده هاي مردم داشت. گفته مي شود
            جمعي از اشراف و بزرگان قريش به نزد پيامبر(ص) رفتند و به او گفتند ما
            مي خواهيم به سخنان توگوش فرا دهيم و در آن تأمل نماييم ولي همنشيني تو
            با بردگاني كه تو را احاطه كرده اند و تهيدستاني كه شايسته نيست ما در
            كنار آنها بنشينيم مانع اين امر است. ما نزد تو آمده ايم كه براي ما
            مجلسي ويژه كه بردگان و فقيران در آن نباشند ترتيب دهي. عمربن الخطاب
            اين نظر را پسنديد و حتي ظاهراً براي تهيه مقدمات اين مجلس نيز
            اقداماتي به عمل آمد. ولي با نزول آياتي از سوره كهف خداوند پيامبر(ص)
            را از چنين اقدامي بازداشت (طبرسي، مجمع البيان، ج3، 465):
                “واصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوه و العشي يريدون وجهه و
            لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لاتطع من اغفلنا قلبه عن
            ذكرنا و اتبع هويه و كان امره فرطاـ و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن
            و من شاء فليكفر…” (كهف/28 و 29)[25]
                11. صبر در برابر آزارها و پرهيز از برخورد تند با آزاردهندگان:
            بدون ترديد نرمخويي پيامبر(ص) در برابر ايذاء و آزار قريش تأثير فرهنگي
            و تبليغي فراوان داشت و به گسترش دعوت در مكه مدد رساند. قريش به طعنه
            نام مبارك پيامبر(ص) را به جاي “محمد”، “مذمم” مي خواندند و سپس آن
            بزرگوار را سب و هجو مي كردند و پيامبر(ص) مي فرمود آيا در شگفت نيستيد
            كه خداوند چگونه مرا از آزار قريش در امان مي دارد؟ آنها مذمم را سب و
            هجو مي كنند و حال آن كه من محمد هستم (ابن هشام، ج1، 382). پيامبر(ص)
            در مقابل خيره سري ها و اذيت و آزار قريش سكوت مي كردند و با وجود
            رفتار ناپسند قريش همچنان آنها را نصيحت مي كرد و به رهايي از آنچه در
            آن گرفتار بودند فرا مي خواند (ابن هشام، ج2، 22 و 50). شايد هيچ
            برخورد تند و خشونت آميز در ايام حضور در مكه از آن حضرت گزارش نشده
            است. گاه آن حضرت پس از شنيدن سخنان مشركان و وعده ها و وعيدهاي آنان
            به آن پاسخ مي داد و گاه در اين پاسخها به قرآن نيز استناد مي كرد (ابن
            هشام، ج1، 316). آن حضرت حتي در مقابل اهانت هايي مانند پرتاب شكمبه
            گوسفند و سنگ نيز رفتاري تند و خشن در پيش نمي گرفت و با پناه گرفتن
            زير سنگي خود را در امان نگاه مي داشت و نماز مي خواند (طبري، ج2، 79).
            به نوشته مؤلف كتاب الحرب النفسيه ضد الاسلام في مكه پيامبر(ص) با جنگ
            رواني مشركان مكه به روشهاي زير مقابله نمود: 1. منسجم كردن جامعه
            داخلي مكه و بستن راه نفوذ جنگ رواني مانند آنچه در ماجراي شعب ابي
            طالب شاهد آن هستيم. 2. پيش گرفتن سياست صبر و مقابله 3. رويارويي با
            كفار مكه 4. آهنگ دعوت در سرزميني ديگر 5. تأليف قلوب غيرمسلمين (كحيل،
            194-135)
                12. نگارش نامه: گرچه پيامبر(ص) بيشترين بهره برداري از شيوه
            ارتباط مكتوب را به عنوان يكي از روشهاي ارتباطي در مدينه داشت ولي به
            استناد پاره اي قرائن، در ماجراي هجرت مسلمانان به مدينه نيز پيامبر(ص)
            نامه اي به نجاشي نوشت (ابن اسحاق، 210) و آن را به وسيله عمرو بن اميه
            به نزد نجاشي فرستاد و در آن نامه به نجاشي توصيه كرد كه به جعفر و
            يارانش اكرام نمايد.[26]
                13. اعزام مبلغ: پيامبر(ص) به همراه بيعت كنندگان از شهر يثرب،
            مصعب بن عمير را براي خواندن قرآن و بيان احكام و معارف و تعاليم دين
            اسلام روانه داشت. پيامبر(ص) بعدها از اين روش يعني اعزام مبلغان براي
            شناساندن دين مبين اسلام به فراواني استفاده كرد و بهاي سنگيني نيز
            براي اين كار پرداخت. شهادت جمعي از مسلمانان در حادثه رجيع و بئر
            معونه در سال چهارم هجري در جريان يك اعزام تبليغي اتفاق افتاد.[27]
                14. بهره گيري از زمينه هاي عاطفي و رواني: پيامبر(ص) از زمينه هاي
            رواني مناسب براي گسترش دعوت خويش بهره مي جست.[28] آن حضرت وقتي در
            آغاز مرحلة دعوت گستردة خود از قريش پرسيد: «آيا تاكنون شنيده ايد من
            دروغ بگويم؟» (طبري، ج2، 61) ذهنيت مثبت مردم دربارة خود را سرمايه اي
            براي آماده سازي فضاي ارتباطي قرار داد تا بتواند با آساني بيشتري دعوت
            خويش را عرضه كند. اعتراف و هشدار نضر بن حارث در اين زمينه حايز اهميت
            بسيار است كه گفت:
                “يا معشر قريش، انه والله قد نزل بكم امر ما اتيتم له بحيله بعد،
            قد كان محمد فيكم غلاما حدثا: ارضاكم فيكم و اصدقكم حديثا و اعظمكم
            امانه…” (ابن هشام، ج1، 320)
                “اي قريشيان! قسم به خدا به پديده اي دچار شده ايد كه تاكنون چاره
            اي براي آن نينديشيده ايد، محمد (از همان زمان كه) نوجواني كم سن و سال
            در ميان شما بود از هيچ كس به انداز او خشنود نبوديد و راستگوترين شما
            و امانتدارترين شما به شمار مي آمد….”
               
                نتيجه گيري
                براساس آموزه هاي ترديدناپذير ديني، هدف پيامبر(ص) و دين جديدي كه
            عرضه نمود تأمين سعادت اخروي بشر براساس گونه اي خاص از زندگي در اين
            دنيا بوده است. پيامبر(ص) مي بايست هم محتواي فكري لازم در اين زمينه
            را ـ نه تنها براي مردم عصر خود، بلكه براي همه بشريت ـ عرضه نمايد و
            هم زمينة جلب توجه و ايجاد رغبت به اين دين و پايبندي به تعاليم و
            احكام آن را در دل مردم ايجاد نمايد. بدون شك پيامبر(ص) براي اراية
            نمونه اي عملي و قابل تحقق از آن چه بر زبان مي آورد و يا در لابلاي
            آيات قرآني منعكس بود بايد دست به تشكيل حكومت مي زد ولي چون محيط مكه
            ظرفيت لازم را براي اين كار از خود نشان نداد به ناچار حضرتش پا از مكه
            بيرون نهاد و تشكيل جامعه نمونه اسلامي را در شهر مدينه پي گرفت. از
            اين زاويه كه به موضوع نگريسته شود مجموع فعاليتهاي پيامبر(ص) در مكه
            از دو نظر اهميت خاص مي يابد: يكي از نظر نوع تلاش هاي حضرت براي ايجاد
            علاقمندي و جلب توجه در مردم نخستين جامعه اي كه مخاطب وحي قرار گرفته
            اند و ديگري از نظر مقدمه و زمينه ساز بودن اين فعاليت ها براي تشكيل
            يك جامعة نمونة اسلامي. حال با اين مقدمه، در نگاهي كلي، جهت گيري،
            اهداف و نيز دستاوردهاي مجموع فعاليت هاي فرهنگي ـ ارتباطي پيامبر(ص)
            در مكه را مي توان به شرح زير تحليل و دسته بندي كرد:
                الف ـ تربيت روحي و رواني مردم و تحول فرهنگي: هدف اصلي دعوت
            پيامبر(ص) در مكه ، تحول روحي و فرهنگي مردم و بر هم زدن نظام فكري
            موجود و جايگزين كردن يك نظام فكري و فرهنگي جديد بود تا در اين مسير
            نيروي لازم را براي جامعه اسلامي و نمونه در مدينه تربيت نمايد.[29]
            محتواي آيات مكي و مقايسة آن با آيات مدني و تكية اصلي آيات مكي بر
            مسائل اخلاقي و اعتقادي كه در متن مقاله به آن اشاره شد مي تواند تأييد
            كننده اين ديدگاه باشد. از اين نكته مي توان مقدم بودن تربيت فرهنگي بر
            تشكيل نظام سياسي را برداشت كرد. همين نكته نيز از مقايسه مفاد فرهنگي
            و پيمان نخست عقبه (بيعه العقبه الاولي) و مفاد سياسي و نظامي دومين
            پيمان عقبه (بيعه العقبه الثانيه) با تازه مسلمانان مدينه برداشت مي
            شود.[30]
                ب ـ نشان دادن جهاني بودن دعوت: فراگير شدن دعوت و نشان دادن ابعاد
            جهاني اين پيام حتي پيش از هجرت به مدينه نيز مورد توجه بوده است. نزول
            آياتي درباره اديان پيشين و مسلمان شدن گروهي از مسيحيان و نزول آياتي
            كه با خطاب يا ايها الناس آغاز مي شوند در اين زمينه شايان توجه هستند
            (فارسي، 278-275) آياتي مانند: “و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيراً و
            نذيراً و لكن اكثر الناس لايعلمون” (سبا/28) و “يا ايها الناس اني رسول
            الله اليكم جميعاً” (اعراف/57) و “ما ارسلناك الا رحمه للعالمين”
            (انبياء/107) و “تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين
            نذيراً” (فرقان/1) . همچنين اسلام آوردن افرادي از ديگر سرزمين ها
            مانند بلال حبشي و صهيب رومي و سلمان فارسي در مكه و سخن الهام بخش
            پيامبر(ص) دربارة آنها كه به ترتيب آن ها را اولين ميوة حبشه و اولين
            ميوه روم و اولين ميوه ايران ناميد نيز شاهد اصرار پيامبر(ص) بر نشان
            دادن ابعاد جهاني دين اسلام است (آرنولد، 24).
                ج ـ كشاندن دعوت به مرزهاي بيرون مكه و زمينه سازي براي فراگير
            كردن آنها: در اوج مخالفت ها و دشواري هاي نشر دعوت، اسلام آرام آرام
            در ميان همه تيره هاي قبيله قريش نفوذ مي كرد و بر دامنه پيروان آن
            افزوده مي شد.[31]
                قراين زيادي حكايت از اين مي كند كه سال ها پيش از هجرت، خبر بعثت
            و رسالت پيامبر(ص) در ديگر شهرها و قبايل نيز پيچيده بود. به عنوان
            نمونه طفيل بن عمرو دوسي قبيله دوس را به اسلام فرا خوانده بود (ابن
            هشام، ج2، 24). پاره اي از مورخان از انتشار اسلام در حبشه و اسلام
            آوردن اشراف حبشه در پي هجرت مسلمانان به اين سرزمين خبر داده اند
            (طبري، ج2، 69). ميزان گسترش اسلام در ميان قبايل عرب به حدي بود كه
            قريش ـ پس از هجرت گروهي از مسلمانان به حبشه ـ بر همين اساس و به
            عنوان يكي از راههاي جلوگيري از آن تصميم به انعقاد پيمان براي تحريم
            روابط با مسلمانان گرفتند (طبري، ج2، 74).
                در مدينه نيز ذكر پيامبر(ص) به ميان بود (ابن هشام، ج1، ص 302-301)
            و به همين دليل حتي پيش از پيمان هاي عقبه اولي و ثانيه اسلام در مدينه
            طرفداران و پيرواني يافته بود (اين هشام، ج2، 70). ابن هشام مي گويد يك
            سال پيش از پيمان عقبه اولي وقتي پيامبر(ص) در موسم حج با شش تن از
            خزرجيان ملاقات كرد و آنها را به اسلام دعوت كرد، آنها اسلام آوردند و
            پيام رسان اسلام در يثرب شدند. اسلام در يثرب به گونه اي رواج يافت كه
            هيچ منزلي از منازل مرم اين شهر نبود مگر اينكه در آنجا ذكري از رسول
            الله به ميان بود.[32] به نوشته طبري كساني كه از مدينه براي انعقاد
            پيمان عقبه ثانيه با پيامبر(ص) ملاقات كردند نمايندگان و روساي نو
            مسلمانان مدينه بودند.[33]
                د ـ اثبات لزوم انعطاف‏ پذيري در بهره گيري از ابزارها و روشهاي
            تبليغ ديني: همان گونه كه در متن مقاله به تفصيل نسبي بيان شد
            پيامبر(ص) متناسب با شرايط مختلف از ابزارها و روشهاي مختلف فرهنگي و   ارتباطي براي تبليغ ديني بهره مي جست و ضمن حفظ اصول و اهداف ديني هيچ  گاه با مخاطبان متعدد به روشي واحد و تغييرناپذير برخورد نمي كرد. درس 
           بزرگي كه از اين خط مشي پيامبر(ص) براي تبليغ ديني در عصر حاضر مي توان گرفت بر كسي پوشيده نيست.
                
      

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

             تشويق به زيارت آن حضرت‏


                 پيامبر خدا ص: هر كس حج به جا آورد و پس از مرگ من، مرا
            زيارت كند، همچون كسى است كه در حال حيات من، مرا زيارت كرده است.
                
                 پيامبر خدا ص: هر كس حج گزارد و مرا زيارت نكند، بر من جفا
            كرده است.
                
                 پيامبر خدا ص: هر كه مرا پس از مرگم زيارت كند، گويا در حال
            حياتم مرا ديدار كرده است و هر كس پس از مرگم با من همسايه شود، گويا
            در حال حياتم با من همسايه بوده است.
                
                 امام على ع: هرگاه به زيارت خانه خدا رفتيد، حج خود را با
            زيارت پيغمبر ص تمام كنيد، كه ترك آن جفاست. به اين دستور داده شده‏ايد
            (و تمام كنيد) با زيارت قبرهايى كه خداوند، حق و زيارت آنها را بر شما
            لازم كرده و نزد اين قبرها از خداوند روزى بخواهيد.
                
                - يحيى بن يسار: حججنا فمررنا بابى عبداللَّه ع فقال: حاج بيت
            اللَّه و زوار قبر نبى ص و شيعه آل محمد، هنيئالكم.1125
                
                - عبدالسلام بن صالح الهروى: قلت لعلى بن موسى الرضا ع: يابن
            رسول اللَّه ،ما تقول فى الحديث الذى يرويه اهل الحديث ان المؤمنين
            يزورون ربهم من منازلهم فى الجنه؟ فقال ع: يا با الصلت، ان اللَّه
            تبارك و تعالى فضل نبيه محمدا ص على جميع خلقه من النبيين و الملائكه،
            و جعل طاعته طاعته و متعابعته متابعه و زيارته فى الدنيا و الاخره
            زيارته، فقال عزوجل: «من يطع الرسول فقد اطاع اللَّه»1126 و قال النبى
            ص: «من زارنى فى حياتى او بعد موتى فقد زار اللَّه»، درجه النبى ص فى
            الجنه ارفع الدرجات، فمن زاره الى درجته فى الجنه من منزله فقد زار
            اللَّه تبارك و تعالى.1127
                
                                          
                التسليم عليه من قريب و بعيد
                
                - رسول اللَّه ص: من زار قبرى بعد موتى، كان كمن هاجر الى فى
            حياتى، فان لم تستطيعوا فابعثوا الى بالسلام فانه يبلغنى.1128
                
                - عنه ص: خلق اللَّه تعالى لى ملكين يردان السلام على من سلم
            على من شرق البلاد و غربها، الا من سلم على فى دارى فانى ارد عليه
            السلام بنفسى.1129
                
                - يحيى بن يسار: حج انجام داديم و بر امام صادق گذر كرديم.
            فرمود: اى زائران خانه خدا و قبر پيامبر خدا و پيروان آل محمد!
            گوارايتان باد!
                
                - عبدالسلام بن صالح هروى: به امام رضا ع عرض كردم: اى پسر
            پيامبر خدا! درباره حديثى كه اهل حديث روايت مى‏كند كه «مؤمنان در
            بهشت، از خانه‏هاى خودشان پروردگارشان را ديدار مى‏كنند» چه مى‏گوييد؟
            فرمود: اى اباصلت! خداى متعال، پيامبرش محمد ص را بر همه آفريدگانش از
            پيامبران و فرشتگان برترى داد و طاعت او را طاعت خود، پيروى از او
            پيروى از خود و زيارت او را در دنيا و آخرت، زيارت خود قرار داد.
            خداوند فرموده است: «هر كس پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده
            است». و فرمود: «آنان كه با تو بيعت مى‏كنند، با خدا بيعت مى‏كنند، دست
            خدا بالاى دست آنان است» و پيامبر ص فرمود: هر كس مرا در حال حياتم يا
            پس از وفاتم زيارت كند، خدا را زيارت كرده است. رتبه پيامبر در بهشت
            بالاترين رتبه هاست. هر كس او را در رتبه‏اش در بهشت از خانه خود ديدار
            كند خداى متعال را زيارت كرده است.
                
                
                              
                سلام دادن بر او از نزديك و دور
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس پس از مرگم قبر مرا زيارت كند، همچون
            كسى است كه در حيات من به سوى من هجرت كرده است. پس اگر نتوانستيد، به
            من سلام برسانيد، كه به من مى‏رسد.
                
                - پيامبر خدا ص: خداوند متعال، برايم دو فرشته آفريده است كه
            هر كس از شهرهاى شرق و غرب به من سلام دهد، سلام را به من مى‏رسانند؛
            مگر كسى در خانه خودم بر من سلام دهد كه خودم جواب سلام او را مى‏دهم.
                
                - الامام الصادق ع: مروا بالمدينه فسلموا على رسول اللَّه ص من
            قريب، و ان كانت الصلاة تبلغه من بعيد.1130
                
                - عنه ص: صلوا الى جانب قبر النبى ص، و ان كانت صلاة المؤمنين
            تبلغه اينما كانوا.1131
                
                - عامر بن عبداللَّه: قلت لابى عبداللَّه ع: انى زدت جمالى
            دينارين او ثلاثه على ان يمر بى الى المدينه.1132
               
                فقال: قد احسنت، ما ايسر هذا! تاتى قبر رسول اللَّه ص و تسلم عليه،
            اما انه يسمعك من قريب، و يبلغه عنك من بعيد.
                
                               
                
                              
                شفاعة النبى ص لمن زاره‏
                
                - رسول اللَّه ص: من اتانى زائرا كنت شفيعه يوم القيامه.1134
                
                - عنه ص: من جاءنى زائرا، لايعلمه حاجه الا زيارتى، كان حقا
            على ان اكون له شفيعا يوم اليقيامه.1135
                
                - عنه ص: من زار قبرى حلت له شفاعتى، و من زارنى ميتا فكانما
            زارنى حيا.1136
                
                - عنه ص: من اتى مكه حاجا و لم يزرنى الى المدينه جفوته يوم 
     القيامه، و من اتانى زائرا و جبت له شفاعتى، و من وجبت له شفاعتى و جبت له الجنه
                
                - امام صادق ع: بر مدينه بگذريد و از نزديك به رسول خدا ص سلام
            دهيد، هر چند كه صلوات، از دور هم به او مى‏رسد.
                
                - امام صادق ع: كنار قبر پيامبر خدا ص صلوات بفرستيد، هر چند
            كه صلوات و درود مؤمنان هر جا كه باشند به آن حضرت مى‏رسد.
                
                - امام صادق ع: عامر بن عبداللَّه: به امام صادق عرض كردم: به
            شتربانم دو يا سه دينار بيشتر دادم تا مرا از مدينه گذر دهد. فرمود:
            خوب كردى، چه كار آسانى! كنار قبر پيامبر خدا ص مى‏روى و بر او سلام
            مى‏دهى. آگاه باش كه از نزديك، سلام تو را مى‏شنود و سلام تو از دور هم
            به او مى‏رسد.
                
                
                                
                شفاعت پيامبر ص براى زائرانش‏
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس به زيارت مى‏آيد، روز قيامت شفيع او
            خواهم بود.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس به زيارت من آيد و هيچ كارى جز زيارت من
            نداشته باشد، بر من حق است كه روز قيامت شفيع او باشم.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كه قبر مرا ديدار كند، شفاعت او بر من
            رواست و هر كس مرا پس از مرگ زيارت كند، گويا مرا در حال حيات زيارت
            كرده است.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس براى حج به مكه آيد و مرا در مدينه
            زيارت نكند، من هم در روز قيامت بر او جفا مى‏كنم و هر كه به زيارت
            مى‏آيد، شفاعت او بر من واجب است و شفاعت هر كه بر من واجب شود، بهشت
            براى او واجب است.
                
                - عنه ص: من زارنى بالمدينه محتسبا كنت له شهيدا و شفيعا يوم
            القيامه.1138
                
                - عنه ص: من زارنى بعد وفاتى كان كمن زارنى فى حياتى، و كنت له
            شهيدا و شافعا يوم القيامه.1139
                
                - رسول اللَّه ص: من حج الى مكه ثم قصدنى فى مسجدى كتبت له
            حجتان مبرورتان.1140
                
                - الامام الباقر ع: ان زياره قبر رسول اللَّه ص تعدل حجه مع
            رسول اللَّه مبروره.1141
                
                - رسول اللَّه ص: من زارنى فى حياتى و بعد موتى، كان فى جوارى
            يوم القيامه.1142
                
                - عنه ص: من زارنى محتسبا الى المدينه كان فى جوارى يوم
            القيامه.1143
                
                - عنه ص: يا على، من زارنى فى حياتى او بعد موتى، او زارك فى
            حياتك او بعد موتك، او زار ابنيك فى حياتهم او بعد موتهما ضمنت له يوم
            القيامه ان اخلصه من اهوالها و شدائدها، حتى اصيره معى فى درجتى.
                
                - ابو شهاب: قال الحسين ع لرسول اللَّه ص: يا ابتاه، ما لمن
            زارك؟ فقال رسول اللَّه ص: يا بنى، من زارنى حيا او ميتا، او زار اباك،
            او زار اخاك، او زارك كان حقا على ان ازوره يوم القيامه، و اخلصه من
            ذنوبه.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس به خاطر خدا در مدينه مرا زيارت كند،
            روز قيامت گواه و شفيع او خواهم بود.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كه پس از مرگم مرا زيارت كند، چون كسى است
            كه در حال حياتم مرا زيارت كرده است و روز قيامت، گواه و شفيع او خواهم
            بود.
                
                               
                                 پاداش زيارت پيامبر ص‏
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس براى حج به مكه رود، سپس در مسجد من به
            ديدار من آيد براى او دو حج پذيرفته شده نوشته مى‏شود.
                
                - امام باقر ع: زيارت قبر پيامبر خدا ص برابر است با يك حج
            مقبول همراه پيامبر.
                
                - پيامبر خدا ص: هر كس در حال حيات و پس از وفاتم مرا زيارت
            كند، روز قيامت در همسايگى (و پناه) من خواهد بود.
                
                - پيامبر خدا ص: كسى مرا در حال حيات يا پس از مرگم زيارت كند،
            يا تو را در حال حياتت يا پس از وفاتت زيارت كند، يا دو پسرت را در حال
            حياتشان يا پس از وفاتشان زيارت كند، ضمانت مى‏كنم كه روز قيامت او را
            از هول و هراسهاى و سختى‏هاى قيامت برهانم و در رتبه خودم و با خودم
            قرار دهم.
                
                - ابو شهاب: امام حسين ع به پيامبر خدا ص عرض كرد: پدر! پاداش
            كسى كه تو را زيارت كند چيست؟ پيامبر خدا ص فرمود: پسرم! هر كس مرا
            زنده يا مرده زيارت كند، يا پدرت، يا برادرت يا خودت را زيارت كند، بر
            من حق است كه روز قيامت او را زيارت كنم و از گناهانش برهانم.
                
                - الامام الصادق ع: بينا الحسين ع قاعد فى حجر رسول اللَّه ص
            ذات يوم اذ رفع راسه اليه فقال: يا ابه، قال: لبيك يا بنى. قال: ما لمن
            اتاك بعد وفاتك زائرا لايريد الا زيارتك؟ قال: يا بنى، من اتانى بعد
            وفاتى زائرا لايريد الا زيارتى فله الجنه.1146
                
                - ابن ابى نجران: قلت لابى جعفر ع: جعلت فداك، ما لمن زار رسول
            اللَّه ص متعمدا؟ فقال: له الجنه.
                
               
                               
                             
                
                - الامام الباقر ع: كان ابى على بن الحسين ع يقف على قبر النبى
            ص فيسلم عليه و يشهد له بالبلاغ و يدعو بما حضره، ثم يسند ظهره الى
            المروه الخضراء الدقيقه العرض مما يلى القبر، و يلتزق بالقبر و يسند
            ظهره الى القبر، و يستقبل بالقبله فيقول:
                
            «اللهم اليك الجات ظهرى، و الى قبر محمد عبدك و رسولك اسندت ظهرى،
            و القبله التى رضيت لمحمد صلى اللَّه عليه و آله استقبلت. اللهم اصبحت
            لا املك لنفسى خير ما ارجو، و لاادفع عنها شر ما احذر عليها، و اصبحت
            الامور بيدك فلا فقير افقر منى، انى لما انزلت الى من خير فقير. اللهم
            انى ارددنى منك بخير ؛ فانه لا راد لفضلك، اللهم انى اعوذ بك من ان
            تبدل اسمى، او تغير جسمى، او تزيل نعمتك عنى. اللهم كرمنى بالتقوى، و
            جملنى بالنعم، و اغمرنى بالعافيه، و ارزقنى شكر العافيه».1149
                
                - امام صادق ع: روزى حسين ع در دامان پيامبر ص نشسته بود كه سر
            را بلند كرد و عرضه داشت: پدر! فرمود: بله فرزند! گفت: هر كس پس از
            وفات تو به زيارتت آيد و جز زيارت تو هدف ديگرى نداشته باشد، پاداش او 
        چيست؟ فرمود: پسرم! هر كس پس از وفاتم به زيارتم آيد و جز زيارت من هدف
            ديگرى نداشته باشد، براى او بهشت است.
                
                - ابن ابى نجران: به امام باقر ع عرض كردم: فدايت شوم! كسى كه
            با قصد و اراده به زيارت رسول خدا ص رود، چه پاداشى دارد؟ فرمود: پاداش
            او بهشت است.
                
                                
                
                ادب زيارت پيامبر ص‏
                
                - امام باقر ع: پدرم امام سجاد ع كنار قبر پيامبر ص مى‏ايستاد
            و بر او سلام مى‏داد و به ابلاغ رسالت، شهادت مى‏داد و هر چه در نظر
            داشت دعا مى‏خواند. سپس پشت خود را به سنگ سبز كم عرضى كه كنار قبر است
            تكيه مى‏داد و خود را به قبر مى‏چسباند و پشت خود را به قبر تكيه
            مى‏داد و رو به قبله چنين مى‏خواند:
               
                «خدايا! پشتم رابه سوى تو پناه دادم و پشت خود را به قبر محمد،
            بنده و فرستاده تو تكيه دادم و رو به قبله‏اى ايستادم كه براى محمد ص
            پسنديدى. خدايا! من چنين هستم كه خيرى را كه آرزو دارم براى خود در
            اختيار ندارم و شرى را كه از آن گريزانم نمى‏توانم دفع كنم. همه كارها
            در دست توست، هيچ فقيرى نيازمندتر از من نيست. من به خيرى كه بر من
            نازل كنى، نيازمندم. خدايا! از سوى خودت براى من خير بازگردان، فضل تو
            را رد كننده‏اى نيست. خدايا! به تو پناه مى‏برم از اينكه نامم را
            دگرگون كنى، جسمم را دگرگون سازى يا نعمتت را از من زايل گردانى.
            خدايا! مرا با تقوا بزرگ بدار و با نعمت‏ها بياراى و با عافيت، عمرم
            بخش و سپاس عافيت را روزام كن».
                
                - الامام الصادق ع: اذا دخلت المدينه فاغتسل، قبل ان تدخلها ان 
          حين تدخلها، ثم تاتى قبر النبى ص، ثم تقوم فتسلم على رسول اللَّه ص، ثم
            تقوم عند الاسطوانه المقدمه من جانب القبر الايمن عند راس القبر عند
            زاويه القبر و انت مستقبل القبله، و منكبك الايسر الى جانب القبر و
            منكبك الايمن مما يلى المنبر، فانه موضع راس رسول اللَّه ص و تقول:
               
                «اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له، و اشهد ان محمدا عبده
            و رسوله، و اشهد انك رسول اللَّه، و اشهد انك محمد بن عبداللَّه، و 
     اشهد انك قد بلغت رسالات ربك، و نصحت لامتك، و جاهدت فى سبيل اللَّه، و      عبدت اللَّه (مخلصا) حتى اتاك اليقين، بالحكمه و الموعظه الحسنه،1150 و 
          اديت الذى عليك من الحق، و انك قد رؤفت بالمؤمنين و غلظت على الكافرين،
            فبلغ اللَّه بك افضل شرف محل المكرمين، و الحمدللَّه الذى استفذنا بك
            من شرك و الضلالة.
               
                اللهم فاجعل صلواتك، و صوات ملائكتك المقربين، و عبادك الصالحين، و
            انبيائك المرسلين، و اهل السماوات و الارضين، و من سبح لك يا رب
            العالمين، من الاولين و الاخرين على محمد عبدك و رسولك و نبيك و امينك
            و نجيك و حبيبك و صفيك و خاصتك و صفوتك و خيرتك من خلقك. اللهم اعطه
            الدرجه و الوسيله من الجنه، وابعثه مقاما محمودا يغبطه به الاولون و
            الاخرون. اللهم انك قلت: «ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا
            اللَّه و استغفر لهم الرسول لوجدوا اللَّه توبا رحيما»1151 و انى اتيت
            نبيك مستغفرا تائبا من ذنوبى، و انى اتوجه بك الى اللَّه ربى و ربك
            ليغفر لى ذنوبى».
               
                و ان كانت لك حاجه فاجعل قبر النبى ص خلف كتفيك و استقبل القبله و
            ارفع يديك و اسال حاجتك، فانك احرى ان تقضى ان شاء اللَّه.
                
                - امام صادق ع: آنگاه كه وارد مدينه شدى، پيش از ورود يا هنگام 
         ورود به آن غسل كن. سپس نزد قبر پيامبر ص مى‏آيى، مى‏ايستى و بر پيامبر 
         خدا ص سلامى مى‏دهى. سپس كنار ستون جلو كه سمت راست قبر است، بالاى سر قبر كنار گوشه قبر رو به قبله مى‏ايستى در حالى كه شانه چپ تو طرف قبر  و شانه راست تو به سمت منبر باشد، كه آنجا محل سر پيامبر خدا ص است، و
            مى‏گويى:                
             «گواهى مى‏دهم كه جز خداوند، معبودى نيست، يكتا و بى شريك است و 
      گواهى مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست. شهادت مى‏دهم كه تو رسول
            خدايى، گواهى مى‏دهم كه تويى محمد بن عبداللَّه، گواهى مى‏دهم كه 
         رسالت‏هاى پروردگارت را رساندى و براى امت خويش، خير خواهى كردى و در
            راه خدا جهاد كردى و خدا را خالصانه تا لحظه فرا رسيدن يقين پرستيدى.
            با حكمت و موعظه نيكو، (خيرخواه امت بودى)، حقى را كه بر عهده داشتى 
           ادا كردى، به مؤمنان رافت كردى و بر كافران خشونت داشتى، خداوند هم تو
            را به برترين شرافت جايگاه گراميان رساند. خداوندى را سپس كه ما را
            بوسيله تو زا شرك و گمراهى نجات داد.
               
                خداوندا! درودهايت را و درودهاى فرشتگان مقرب و بندگان شايسته و
            پيامبران فرستاده‏ات و آسمانيان و زمينيان و هر كه تو را تسبيح گويد،
            از اولين و آخرين، اى پروردگار جهانيان، بر محمد، بنده و فرستاده و
            پيامبر و امين و همسخن و محبوب و برگزيده و ويژه و منتخب از بندگانت
            بفرست. خداوندا! او را رتبه و وسيله از بهشت عطا كن و به مقامى پسنديده
            برانگيز، كه مورد غبطه اولين و آخرين باشد. خداوندا! فرموده‏اى: «اگر
            آنان وقتى بر خويش ستم كردند، نزد تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش
            مى‏خواستند و پيامبر نيز براى آنان آمرزش مى‏طلبيد، خدا را توبه‏پذير و
            مهربان مى‏يافتند». و من با حالت استغفار و توبه از گناهانم نزد
            پيامبرت آمده‏ام و به وسيله تو (اى پيامبر) روى به درگاه پروردگارم و
            پروردگارت آورده‏ام تا گناهان مرا ببخشايد.»
               
                و اگر حاجتى داشتى، قبر پيامبر را پشت دو شانه‏ات قرار ده، رو به
            قبله بايستد، دستهايت را برآور و حاجتت را بخواه، كه سزاوارترى كه اگر
            خدا بخواهد، حاجتت برآورده شود.
                
                - محمد بن مسعود: رايت ابا عبداللَّه ع انتهى الى قبر النبى ص
            فوضع يده عليه و قال:                
                «اسال اللَّه الذى اجتناك و اختارك و هذاك و هدى بك ان يصلى عليك».
            ثم قال: «ان اللَّه و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا
            صلوا عليه و سلموا تسليما».
                
                - اسحاق بن عمار: قلت لابى عبداللَّه ع: علمنى تسليما خفيفا
            على النبى ص، قال: قل:
               
                «اسال اللَّه الذى انتجبك و اصطفاك و اختارك و هداك و هدى بك ان
            يصلى عليك صلاة كثيره طيبه».1155
                
                - الامام الكاظم ع: اذا اتيت قبر النبى ص فقضيت ما يجب عليك
            فصل ركعتين، ثم قف عند راس النبى ص ثم قال:
                
           «السلام عليك يا نبى اللَّه من ابى و امى و زوجتى و ولدى. و جميع 
     حامتى، و من جميع اهل بلدى، حرهم و عبدهم و ابيضهم و اسودهم». فلا تشاء 
   ان تقول للرجال: انى اقرات رسول اللَّه ص عنك السلام الا كنت صادقا.
                
                - احمد بن محمد بن ابى نصر: قلت لابى الحسن ع: كيف اسلام على
            رسول اللَّه ص عند قبره؟ فقال: قل:
               
                «السلام على رسول اللَّه، السلام عليك يا حبيب اللَّه، السلام عليك
            يا صفوة اللَّه، السلام عليك يا امين اللَّه، اشهد انك قد نصحت لامتك،
            و جاهدت فى سبيل اللَّه، و عبدته حتى اتاك اليقين، فجزاك اللَّه افضل
            ما جزى نبيا عن امته. اللهم صل على محمد و آل‏
                
                - محمد بن مسعود: امام صادق ع را ديدم كه به قبر پيامبر رسيد،
            دست بر آن نهاد و گفت:
               
                «از خدايى كه تو را برگزيد و هدايت كرد و تو را وسيله هدايت قرار
            داد، مى‏خواهم كه بر تو درود فرستد». سپس خواند: «خداوند و فرشتگانش بر
            پيامبر درود مى‏فرستد. اى مؤمنان، شما هم بر او صلوات و سلام بسيار
            بفرستيد».
                
                - اسحاق بن عمار: به امام صادق ع گفتم: سلامى كوتاه و سبك بر
            پيامبر، به من بياموز. فرمود: بگو:
               
                «از خدايى كه تو را برگزيد و هدايت كرد و وسيله هدايت قرار داد،
            مى‏خواهم كه درودى فراوان و پاك بر تو فرستد».
                
                - امام كاظم ع: هرگاه به زيارت قبر پيامبر ص رفتى و آنچه را بر
            تو بود انجام دادى، دو ركعت نماز بخوان، سپس نزد سر مطهر پيامبر ص
            بايست و بگو:
               
                «سلام بر تو اى پيامبر خدا، از سوى پدر و مادرم و همسر و فرزندانم
            و همه خويشاوندان و همشهريانم، آزادشان و برده‏شان، سفيدشان و 
      سياهشان»، كه اگر خواستى به كسى بگويى: من سلام تو را به پيامبر خدا ص
            رساندم، راست گفته باشى.
                
                - احمد بن محمد بن ابى نصر: به امام رضا ع عرض كردم: كنار قبر
            پيامبر خدا ص سلام بر او چگونه است؟ فرمود: بگو:
               
                «سلام بر پيامبر خدا، سلام بر تو اى محبوب خدا، سلام بر تو اى
            برگزيده خدا، سلام بر تو اى امين خدا. گواهى مى‏دهم كه تو براى امت
            خويش خيرخواهى كردى، در راه خدا جهاد كردى و تا لحظه فرا رسيدن يقين
            (مرگ) او را پرستيدى خداوند، بهترين پاداشى را كه به پيامبرى از سوى
            امتش عطا مى‏كند، تو را عطا كند. خدايا بر محمد و خاندان محمد درود
            فرست. برترين‏
               
                محمد افضل ما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد».1157
               
                903 - ابراهيم بن ابى البلاد: قال لى ابو الحسن ع: كيف تقول فى
            التسليم على النبى ص؟ قلت: الذى نعرفه و رويناه، قال: اولا اعلمك ما هو
            افضل ما هذا؟ قلت: نعم، جعلت فداك. فكتب لى و انا قاعد عنده بخطه، و
            قراه على: اذا وقفت على قبره ص فقل:
               
                «اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له، و اشهد انك محمد بن
            عبداللَّه، و اشهد انك رسول اللَّه، و اشهد انك خاتم النبيين، واشهد 
     انك قد بلغت رساله ربك و نصحت لامتك، و جاهدت فى سبيل ربك، و عبدته حتى 
           اتاك اليقين، و اديت الذى عليك من الحق. اللهم صل على محمد عبدك و 
     رسولك و نجيك و امينك و صفيك و خيرتك من خلقك افضل ما صليت على احد من 
         انبيائك و رسلك. اللهم سلم على محمد و آل محمد كما سلمت على نوح فى 
     العالمين، وامنن على محمد و آل محمد كما مننت على موسى و هارون، و بارك   على محمد و آل محمد، كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد و 
    مجيد. اللهم صل على محمد آل محمد، و ترحم على محمد و آل محمد. اللهم رب
            البيت الحرام، و رب المسجد الحرام و رب الركن و المقام، و رب البلد
            الحرام، و رب الحل و الحرام، و رب المشعر الحرام بلغ روح (نبيك) محمد
            منى السلام».
                
                - السيد بن طاووس - فى شرح زيارته ص لمن و صل الى محله الشريف،
            و ذكر عمل مسجده الحنيف -: فاذا وردت المدينه يستحب ان تكون مغتسلا
            لدخولها، و كذلك لدخول مسجدهاو لزيارته صلوات اللَّه عليه و آله ايضا،
            ثم تدخلها و تقصد الى باب المسجد، و تقول:
               
                «اللهم قد وقفت على باب من ابواب بيوت نبيك عليه و عليهم السلام، و
            قد منعت‏
               
                درودى را كه بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، همانا تو ستوده و
            شكوهمندى».
                
                - ابراهيم بن ابى البلاد: امام رضا ع به من فرمود: هنگام سلام
            دادن بر پيامبر ص چه مى‏گويى؟ گفتم: آنچه را كه مى‏شناسيم و براى ما
            روايت شده است. فرمود: آيا چيزى بهتر از آن به تو نياموزم؟ گفتم: چرا، 
          فدايت شوم. آنگاه در حالى كه من كنارش نشسته بودم، با خط خويش چنين
            نوشت و بر من خواند:
               
                «هرگاه كنار قبر آن حضرت ايستادى، بگو: «گواهى مى‏دهم كه جز خدا
            معبودى نيست، يكتا و بى شريك است و گواهى مى‏دهم كه تو محمد بن
            عبداللَّه و فرستاده خدايى و شهادت مى‏دهم كه تو آخرين پيامبرانى.
            شهادت مى‏دهم كه تو رسالت پروردگارت را رساندى و براى امت خويش
            خيرخواهى كردى و در راه پروردگارت جهاد نمودى و تا رسيدن يقين، او را
            پرستيدى و حقى را كه بر تو بود، ادا كردى. خدايا بر محمد، بنده و
            فرستاده و همراه و امين و برگزيده از خلقت، درود فرست؛ بهترين درودى را
            كه بر هر يك از پيامبران و فرستادگانت فرستاده‏اى. پروردگارا! بر محمد 
          و خاندان او منت گذار، آن سان كه بر موسى و هارون منت نهادى و بر محمد
            و خاندان محمد بركت فرست، آنچنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم 
     خجستگى بخشيدى، همانا تو ستوده و شكوهمندى. خدايا بر محمد و دودمانش 
          صلوات فرست و بر محمد و خاندان محمد رحمت آور. خدايا! اى پروردگار كعبه
            و مسجدالحرام و پروردگار ركن و مقام و پروردگار شهر حرام و پروردگار حل
            و حرم و پروردگار مشعرالحرام، از سوى تو به روح پيامبرت، محمد، سلام
            برسان».
                
                - سيد بن طاووس - در شرح زيارت پيامبر ص براى كسى كه به تربت
            با شرافت آن حضرت برسد و اعمال مسجد والا مرتبه او را انجام دهد -: پس
            چون وارد مدينه شدى، مستحب است كه براى ورود به آن و ورود به مسجد 
    پيامبر و زيارت آن حضرت، غسل كرده باشى. سپس وارد مى‏شوى و به سمت در 
           مسجد كه مى‏روى، مى‏گويى:
       «خدايا! بر آستانه يكى از درهاى پيامبرت ايستاده‏ام - كه بر او و پيامبران‏
          الناس الدخول الى بيوته الا باذن نبيك فقلت: «يا ايها الذين آمنوا
            لاتدخلوا بيوت النبى الا ان يوذن لكم».
                
             اللهم اين اعتقده حرمه نبيك فى غيبته كما اعتقد فى حضرته، و اعلم 
          ان رسلك و خلفاءك احياء عندك يرزقون، يرون مكانى فى وقتى هذا و زمانى، 
  و يسمعون كلامى فى وقتى هذا و زمانى، و يردون على سلامى، و انك حجبت عن 
         سمعى كلامهم، و فتحت باب فهى بلذيذ مناجاتهم، فانى استاذنك يا رب اولا،
            و استاذن رسولك ثانيا صلوات عليه و آله، و استاذن خليفتك المفروض على
            طاعته فى الدخول فى ساعتى هذه الى بيته، و استاذن ملائكتك الموكلين
            بهذه البقعه المباركه المطيعه للَّه السامعه.
               
                السلام عليكم ايها الملائكه الموكلون بهذا الموضع المبارك و رحمة
            اللَّه و بركاته، باذن اللَّه و اذن رسوله و اذن خلفائه و اذنكم صلوات
            اللَّه عليكم اجمعين ادخل هذا البيت متقربا الى اللَّه و رسوله محمد و
            آله الطاهرين، فكونوا - ملائكه اللَّه - اعوانى و كونوا انصارى حتى
            ادخل هذا البيت و ادعو اللَّه بفنون الدعوات، و اعترف للَّه بالعبوديه،
            و للرسول بالطاعه».
               
                ثم تدخل مقدما رجلك اليمنى، و تقول:
               
                بسم اللَّه و باللَّه و فى سبيل اللَّه و على مله رسول اللَّه «رب 
     ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق و اجعل لى من لدنك سلطانا نصيرا». و كبر اللَّه تعالى مائه تكبيره.
                
        فاذا دخلت فلتصل ركعتين تحيه المسجد، ثم تمشى الى الحجره، فاذا
            وصلتها استلمتها و قبلتها و تقول:
               
                درود باد - تو مردم را از اين كه بى اجازه پيامبر وارد خانه‏هاى
            پيامبر شوند، باز داشته‏اى و فرموده‏اى: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد،
            وارد خانه‏هاى پيامبر نشويد، مگر آن كه به شما اجازه دهند». خدايا من
            به احترام پيامبرت در زمان غيبتش، مثل زمان حضورش اعتقاد دارم و
            مى‏دانم كه فرستادگان و جانشينانت زنده‏اند و نزد تو روزى دارند.
            جايگاه مرا در اين وقت و زمان مى‏بينند و سخن مرا در اين زمان و مكان
            مى‏شنوند و سلامم را پاسخ مى‏دهند و تو گوش مرا از سخن آنان پوشانده‏اى
            و دريچه فهم مرا به روى مناجات لذت بخش با آنان گشوده‏اى. پروردگارا،
            اول از تو و سپس از فرستاده‏ات - كه درود تو بر او باد - اذن مى‏طلبم و
            از جانشين تو كه اطاعتش بر من لازم است، براى ورود به خانه‏اش در اين
            لحظه اجازه مى‏خواهم و از فرشتگانت كه بر اين حرم مبارك گماشته شده‏اند
            و مطيع و شنواى خدايند، اذن مى‏خواهم.
                
             سلام و رحمت خدا و بركاتش بر شما، اى فرشتگان گماشته بر اين جايگاه 
           مبارك. به اذن خدا و رسول خدا و اذن جانشينانش و اذن شما - كه درود خدا
            به همه شما باد - وارد اين خانه مى‏شوم و جوياى تقرب به خدا و 
          فرستاده‏اش محمد و دودمان پاك اويم. پس اى فرشتگان خدا، پشتيبان و ياور
            من باشيد، تا وارد اين خانه شوم و خدا را به گونه‏هاى مختلف، بخوانم و
            در پيشگاه خدا به بندگى و در آستان پيامبر به اطاعت، اقرار كنم».
               
                سپس در حالى كه پاى راست را جلو مى‏گذارى وارد شده، مى‏گويى:
               
                «به نام خدا و به يارى خدا و در راه خدا و بر آيين پيامبر خدا.
            خدايا مرا به درون شدى راست وارد كن و با برون شدى راست، بيرون آور و
            از پيش خودت برايم نيرويى ياور قرار بده».
               
                و صد بار تكبير مى‏گويى و چون وارد شدى، دو ركعت نماز تحيت مسجد 
      مى‏خوانى. آنگاه به سوى بقعه مى‏روى، چون به آن رسيدى، دست مى‏كشى و
            مى‏بوسى و مى‏گويى:
               
                «السلام عليك يا رسول اللَّه، السلام عليك يا نبى اللَّه، السلام
            عليك يا محمد بن عبداللَّه، السلام عليك يا خاتم النبيين، اشهد انك قد
            بلغت الرساله، و اقمت الصلاة، و آتيت الزكاة، و امرت بالمعروف، و نهيت
            عن المنكر، و عبدت اللَّه حتى اتاك اليقين، فصلوات اللَّه عليك، و
            رحمته و على اهل بيتك الطاهرين».
               
                ثم قف عند الاسطوانه المقدمه التى عند زاويه الحجره من جانب القبر
            الايمن و انت مستقبل القبله، و منكبك الايسر الى جانب القبر، و منكبك
            الايمن مما يلى المنبر، فانه موضع راس رسول اللَّه ص و قل:
               
                «اشهد ان لا اله الا اللَّه وحده لا شريك له، و اشهد ان محمدا عبده
            و رسوله صلى اللَّه عليه و آله، و اشهد انك رسول اللَّه، و انك محمد بن
            عبداللَّه، و اشهد انك قد بلغت رسالات ربك، و نصحت لامتك، و جاهدت فى
            اللَّه حق جهاده، داعيا الى طاعته، زاجرا عن معصيبته، و انك لم تزل
            بالمؤمنين رؤوفا رحيما و على الكافرين غليظا، حتى اتاك اليقين، فبلغ
            اللَّه بك اشرف محل المكرمين. الحمد للَّه الذى استنفذنا من الشرك و
            الضلاله.
               
                اللهم فاجعل صلواتك و صلوات ملائكتك المقربين، و عبادك الصالحين، و
            انبيائك المرسلين، و اهل السماوات و الارضين، ممن سبح لك يا رب
            العالمين من الاولين و الاخرين، على محمد عبدك و رسولك و نبيك، و امينك
            و نجيبك، و حبيبك و خاصتك و صفوتك، و خيرتك من خلقك.
               
                اللهم ابعثه مقاما محمودا يغبطه به الاولون و الاخرون، اللهم امنحه
            اشرف مرتبه، و ارفعه الى اسنى درجه و منزله، و اعطه الوسيله و الرتبه
            الجليله، كما بلغ ناصحا، و جاهد فى سبيلك، و صبر على الاذى فى جنبك، و
            اوضح دينك، و اقام حججك، وهدى الى طاعتك، و ارشد الى مرضاتك.
               
                «سلام بر تو اى فرستاده خدا، سلام بر تو اى پيامبر خدا، سلام بر تو
            اى محمد بن عبداللَّه، سلام بر تو اى آخرين پيامبران. گواهى مى‏دهم كه
            تو رسالت را رساندى، نماز را بر پاداشتى، زكات را ادا كردى، به نيكى
            فرمان دادى و از بدى باز داشتى و خدا را تا رسيدن يقين (و مرگ)
            پرستيدى. پس صلوات و رحمت خدا بر تو و خاندان پاك تو باد».
                
        سپس كنار ستون جلويى كه در گوشه ضريح و سمت راست قبر است، رو به 
       قبله بايست، در حالى كه شانه چپ به طرف قبر و شانه راست به سمت منبر 
     باشد، كه اين مكان جايگاه سر مطهر رسول خدا ص است و بگو:               
      «شهادت مى‏دهم، كه معبودى جز خدا نيست، يكتا و بى شريك است و گواهى 
      مى‏دهم، كه محمد ص بنده و فرستاده اوست. گواهى مى‏دهم، كه تو فرستاده 
      خدا و محمد بن عبداللَّه هستى. شهادت مى‏دهم، كه رسالت‏هاى پروردگارت 
       را رساندى و براى امت خويش خير خواهى كردى و در راه خدا جهادى شايسته
            نمودى. در حالى كه به طاعت او فرا مى‏خواندى و از نافرمانى‏اش باز
            مى‏داشتى و اينكه نسبت به مومنان پيوسته مهربان و بر كافران سخت گير
            بودى، تا آن كه يقين (مرگ) تو را آمد و خداوند تو را به والاترين
            جايگاه گرامى داشتگان رساند. خدا را سپاس كه به وسيله تو ما را از شرك
            و گمراهى نجات بخشيد. خدايا! درودهاى خود و درودهاى فرشتگان مقرب و
            بندگان شايسته و پيامبران فرستاده و آسمانيان و زمينيان را از همه
            تسبيح گويانت از اولين و آخرين، بر بنده و فرستاده و پيامبرت محمد قرار
            بده، آن كه امين و نجيب و محبوب و ويژه و برگزيده تو و انتخاب شده از
            ميان آفريدگان توست. خدايا او را به جايگاهى ستوده برانگيز كه اولين و
            آخرين بر آن رشك برند. خدايا به او برترين رتبه را ببخش و به بالاترين
            مرتبه و منزلت بالا ببر و به او وسيله و رتبه بالا و والا عطا كن،
            آنگونه كه خيرخواهانه پيام رساند و در راه تو جهاد كرد و در راه تو بر 
        سختى، شكيب ورزيد و دين تو را روشن بيان كرد و حجت‏هاى تو را برپا داشت
            و به طاعت تو راه نمود و به رضاى تو راهنمايى كرد.
               
                اللهم صل عليه و على الائمه الابرار من ذريته، و الاخيار من عترته،
            و سلم عليهم اجمعين تسليما. اللهم انى لااجد سبيلا اليك سواهم، و لا 
         ارى شفيعا مقبول الشفاعه عندك غيرهم، بهم اتقرب الى رحمتك، و بولايتهم
            ارجو جنتك، و بالبراءه من اعدائهم اومل الخلاص من عذابك. اللهم فاجعلنى
            بهم وجيها فى الدنيا و الاخره و من المقربين».
               
                ثم تلتفت الى القبر و تقول:
               
                «اسال اللَّه الذى اجتباك و هداك و هدى بك ان يصلى عليك و على اهل
            بيتك الطاهرين».
               
                ثم تلصق كفك بحائط الحجره و تقول:
               
                «اتيتك يا رسول اللَّه مهاجرا اليك، قاضيا لما اوجبه اللَّه على من
            قصدك، و اذ لم الحقك حيا فقد قصدتك بعد موتك عالما ان حرمتك ميتا
            كحرمتك حيا، فكن لى بذلك عند اللَّه شاهدا».
               
                ثم امسح كفك على وجهك و قل:
               
                «اللهم اجعل ذلك بيعه مرضيه لديك، و عهد مؤكدا عندك، تحيينى ما
            احييتنى عليه، و على الوفاء بشرائه و حدوده و حقوقه و احكامه و لوزمه،
            و تميتنى اذا امتنى عليه، و تبعثنى اذا بعثتنى عليه».
               
                ثم تستقبل وجه النبى ص و تجعل القبله خلف ظهرك و القبر امامك و
            تقول:
               
                «السلام عليك يا نبى اللَّه و رسوله، السلام عليك يا صفوة اللَّه و
            خيرته من خلقه، السلام عليك يا امين اللَّه و حجته، السلام عليك يا
            خاتم النبيين و سيد المرسلين، السلام‏
               
                خدايا بر او و بر امامان نيك از نسل او و بر نيكان از خاندان او
            درود فرست، و به همه آنان سلامى فراوان برسان. خدايا، من جز آنان راهى
            به سوى تو نمى‏يابم و جز آنان، شفيعى كه شفاعتش پذيرفته باشد،
            نمى‏بينم. به وسيله آنان به رحمت تو تقرب مى‏جويم و به ولايت آنان اميد
            بهشت تو را دارم و با بيزارى از دشمنانتان، آرزومند رهايى از عذاب
            توام. خدايا در دنيا و آخرت، مرا به خاطر آنان آبرومند و از مقربان
            قرار بده».
               
                سپس به طرف قبر روى گردانده، مى‏گويى:
               
                «از خدايى كه تو را برگزيد و هدايت كرد و سبب هدايت قرار داد،
            مى‏خواهم كه بر تو و بر دودمان پاك تو درود فرستد».
               
                آنگاه دستت را به ديوار ضريح چسبانده، مى‏گويى:
               
                «اى پيامبر خدا! پيش تو آمدم و نزد تو هجرت كردم، تا ادا كننده حقى
            باشم كه خدا بر من واجب ساخت كه نزد تو آيم. اگر در حال حيات، تو را در
            نيافتم، پس از وفات نزد تو آمده‏ام، كه مى‏دانم احترام تو همچون
            احترامت در حال حيات است. پس بدين خاطر، نزد خدا گواه من باش».
               
                سپس دست خود را بر چهره‏ات بكش و بگو:
               
                «خدايا! اين را بيعتى پسنديده نزد خويش و عهدى استوار نزد خود قرار
            بده، تا مرا زنده داشته‏اى بر آن زنده بدار و بر وفادارى به شرايط و
            حدود و حقوق و احكام و لوازم آن، و چون مرا ميراندى، بر همين پيمان
            بميران و چون برانگيختى، بر همين برانگيز».
               
                آنگاه رو به چهره پيامبر مى‏ايستى. در حالى كه قبله را پشت سر و
            قبر را رو به روى خود قرار داده‏اى مى‏گويى:
               
                «سلام بر تو اى پيامبر و فرستاده خدا. سلام بر تو اى برگزيده خدا و
            انتخاب شده از ميان آفريده‏هاى او. سلام بر تو اى امامت دار و حجت او.
            سلام بر تو اى واپسين پيامبران و سرور فرستادگان. سلام بر تو اى بشارت
            و بيم دهنده. سلام بر تو اى دعوتگر خدا به اذن او و اى چراغ فروزان.
            سلام بر تو و خاندانت ؛ آنان‏
               
                عليك ايها البشير النذير، السلام عليك ايها الداعى الى اللَّه
            باذنه و السراج المنير، السلام عليك و على اهل بيتك الذين اذهب اللَّه
            عنهم الرجس و طهرهم تطيهرا. اشهد انك - يا رسول اللَّه - اتيت بالحق، و
            قلت بالصدق.
               
                فالحمد للَّه الذى وفقنى للايمان و التصديق، و من على بطاعتك و 
        اتباع سبيلك، و جعلنى من امتك و المجيبين لدعوتك، و هدانى الى معرفتك و
            معرفه الائمه من ذريتك، اتقرب الى اللَّه بما يرضيك، و ابرا الى اللَّه
            مما يسخطك، معاديا لاعدائك. جئت يا رسول اللَّه زائرا و قصدتك راغبا،
            متوسلا بك الى اللَّه سبحانه، و انت صاحب الوسيله، و المنزله الجليله،
            و الشفاعه المقبوله، و الدعوه المسموعه، فاشفع لى الى اللَّه تعالى فى
            الغفران و الرحمه، و التوفيق و العصمه، فقد غمرت الذنوب، و شملت
            العيوب، و اثقل الظهر، و تضاعف الوزر، و قد اخبرتنا - و خبرك الصدق -
            انه تعالى قال - و قوله الحق -: «ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك
            فاستغفروا اللَّه و استغفر لهم الرسول لوجدوا اللَّه توابا رحيما» و قد
            جئتك يا رسول اللَّه مستغفرا من ذنوبى. تائبا من معاصى و سيئاتى، و انى
            اتوجه بك الى اللَّه ربى و ربك ليغفر لى ذنوبى، فاشفع لى يا شفيع
            الامه، و اجرنى يا نبى الرحمه، صلى اللَّه عليك و على آلك الطاهرين».
               
                و تجتهد فى السماله. ثم تستقبل القبله بعد ذلك بوجهك و انت فى
            موضعك و تجعل القبر من خلفك و تقول:
               
                «اللهم اليك الجات امرى، و الى قبر نبيك و رسولك اسندت ظهرى، و الى
            القبله التى ارتضيتها استقبلت بوجهى. اللهم انى لااملك لنفسى خير ما
            ارجو. و لاادفع عنها سوء ما احذر، و الامور كلها بيدك. فاسالك بحق محمد
            و عترته و قبره الطيب المبارك و حرمه ان تصلى على محمد و آله، و ان
            تغفر لى ما سلف من ذنوبى، و تعصمنى من المعاصى فى‏
               
                كه خداوند، پليدى را از آنان زدود و پاكشان ساخت. اى پيامبر خدا!
            شهادت مى‏دهم، كه تو حق آوردى و راست گفتى. خدا را سپاس كه مرا بر
            ايمان و پذيرش توفيق داد و با اطاعت تو و پيروى از راهت، بر من منت
            نهاد و مرا از امت تو و پذيرندگان دعوتت قرار داد و به شناخت تو و 
          معرفت امامان از نسل تو رهنمون شد. به وسيله آنچه تو را خرسند سازد، به
            خدا تقرب مى‏جويم و از آنچه خشم تو را برانگيزد بيزارى مى‏جويم. با
            دوستانت دوستى و با دشمنانت، دشمنى مى‏كنم.
               
                اى پيامبر خدا! براى زيارت تو آمده و با علاقه آهنگ تو كرده‏ام، تو
            را وسيله در آستان خدا قرار مى‏دهم، كه تو صاحب وسيله و منزلت والا و 
      شفاعت پذيرفته و دعوت مستجاب هستى. پس نزد خدا برايم شفيع باش، تا مرا
            ببخشايد و رحمت آورد و توفيق و مصونيت (از گناه) دهد. گناهان و عيبها 
   فراگير شده، كمر احساس سنگينى مى‏كند و بار سنگين افزون شده است. به ما 
           خير داده‏اى و خير تو راست است كه خداى متعال - كه سنخش حق است -
            فرمود: «و اگر آنان، وقتى كه بر خويش ستم كردند، نزد تو مى‏آمدند و از
            خداوند آمرزش مى‏خواستند و پيامبر نيز براى آنان استغفار مى‏كرد، خدا
            را توبه‏پذير و مهربان خواهند مى‏يافتند». و اينك اى پيامبر! من
            آمده‏ام، از گناهانم آمرزش مى‏خواهم، از نافرمانيها و بديهايم توبه
            مى‏كنم و به وسيله تو روى به پروردگارم و پروردگارت آورده‏ام تا 
         گناهانم را ببخشايد. پس اى شفيع امت، شفيع من باش و اى پيامبر رحمت، 
          پناهم ده. درود خدا بر تو و خاندان پاك تو».
                
          و در حاجت خواستن زياد مى‏كوشى و سپس در همان جا كه هستى، رو به
            قبله مى‏كنى و قبر را در پشت خود مى‏گيرى و مى‏گويى:
               
                «خدايا! كارم را در پناه تو نهادم و تكيه گاهم را قبر پيامبر و
            فرستاده تو قرار دادم و به سوى قبله‏اى كه پسنديده‏اى روى كردم. خدايا،
            خيرى را كه اميد دارم براى خودم مالك نيستم و آن بدى را كه گريزانم، 
         نمى‏توانم از نفسم دورى كنم. كارها همه به دست توست، تو را به حق محمد 
          و خاندانش و قبر پاك و خجسته و حرمش مى‏خوانم، كه بر پيامبر و خاندانش
            درود فرستى و گناهان گذشته‏ام را مستقبل عمرى. و تثبت على الايمان قلبى، و توسع على رزقى، و تسبغ على النعم، و تجعل قسمى من العافيه او فر القسم، و تحفظنى فى اهلى و مالى و ولدى، و تكلانى من الاعداء، و تحسن لى العافيه فى الدنيا و منقلبى فى الاخره. اللهم اغفر لى ولوالدى و لجميع المومنين و المومنات الاحياء منهم و الاموات. انك على كل شى‏ء قدير».
               
                و تقرا «انا انزلنا» احدى عشره مره.
               
                ثم تصير الى المقام النبى ص - و هو بين القبر و المنبر - و تقف عند
            الاسطوانه المخلقه التى تلى المنبر، و اجعله بين يديك و صل اربع ركعات،
            فان لم تتمكن فركعتين للزياره، فاذا سلمت و سبحت فقل:
                
              «اللهم هذا مقام نبيك و خيرتك من خلقك، جعلته روضه من رياض جنتك، و 
      شرفته على بقاع ارضك برسولك و فضلته به، و عظمت حرمته، و اظهرت جلالته،
            و اوجبت على عبادك التبرك بالصلاة و الدعاء فيه، و قد اقمتنى فيه
            بلاحول و لاقوة كان منى فى ذلك الا فى رحمتك. اللهم فكما ان حبيبك 
      لايتقدمه فى الفضل خليلك، فاجعل استجابه الدعاء فى مقام حبيبك.          
          اللهم انى اسالك فى هذا المقام الطاهر ان تصلى على محمد و آل محمد،
            و ان تعيذنى من النار، و تمن على بالجنه، و ترحم موقفى، و تغفر زلتى، و 
         تزكى عملى، و توسع لى فى رزقى، و تديم عافيتى و رشدى، و تسبغ نعمتك 
  على، و تحفظنى فى اهلى و مالى و ولدى، و تحرسنى من كل متعد على و ظالم 
     لى، و تطيل فى طاعتك عمرى، و توفقنى لما يرضيك عنى، و تعمصنى عما يسخطك لى.
               
                اللهم انى اتوسل اليك بنبيك و اهل بيته، حججك على خلقك، و امنائك
            فى ارضك، ان تستجيب لى دعائى، و تبلغنى فى الدين و الدنيا املى و
            رجائى. يا سيدى و مولاى قد
               
                ببخشاى و در باقى مانده عمرم از نافرمانيها مصونم دارى و دلم را بر
            ايمان استوار بدارى، روزى مرا بيفزايى، نعمتها را بر من فراوان كنى،
            بيشترين بهره را از عافيت، نصيبم گردانى، خانواده و ثروت و فرزندانم را
            برايم نگهدارى و از گزند دشمنان نگهبانم باشى و عافيت در دنيا و فرجام
            نيك در آخرت برايم نيكو بدارى. خدايا! مرا بيامرز و پدر و مادرم و همه
            مردان و زنان مؤمن، زندگان و مردگانشان را بيامرز، همانا تو بر هر چيز
            توانايى».
               
                و سوره «انا انزلنا» را يازده بار مى‏خوانى.
               
                سپس به سمت جايگاه پيامبر ص - كه بين قبر و منبر است - رفته، كنار
            ستون مخلقه كه نزديك منبر است مى‏ايستى و آن را روبروى خود قرار
            مى‏دهى. آنگاه چهار ركعت نماز بخوان و اگر نتوانستى دو ركعت نماز زيارت
            بخوان و پس از سلام و تسبيحات، بگو:
               
                «خدايا! اينجا جايگاه پيامبرت و برگزيده‏ات از ميان آفريدگانت است.
            آن را بوستانى از بوستان‏هاى بهشت قرار داده‏اى و به وسيله پيامبرت، بر 
      هر بقعه ديگر از زمين، شرافت و فضيلت بخشيده‏اى و حرمتش را بزرگ داشته،
            شگوهش را آشكار ساخته و بر بندگانت واجب كرده‏اى كه با نماز و دعا در
            آن، تبرك جويد و بى آن كه من از خودم نيرو و توانايى داشته باشم با
            رحمت خود مرا در آن قرار داده‏اى. خدايا! همچنانكه دوست تو (ابراهيم)
            در فضيلت بر محبوب تو (محمد) پيشى نمى‏گيرد، پس دعاى مرا در جايگاه
            محبوبت مستجاب كن. خدايا! در اين جايگاه پاك، از تو مى‏خواهم كه بر
            محمد و خاندان محمد، درود فرستى و مرا از دوزخ پناه دهى و با بهشت بر 
      من منت نهى و بر موقعيت من رحمت آورى، لغزش مرا ببخشايى، عمل مرا پاك 
      سازى، رزقم را بيفزايى، تندرستى و رشد مرا استمرار بخشى، نعمت را بر من
            فراوان كنى و خانواده و مال و فرزندانم را برايم نگهدارى و مرا از گزند 
      هر تجاوز كار و ستمگر نسبت به من حفظ كنى و عمرم را در طاعت خويش، دراز 
         كنى و به آنچه مايه رضاى تو از من است، توفيقم دهى و آنچه موجب خشم تو
            بر من است، مصونم دارى.
               
                خدايا، من به وسيله پيامبرت و خاندانش كه حجت‏هاى تو بر بندگانت و
            امنيان تو در زمينت مى‏باشند، به سوى تو توسل مى‏جويم و مى‏خواهم كه
            دعايم‏
               
                سالتك فلا تخيبنى، و رجوت فضلك فلا تحرمنى، فانا الفقير الى رحمتك، 
     الذى ليس لى غير احسانك و تفضلك، فاسالك ان تحرم شعرى بشرى على النار،
            و تؤتينى من الخير ما علمت منه و ما لم اعلم، و ادفع عنى و عن والدى و
            اخوانى و اخواتى من الشر ما علمت منه و ما لم اعلم.
               
                اللهم اغفر لى و لوالدى و لجميع المؤمنين و المومنات، انك على كل
            شى‏ء قدير، و بكل شى‏ء عليم».
                
                - يونس بن يعقوب: سالت ابا عبداللَّه ع عن وداع قبر النبى ص،
            قال: تقول:
               
                «صلى اللَّه عليك، السلام عليك، لاجعله اللَّه آخر تسليمى
            عليك».
                
                - الامام الصادق ع: اذا اردت ان تخرج من المدينه فاغتسل، ثم 
          ائت قبر النبى ص، بعد ما تفرغ من حوائجك، و اصنع مثل ما صنعت عند دخولك  و قل:
               
                «اللهم لا تجعله آخر العهد منى زياره قبر نبيك، فان توفيتنى قبل 
        ذلك فانى اشهد فى مماتى على ما شهدت عليه فى حياتى، ان لا اله الا انت
            و ان محمدا عبدك و رسولك».
                
                را اجابت كنى و در دين و دنيا مرا به آرزو و اميدم برسانى. اى سرور
            و مولايم! از تو خواستم، نااميدم مكن. به فضل تو اميد بستم، محرومم
            مكن، من به رحمتت نيازمندم و جز نيكى و فضل تو چيزى ندارم. از تو
            مى‏خواهم كه مو و پوستم را بر آتش حرام كنى و از خير، آنچه مى‏دانم و
            نمى‏دانم به من بدهى و از من و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم هر
            شرى را كه مى‏دانم و نمى‏دانم برگردانى. خدايا! مرا، پدر و مادرم را و
            همه مردان و زنان با ايمان را بيامرز. تو بر هر چيز توانا و به هر چيز
            دانايى».
                
                - يونس بن يعقوب: از امام صادق ع درباره وداع قبر پيامبر ص
            پرسيدم. فرمود: مى‏گويى:
               
                «درود خدا بر تو، سلام بر تو. خداوند، اين را آخرين سلام من بر تو
            قرار ندهد».
                
                - امام صادق ع: هرگاه خواستى از مدينه بيرون آيى، غسل كن، سپس
            كنار قبر پيامبر ص برو، پس از آن كه از همه حاجتهايت فارغ شدى، آنچه كه
            هنگام ورود مى‏كردى انجام بده و بگو:
               
                «خدايا! اين را آخرين ديدار و زيارت من از قبر پيامبرت قرار مده.
            اگر پيش از آن كه به زيارت آيم مرا ميراندى، من در حال مرگ به همان 
      چيزى كه در حال حيات شهادت مى‏دادم، گواهى مى‏دهم، اينكه: جز تو معبودى
            نيست و اينكه محمد، بنده و فرستاده توست».
                
               
                
                
                زيارة فاطمه بنت رسول اللَّه ص 
                
                               
                ثواب زيارتها
                
                - يزيد بن عبدالملك عن ابيه عن جده: دخلت على فاطمه س، فبداتنى
            بالسلام، ثم قالت: ما غدا بك؟ قلت: طلب البركه.
               
                قالت: اخبرنى ابى و هو ذا هو انه من سلم عليه و على ثلاثه ايام
            اوجب اللَّه له الجنه.
               
                قلت لها: فى حياته و حياتك؟ قالت: نعم، و بعد موتنا.
                
                
                
                ادب زيارت فاطمه بنت رسول اللَّه ص‏
                
                - ابراهيم بن محمد بن عيسى بن محمد العريضى قال:

 حدثنا ابو  جعفر ع ذات‏

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |


                جايگاه خاندان پيامبر (ص) در پيوند با پيامبر (ص)


               تمام مسلمانان هم بر دوست داشتن خويشان و فرزندان صالح پيامبر (ص)
            و بزرگداشت آنان، اتفاق نظر دارند و هم در اعتقاد به قداست‏خويشاوندان
            او كه در زمان پيامبر (ص) مى‏زيستند.و معتقدند ميان آن كه 
        مسلمانى،پيامبرش را دوست‏بدارد ولى خويشان و فرزندان محبوب او را دوست
            نداشته باشد،تناقض وجود دارد.
                در حقيقت‏بزرگان صحابه با دوستى خويشان شايسته پيامبر (ص) به خدا
            تقرب مى‏جستند، حتى با دوستان كسانى كه از خاندان ويژه آن حضرت هم
            نبودند.تاريخ زندگى خليفه دوم خود گواه است كه او در خشكسالى نماز 
          باران مى‏خواند و پس از زارى به هنگام نيايش دست عباس بن عبد المطلب را
            مى‏گرفت و بلند مى‏كرد و مى‏گفت:«عموى پيامبرت را نزد تو شفيع
            آورده‏ايم تا خشكسالى را از ما بزدايى،و با باران رحمتت ما را سيراب
            فرمايى.»و آن قدر نيايش كردند تا باران همه جا را سيراب كرد و آسمان
            روزها[از ابرها]پوشيده شد (1) .
                خليفه هنگامى به چنين كارى دست زد كه بسيارى از اصحاب حاضر در 
        نماز،هم در اسلام آوردن و هم در هجرت كردن بر عباس پيشى داشتند.زيرا كه
            عباس آخرين مهاجر پيش از فتح مكه بود.او هنگامى كه پيامبر (ص) در راه
            مكه بود،هجرت كرد،عباس نه از پيكارگران بدر،و نه از مبارزان نبرد احد
            است.بنابراين درباره فرزندان وخاندان ويژه پيامبر (ص) و كسى كه پيش از
            ديگران اسلام آورده بود،و بيش از همه آنها به پيامبر (ص) نزديكتر بود،و
            در دانش و آگاهى فزونتر و نبرد و فداكاريشان بيش از ديگران بود،چه
            تصورى داريد؟
                رهبران مذاهب چهارگانه،خاندان پيامبر را (ص) گرامى مى‏داشتند و با
            دوستى امامان (ع) از فرزندان وى،به پيامبر (ص) تقرب مى‏جستند.امام مالك
            و امام ابو حنيفه با همه بزرگيشان امام جعفر صادق (ع) را بزرگ
            مى‏داشتند و از او كسب علم مى‏كردند و جرعه‏نوش درياى دانش او بودند.
                اين موضعگيرى مثبت از سوى بزرگان اسلام در مقابل اعضاى خاندان
            فرخنده پيامبر (ص) برخاسته از تعاليم پيامبر (ص) و بلكه از قرآن مجيد
            است،و مورد تاكيد قرار گرفته است.چرا كه پيامبر (ص) به ما دستور داده
            است تا به هنگام درود فرستادن به او،نام خاندانش را نيز همراه با نام
            خجسته،وى بياوريم.اكنون كه انجام چنين كارى بر ما واجب است پس بايد
            آنان را دوست‏بداريم و نيز از ايشان كسب معارف كنيم،و در دلهايمان آنان
            را در مقامى پس از پيامبر (ص) و در جايگاهى نزديك به او جاى دهيم.
               
                البته خداوند بزرگ به ما امر فرموده است تا بر پيامبرش درود فرستيم
            و در كتاب حكيمش فرموده است:
                «همانا خداوند و فرشتگانش بر پيامبر (ص) درود مى‏فرستند.اى كسانى
            كه ايمان آورده‏ايد شما هم درود و سلام مخصوص بر او بفرستيد.» (سوره
            احزاب آيه 57) پس از نزول اين آيه مسلمانان راجع به چگونگى درود
            فرستادن بر پيامبر،از آن حضرت پرسيدند.حضرت به آنان تعليم داد چه چيزى
            را بگويند تا اين واجب قرآنى را ادا كرده باشند بخارى،مسلم،ترمذى،ابن
            ماجه و نسايى از كعب بن عجره نقل كرده‏اند كه او و جمعى ديگر از پيامبر
            خدا (ص) درخواست كردند به آنان بياموزد كه هنگام درود فرستادن به او چه
            بگويند،پيامبر (ص) در جواب فرمود:«بگوئيد:بار خدايا بر محمد و خاندان
            محمد درود فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه
            توستوده بزرگوارى،خداوندا!بر محمد و خاندانش مبارك گردان چنان كه بر
            خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى،همانا تو ستوده بزرگوارى‏» (2) .
                بخارى از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر-در حالى كه به
            درخواست كنندگان تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود
            فرستند،فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد (ص) بنده و فرستاده‏ات درود
            فرست چنان كه بر خاندان ابراهيم درود فرستادى.و بر محمد و بر خاندان
            محمد مبارك گردان چنان كه بر خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى‏» (3) . 
             مسلم از ابو مسعود انصارى روايت كرده است كه پيامبر در مجلس سعد بن
            عباده در حالى كه به او تعليم مى‏داد كه چگونه بر او درود 
          فرستد،فرمود:«بگوييد:بر محمد و خاندان محمد درود فرست،همان گونه كه بر
            خاندان ابراهيم درود فرستادى،و بر محمد و بر آل محمد مبارك گردان چنان
            كه بر خاندان ابراهيم در ميان جهانيان بركت دادى،براستى تو ستوده
            بزرگوارى‏» (4) . 
             نسايى از طلحه به دو طريق نقل كرده است كه كسانى از پيامبر خواستند
            تا چگونگى درود فرستادن بر او را به آنان بياموزد،پيامبر در حال آموزش
            فرمود:«بگوييد:بار خدايا بر محمد و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه
            بر ابراهيم و خاندان ابراهيم درود فرستادى،براستى كه تو ستوده
            بزرگوارى،و بر محمد و بر خاندان او بركت ده همان گونه كه بر ابراهيم و
            خاندان ابراهيم بركت دادى همانا تو ستوده و بزرگوارى‏» (5) .
                ابن ماجه از عبد الله بن مسعود روايت كرده است كه پيوسته او به
            مسلمانان مى‏آموخت كه‏موقع درود بر پيامبر بگويند:«...خداوندا!بر محمد
            و بر خاندان محمد درود فرست چنان كه بر ابراهيم و بر خاندان ابراهيم
            درود فرستادى كه تو ستوده بزرگوارى.بار خدايا!بر محمد و آل محمد مبارك
            گردان چنان كه بر ابراهيم و خاندان ابراهيم مبارك گردانيدى براستى كه
            تو ستوده بزرگوارى‏» (6) .
                اين احاديث گواهى مى‏دهند كه پيامبر مسلمانان را مامور كرده است تا
            هر گاه بر او درود مى‏فرستند بر خاندان او هم درود فرستند،و اين كه
            درود فرستادن بر آنان متمم درود بر اوست.چه اين درود فرستادن بر وى به
            هنگام اداى نمازهاى يوميه و يا خارج از نماز باشد.و مسلمانان،پيوسته در
            نمازهاى يوميه‏شان بر خاندان پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند چنان كه بر
            خود پيامبر درود مى‏فرستاده‏اند.
                هنگامى كه پيامبر (ص) به پيروان خود دستور مى‏دهد تا بر خاندان او
            درود فرستند چنان كه بر خود او درود مى‏فرستند.در حقيقت اين دستور را 
         از جانب خداى بزرگ صادر مى‏كند، چه او پيامبرى است كه از روى هوا سخن
            نمى‏گويد،بويژه آنگاه كه به مسلمانان امور دينى‏شان را مى‏آموزد.
                زمانى كه خدا و رسولش مسلمانان را مامور مى‏كنند تا بر خاندان محمد 
       درود فرستند همان گونه كه بر شخص محمد (ص) درود مى‏فرستند، (و چه بسا
            كه مسلمانان به هنگام سخن گفتن يا خطبه خواندن و يا نوشتن،صلوات
            مى‏فرستند.) به اين خاندان شرافت‏بخشيده و منزلت ايشان را از مقام همه
            مسلمانان بالاتر برده است و در رتبه‏اى بعد از رتبه پيامبر و نزديكترين
            افراد به او در ارج و مقام قرار داده است.
               
                آيا اين بزرگداشت‏به خاطر خويشاوندى بود؟
                گاهى تصور مى‏شود كه بزرگداشت‏خاندان پيامبر-با درود فرستادن بر
            ايشان-تنها به سبب خويشاوندى آنان با پيامبر است،در صورتى كه مطلب از
            اين قرار باشد،تمايزايشان از ديگران و بزرگداشت آنان تا اين
            اندازه،اعلان يك اصل برترى قبيله‏اى و امتيازى خواهد بود كه با روح
            اسلام منافات دارد و شمارى از اصول اسلامى را نقض مى‏كند.
                از جمله اصولى كه بر مبناى اين ادعا برترى قبيله‏اى نقض 
        مى‏شود،اصلى است كه مى‏گويد تمام مردم در پيشگاه خداوند برابرند،براستى 
    از جمله مهمترين هدفهاى رسالت اسلامى نابود كردن حكومت اشرافى و از بين
            بردن فاصله‏هاى ميان مردم و دستيابى به جامعه‏اى يكپارچه و عارى از
            فاصله‏هاى طبقاتى بوده است.و قرآن چنين اعلام مى‏كند:«اى مردم ما شما
            را از مرد و زن آفريديم،و شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم تا
            يكديگر را بشناسيد براستى كه ارجمندترين شما در پيشگاه خدا 
         پرهيزگارترين شماست.» (سوره حجرات آيه 12) . پيامبر روز غلبه بر مشركين
            مكه را روز آغاز برابرى اعلام كرد و فرمود:«اى توده قبيله قريش!
            خداوند،خودبينى زمان جاهليت و فخر فروشى به پدران را از شما گرفته 
          است،همه مردم از آدم و آدم از خاك است‏».«براستى كه گرامى‏ترين شما نزد
            خدا پرهيزگارترين شماست‏» (7) .
                و از جمله اصول،اين است كه خداوند نه كسى از بندگانش را به خاطر 
          كارى كه خويشاوند او-چه خوب و چه بد-انجام داده است،پاداش مى‏دهد و نه
            مجازات مى‏كند.و قرآن به شرح زير اعلام مى‏فرمايد:«اى مردم از
            پروردگارتان بپرهيزيد،و هم بترسيد از روزى كه هيچ پدرى فرزند خود را
            حمايت نكند و هيچ فرزندى از پدر خود پشتيبانى نكند،براستى كه وعده خدا
            حق است پس زندگانى دنيا شما را نفريبد و فريب دهنده‏اى شما را به خدا
            مغرور نسازد» (8) .و در آيه ديگر است:«هيچ كسى بار گناه ديگرى را به 
    دوش نمى‏كشد،هر چند گرانبارى خواستار حمل آن باشد،چيزى از آن حمل نشود
            اگر چه خويشاوند باشد...» (9) .
                از جمله اصولى كه با انديشه برترى جويى قبيله‏اى تناقض دارد،اين
            است كه خداوند كسى را به خاطر عمل فوق طاقت و بالاتر از حد توان و
            اختيارش،نه مجازات مى‏كند و نه پاداش مى‏دهد.انتساب فرد به خانواده
            امرى غير اختيارى است.از اين رو،منطقى و صحيح است كه با اعتقاد به
            عدالت‏خداوند،معتقد باشيم كه او هيچ كس را به خاطر انتساب به خانواده
            معينى،بر ديگران برترى نمى‏دهد.براستى كه اسلام در مقابل هر نوع برترى
            فردى،نژادى، قومى و يا قبيله‏اى ايستادگى مى‏كند،چرا كه اين گونه
            برترى‏ها به مثابه پاداش يا كيفر بر عمل فراتر از توان شخص است.
                انتساب شخص به يك خانواده،فاميل و يا شخص ساخته خود آن شخص
            نيست.هيچ يك از ما پيش از ولادت،خانواده،فاميل و يا شخصيت‏خود را
            انتخاب نكرده‏ايم،بلكه با همان وابستگيها به دنيا آمده‏ايم.بنابراين 
        عقل نمى‏پذيرد كه خداوند كسى را صرفا به سبب انتسابش به خانواده معينى
            گرامى بدارد و يا خوار بشمارد.چرا كه همه مردم در پيشگاه خداوند
            يكسانند، و او تمايزى ميان آفريدگان نمى‏گذارد مگر به دليل كار خوب و
            يا بدى كه به اختيار خود انجام مى‏دهند.بر اين اساس است كه پرهيزگار را
            شرافت مى‏بخشد و نسبت‏به بندگان گنهكار و بدكار خود او را برترى 
      مى‏دهد.اگر اين اصول صحيح باشد-كه بى‏ترديد صحيح است-پس جمع بين آنها و
            ميان بزرگداشت‏خاندان پيامبر (ص) و برترى دادن آنان بر ديگران و الزام
            مسلمانان بر درود فرستادن به ايشان آن هم فقط به خاطر انتسابشان به
            پيامبر (ص) ،مشكل خواهد بود،تناقضى وجود ندارد.
               
                براى توضيح موهوم بودن اين تناقض يادآور مى‏شويم،كه اين شبهه مبتنى
            بر دو مقدمه است:
                (1) بزرگداشت‏خاندان محمد (ص) با الزام مسلمانان به درود فرستادن
            بر ايشان به هنگام صلوات بر او،به اين مطلب برمى‏گردد كه-آنان
            خويشاوندان حضرت محمد (ص) هستند و انتساب به او دارند-و دليل ديگرى
            براى اين بزرگداشت جز همان خويشاوندى وجود ندارد.
                (2) ديگر اين كه بزرگداشت آنان به اين دليل با اصول سه‏گانه‏اى كه
            قبلا گفته شد- (برابرى مردم در پيشگاه خدا،به هيچ كسى ثواب و عقاب به 
         خاطر عمل خويشاوندى از خويشاوندان داده نمى‏شود كسى را نسبت‏به آنچه
            فوق قدرت او و خارج از اختيارش هست،ثواب و عقاب نمى‏دهند.) -منافات
            دارد.
                مقدمه دوم صحيح است و ترديدى در آن وجود ندارد،اما مقدمه اول به 
         دور از صحت است، زيرا ما معتقديم خويشاوندى هيچ كس به پيامبر (ص) او را
            از كيفر الهى در امان نمى‏دارد. خداوند بهشت را براى هر كس كه فرمان او
            را ببرد-از هر نژاد-آفريده است،و جهنم را براى هر آن كس كه او را
            نافرمانى كند;هر چند كه از فرزندان پيامبر (ص) باشد.قرآن مشتمل بر 
         سوره‏اى است كه در نكوهش ابو لهب نازل شده است در صورتى كه او عموى
            پيامبر است: «بريده باد دستهاى ابو لهب،ثروت و هر آنچه به دست آورده
            است،عذاب را از او دفع نكند، بزودى در آتش فروزان در آيد،و همسرش هيزم
            كش است،در حالى كه به گردنش ريسمانى از ليف خرماست‏» (10) .
               
                تمام بنى هاشم از خاندان پيامبر (ص) نيستند 
            چيزى كه لازم است‏به طور واضح فهميده شود اين است كه كلمه‏«آل محمد 
      (ص) »شامل همه منسوبان به پيامبر نمى‏شود،چه،آن كلمه بيشتر هاشميان و
            نيز فرومايگان از نسل حضرت محمد را در بر نمى‏گيرد.اگر چنان بود،نوعى
            تمايز قبيله‏اى شمرده مى‏شد،زيرا كه بسيارى از افراد منتسب به
            پيامبر،در خط او گام برنداشتند،و آن گونه كه خواست پيامبر بود به اسلام
            خدمت نكردند.اگر همگى از اين امتياز برخوردار بودند و لازم بود به
            هنگام درود بر پيامبر آنان نيز بزرگ داشته شوند،خود نوعى دعوت به
            طبقاتى كردن جامعه و اعتقاد داشتن به امتيازهاى قبيله‏اى است.و اين 
          مطلب با اصل قرآنى-كه اعلان مى‏كند:برترى در گرو تقواست-متناقض است و 
      اسلام به‏خودى خود دچار تناقض نيست.حقيقت اين است كه مقصود از كلمه‏«آل
            محمد (ص) »افراد مشخصى از خويشاوندان پيامبر است كه خداوند به دليل
            دارا بودن فضيلتى آنان را برگزيده است.اين افراد كسانى هستند كه خداوند
            آنان را نه به سبب قرابتشان با پيامبر،بلكه از آن جهت كه ايشان در
            بالاترين مراتب فضيلت قرار دارند، برگزيده است.آنان به شيوه صحيح
            اسلامى زندگى كردند و از كتاب خدا و سيره پيامبرش اطاعت كردند و در
            رفتار و گفتار از اين دو جدا نشدند.
               
                برترى دادن پيامبر (ص) به آنان،دليل برترى آنان است.
                هنگامى كه پيامبر (ص) به ما فرمان مى‏دهد تا هر گاه بر او درود
            مى‏فرستيم بر خاندانش نيز درود فرستيم در حقيقت‏بدان وسيله از برترى
            آنان بر ديگران از نظر علم و عمل و فضيلت،به ما خبر مى‏دهد.اين مطلبى
            است كه آنان را شايسته چنين بزرگداشتى جاودانه و بى‏مانند،
            مى‏سازد.براستى كه خداوند عادلتر از آن است كه بنده‏اى را بيهوده و
            بدون شايستگى رافت‏بخشد.
                آرى،هنگامى كه خداوند بزرگ اعلان مى‏فرمايد كه معيار بزرگى همان 
       تقواست و بلافاصله ما را به گراميداشت اشخاص معينى دستور مى‏دهد،به اين
            نتيجه مى‏رسيم كه آن افراد-از آن جهت كه پرهيزگارترند-از ديگران والاتر
            و برترند.به اين ترتيب هيچ گونه تناقضى ميان اصول ياد شده اسلامى و
            گراميداشت‏خاندان پيامبر (ص) ،نمى‏يابيم،بلكه به هماهنگى كاملى برخورد
            مى‏كنيم.
               
                تاريخ زندگى آنان گواه بر بلندى مقام آنهاست
                اگر ما از بزرگداشت‏خاندان پيامبر-به دليل درود فرستادن بر 
      ايشان-چنين نتيجه گيرى مى‏كنيم كه آنان سزاوار چنين بزرگداشتى هستند،در
            حقيقت تاريخ زندگى ايشان است كه اين نتيجه گيرى را تاييد مى‏كند.البته
            هم اكنون من در صدد نيستم كه راجع به تعيين افراد خاندان پيامبر بحث
            كنم،بلكه آن را به فصل آينده واگذاشته‏ام،اكنون به اين بسنده مى‏كنيم
            كه بگويم،تمام مسلمانان اتفاق نظر دارند بر اين كه على بن‏ابى طالب و 
      همسرش فاطمه زهرا و دو فرزندش حسن و حسين از خاندان حضرت محمدند و
            تاريخ زندگى آنان نيز اين برداشت ما را تاييد مى‏كند و هم شايستگى
            ايشان را به اين گراميداشت‏به ثبوت مى‏رساند.خوانندگان تاريخ اسلام به
            آسانى مى‏توانند دريابند كه على بن ابى طالب،سرور مجاهدان،قهرمان
            اسلام، داناترين اصحاب پيامبر،علاقه‏مندترين و پايبندترين فرد به قرآن
            و اصول آن و مطيعترين فرد به تعليمات پيامبر (ص) بوده است.
                پارسايى او از جنبه‏هاى مادى زندگى مانند مقام،قدرت و ثروت-بطور
            قطع-بى‏نظير بوده است.زيرا او مردى بود كه در انتخاب اسوه‏هاى برتر،هر
            جا كه برخوردى ميان آنها و ارزشهاى مادى مى‏ديد،ترديد به خود راه
            نمى‏داد.
                ژرفا و گستردگى دانش او،حيرت آور است،مضامين‏«نهج البلاغه‏»گواه 
      صحت اين حديث است كه از پيامبر خدا (ص) نقل كرده‏اند كه:«من شهر علمم و
            على (ع) دروازه آن;پس هر كس آهنگ آن شهر كند،بايد از دروازه آن وارد
            شود» (11) .
                تاريخ زندگى سه تن ديگر از خاندان محمد (ص) يعنى فاطمه زهرا و دو
            فرزندش حسن و حسين (ع) ،خود دليل روشنى است‏بر اين كه ايشان،در
            بالاترين مراتب تقوا قرار داشتند،و آنان اسوه‏هاى زندگى صحيح اسلامى
            بودند.
               
                شهادت پيامبر (ص) بر فضيلت آنان
                بر فضيلت اين چهار تن دليلى مهمتر از گواهيهاى پيامبر درباره ايشان
            وجود ندارد،كه آنان را در بالاترين مراتب عظمت و فضيلت قرار مى‏دهد.زيد
            بن ارقم از رسول خدا روايت كرده است كه به على،فاطمه،حسن و حسين 
        فرمود:«با هر كسى كه با شما در صلح و سازش باشد در صلحم و با هر كه با
            شما در ستيز باشد در ستيزم‏» (12) .معقول نيست كه پيامبر با هر كه 
    محارب با على،فاطمه،حسن و حسين است در جنگ باشد مگروقتى كه هر يك از
            آنان ملازم با حق و از آن جدايى ناپذير باشند.پيامبر بزرگتر از آن است 
      كه با دشمنان اين چهار تن دشمنى كند در حالى كه آن دشمنان بر حق باشند.

                حبشى بن جناده نقل كرده است كه او خود از رسول خدا شنيد كه 
        مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و بجز على كسى حقى را از طرف من
            ادا نمى‏كند» (13) .
                طبيعى است كه مقصود پيامبر (ص) آن نبوده است كه على را-به خاطر
            خويشاوندى با خود-بر ديگران امتياز بخشد.عباس عموى پيامبر (ص) بوده 
        است،ديگر هاشميان و در ميان آنان جعفر بن ابى طالب،همان خويشاوندى را
            با پيامبر (ص) داشتند كه على (ع) داشت.اگر خويشاوندى سبب امتياز
            بود،بايد هر كدام از آنها شايسته اداى حق از جانب رسول خدا (ص) 
   مى‏بودند،در صورتى كه او خود فرموده است:«جز على،كسى از جانب من حقى را
            ادا نمى‏كند. »و آن نيست جز آن كه على (ع) براى اداى حق از سوى پيامبر
            (ص) و مشابهت‏با او،واجد استعدادهاى طبيعى بوده كه ديگر مسلمانان از
            آنها بى‏بهره بوده‏اند.در حديث است كه سعد بن ابى وقاص هنگامى كه
            معاويه مقام على (ع) را نكوهش مى‏كرد-به او گفت:آيا اين حرف را درباره 
       مردى مى‏گويى كه از پيامبر خدا (ص) درباره او شنيدم،كه مى‏گفت:«هر كسى
            را كه من سرور اويم،پس على سرور اوست.»و شنيدم به او مى‏فرمود:«تو
            نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى،جز اين كه پس از من هيچ
            پيامبرى نخواهد آمد» (14) .
                رسول خدا،منزلتى به على بخشيده كه به هيچ كس ديگر نداده است،در
            عبارت اول او را صاحب اختيار هر مرد و زن مسلمان قرار داده است چه آن
            كه قرآن به صراحت مى‏گويد: پيامبر از خود مؤمنان بر ايشان سزاوارتر است
            و اين عبارت پيامبر (ص) همان جايگاه را به على اعطا مى‏كند پس او صاحب
            اختيار تمام كسانى است كه رسول خدا صاحب اختيار آنهاست.
                و در كلام دوم،على را به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار داده است،و
            معناى‏آن چنين است كه وى در رتبه بعد از پيامبر خدا قرار دارد.بديهى 
       است كه هارون در رتبه پس از موسى بود و كسى ميان قوم موسى در فضيلت
            همپايه هارون نبود.در نتيجه،بر طبق اين سخن،على داراى همه مقامهاى
            هارون بوده است جز مقام نبوت كه پس از حضرت محمد (ص) نبوتى در كار
            نيست. 
              بخارى روايت كرده است كه رسول خدا به على فرمود:«آيا نمى‏پسندى كه
            نسبت‏به من به منزله هارون نسبت‏به موسى باشى‏» (15) .و نيز بخارى
            روايت كرده است كه پيامبر خدا فرمود: «فاطمه بانوى زنان بهشت است‏»
            (16) .البته ورود به بهشت در گروى تقواست.و در صورتى كه فاطمه بانوى
            زنان بهشت‏باشد،پس پرهيزكارترين زنان هم خواهد بود. 
          ابو هريره روايت كرده است كه رسول خدا فرمود:«هر كس حسن و حسين را 
        دوست‏بدارد مرا دوست داشته است و هر كه آنان را به خشم آورد،مرا به خشم
            آورده است‏» (17) .و حاكم در مستدرك نقل كرده است كه رسول خدا 
  فرمود:«هان مثل خاندان من-در ميان شما-همانند كشتى نوح است،هر كس سوار
            آن شد نجات يافت و هر كه از آن تخلف كرد،غرق شد» (18) .
                پيامبر خدا پيروى اهل بيت را وسيله نجات قرار داده است و مخالفت
            ايشان را علت غرق شدن;و معنى آن،چيزى جز اين نيست كه گفتار و رفتار 
           ايشان مطابق گفتار و رفتار اوست، پس اطاعت ايشان،اطاعت او،و مخالفت‏با
            ايشان،مخالفت‏با اوست.
                چرا كسى همانند آنان در ساير خاندانها نبود؟
                خواننده حق دارد كه بگويد:تا اين جا فهميديم كه هيچ تناقضى-بين
            امتياز خاندان پيامبر و آن اصلى كه مى‏گويد گرامى‏ترين مردم نزد خدا
            پرهيزگارترين آنهاست-وجود ندارد،زيرا كه تماز آنان كاشف از اين حقيقت
            است كه ايشان در بالاترين درجه‏هاى تقوا بودند.و لذا اين تمايز نه از
            نوع تمايز حكومت اشرافى بوده است،نه اجر عمل ديگران براى ايشان و نه
            پاداش عملى كه خارج از توان و بيرون از اختيارشان بوده است كه همان
            خويشاوندى با پيامبر (ص) باشد. اين گرامى داشت آنهاست كه با اعمال
            پسنديده خود و با حركت در خط شخص پيامبر شايستگى آن را يافته‏اند.
                همه اينها را فهميديم ولى اين حق را داريم كه بپرسيم:چگونه پيش آمد
            كه اين پرهيزگاران ممتاز،تنها در ميان خانواده پيامبر (ص) يافت‏شدند و
            در ديگر خانواده‏هاى عرب يا در نژادهاى غير عرب ظهور نكردند؟
               
                در تاريخ نبوتها تازگى نداشته است.
                پاسخ ما بر اين پرسش اين است كه آنچه اتفاق افتاده است در تاريخ
            نبوتها مطلب تازه‏اى نيست‏بلكه به عكس تاريخ نبوت به شهادت قرآن سرشار
            از اين گونه رويدادها است،خداوند هارون را با برادرش موسى كليم الله،در
            رسالت‏شريك قرار داد و هيچ كس از مردم بنى اسرائيل و ديگران را در 
     رسالت‏با او شريك نساخت دستيابى به اين مقام شامخ هم،به دليل شايستگى
            شخص هارون بود و هم براى استجابت دعاى برادرش كليم الله:«براى من از
            خاندانم وزيرى-برادرم هارون را-قرار ده،بدان وسيله پشتم را قوى گردان،و
            او را در كار من انباز كن تا تو را بيشتر تسبيح گوييم و فراوان ياد
            كنيم كه تو خود به حال ما بينايى.فرمود:اى موسى!آنچه خواستى به تو داده
            شد» (19) .
                ابراهيم (ع) پروردگارش را خواند و از او خواست كه از ميان فرزندانش
            رهبرانى براى مردم قرار دهد،پس خداوند دعاى او را مستجاب كرد و به او
            وعده داد كه از بين فرزندان صالح او امامانى قرار دهد،بدون اين كه هيچ
            فردى از فرزندان او كه به خود يا به ديگران ستم روا داشته‏اند به آن
            مقام والا برسند:«و هنگامى كه پروردگارش ابراهيم رابا كلماتى آزمود،پس
            به پايان رسانيد آنها را،فرمود:من تو را امام براى مردم
            گردانيدم،ابراهيم گفت:و از فرزندانم؟ گفت:عهد من به ستمكاران نمى‏رسد»
            (20) .و قرآن جاى ديگر به استجابت دعاى ابراهيم تصريح كرده است،به اين
            ترتيب كه در ميان فرزندان او نبوت و كتاب را قرار داده است:«اسحاق و
            يعقوب را به او مرحمت كرديم و در ميان نسل او نبوت و كتاب را قرار
            داديم و اجر او را در دنيا داديم و البته كه او در آخرت از شايستگان
            است‏» (21) .
                و خداوند،خاندان ابراهيم و خاندان عمران را برگزيد و آنان را بر
            جهانيان برترى داد:«همانا خداوند آدم،نوح،خاندان ابراهيم و خاندان
            عمران را بر جهانيان-فرزندان بعضى را بر بعضى-برگزيد،و خدا شنوا و
            داناست‏» (22) .
                زكريا پروردگارش را خواند و از او صلاح فرزندانش را درخواست
            كرد،خداوند دعاى او را مستجاب فرمود و فرشتگان،آن را به وى مژده
            دادند:«در آنجا زكريا پروردگارش را خواند،گفت پروردگارا به من از جانب 
        خود فرزندى پاك مرحمت فرما،بدرستى كه تو شنونده دعايى،پس فرشتگان او
            را-در حالى كه ميان محراب ايستاده نماز مى‏خواند-ندا دادند:خداوند تو
            را به وجود يحيى مژده مى‏دهد در حالى كه تصديق كننده كلمه‏اى از
            خدا،سرور،بازدارنده نفس از شهوات و پيامبرى از شايستگان است‏» (23)
            .اين آيات و شمار ديگرى غير از اينها به روشنى دلالت دارند بر اين كه
            نبوتهاى پيشين در اين مسير حركت كرده‏اند و از اولاد پيامبران سابق و
            خويشاوندان ايشان-كسانى كه در رفتارشان همانند آنان بودند-وجود
            داشته‏اند و در مسير اينان حركت كرده‏اند و به درجات تقوا رسيده‏اند و
            بدان وسيله استحقاق به دوش كشيدن بار رسالت را يافته‏اند و خداوند آنان
            را بر ديگر جهانيان برگزيده است.
                تفسير مطلب آن كه خداوند از خود ايشان و يا از فرزندانشان افراد
            ممتازى را آفريده است:يا براى استجابت دعاهاى اين پيامبران و يا به
            عنوان پاداشى جهت تلاش آنان در راه نشر دين و اعلاى كلمة الله.
                در اين صورت،غير طبيعى نيست كه در ميان خاندان پيامبر،اين چنين 
           نخبگانى از پرهيزگاران وجود داشته باشند،بلكه هنگامى غير طبيعى خواهد 
         بود كه در ميان اهل بيت پيامبر (ص) شاخصهاى هدايت وجود نداشته باشند تا
            به بالاترين مراتب تقوا برسند.حضرت محمد (ص) گرامى‏ترين پيامبران خدا و
            محبوب‏ترين آنان نزد خداست،پس اگر خداوند، ابراهيم،نوح،زكريا و ديگران
            را گرامى داشته است‏به اين ترتيب كه در ميان فرزندان صالح آنان كسانى
            را آفريده است كه استحقاق آن را داشته‏اند تا خداوند آنان را بر
            جهانيان برگزيند.
                پس چرا خداوند خاتم پيامبران و عزيزترين رسولانش را گرامى ندارد تا
            رهبران لايق را در ميان فرزندان او بيافريند؟هر گاه خداوند موسى را با 
         برگزيدن وزيرى از خاندانش گرامى داشته است و برادرش را شريك رسالت او
            كرده است،چرا محمد (ص) را با برگزيدن وزيرى از ميان اهل بيتش گرامى 
          ندارد تا جز نبوت-كه هيچ پيامبرى پس از او نيست-از هر جهت همچون هارون
            نسبت‏به موسى باشد؟
                پيامبر خدا در شب زفاف فاطمه براى على دعا كرد،در همان حال از آبى
            كه خود نوشيده بود به روى آنان مى‏پاشيد و از خداوند درخواست مى‏كرد تا
            آنان و فرزندانشان را از شر شيطان ملعون نگهدارد (24) .
                و حاكم روايت كرده است كه پيامبر عبايى را روى على،فاطمه و
            حسنين‏انداخت‏سپس فرمود: «پروردگارا اينان اهل بيت منند،پس بر محمد و
            خاندان محمد درود فرست.»و خداوند بزرگ اين آيه را نازل كرد:«محققا
            اراده خداوند تعلق گرفته است تا از شما خانواده،پليدى را برطرف كند و
            شما را در حد اعلاى طهارت،پاك دارد» (25) .
                و چه سزاوار است‏حضرت محمد (ص) بر اينكه در مقابل انجام رسالت‏به 
         استجابت دعا درباره خانواده‏اش پاداش داده شود.در حقيقت اين امرى طبيعى 
           است‏به همان دليل است كه مى‏بينيم رسول خدا على (ع) را به برادرى خود 
      برمى‏گزيند و سپس مى‏گويد:«تو نسبت‏به من به منزله هارونى نسبت‏به موسى
            جز اين كه هيچ پيامبرى بعد از من نخواهد بود».او فضيلت تمام خاندانش
            را-كه مبرا از پليدى‏اند-به اين ترتيب اعلان مى‏كند كه مسلمانان را 
        مامور مى‏سازد-در حالى كه صادق است و هرگز از روى هوا سخن نمى‏گويد-تا
            همان گونه كه بر او درود مى‏فرستند بر خاندانش نيز درود فرستند و به
            اين فرمان خدا پاسخ دهند كه:«اى كسانى كه ايمان داريد،بر او درود
            فرستيد و سلام مخصوص دهيد.»
                و قرآن،خود به صراحت مى‏گويد;از جمله اصول اسلامى،محبت‏به خاندان
            رسول الله است. خداوند به پيامبرش دستور داده تا از مسلمانان در برابر
            انجام رسالت‏خود پاداش بخواهد و اين پاداش،همان محبت و دوستى ايشان 
       نسبت‏به خاندان او باشد:«آن همان چيزى است كه خداوند بندگانش را بشارت
            مى‏دهد،آنان كه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند،بگو;از شما 
    بر انجام رسالت اجرى نمى‏خواهم،به جز دوستى با خويشاوندان،و هر كس نيكى
            كسب كند،ما برايش بر آن نيكى مى‏افزاييم،همانا خداوند بخشنده پاداش
            دهنده است‏» (26) . 
      حاكم در مستدرك به سند خود از على بن حسين (ع) نقل كرده است كه حسن
            بن على فرمود:«و من از آن خاندانم كه خداوند دوستى و مودت آنان را بر 
     هر مسلمانى‏واجب شمرده است،و خداوند بزرگ به پيامبرش فرموده است:بگو از 
          شما در برابر انجام رسالت مزدى نمى‏خواهم،مگر مودت به خويشاوندانم و هر 
   كه كسب نيكى كند،ما در آن نيكى برايش مى‏افزاييم.پس كسب نيكى،دوستى ما
            خانواده است‏» (27) .
                خداوند در اين آيه پيامبرش را مامور كرده است تا به مسلمانان
            بگويد:او از ايشان اجر و مزدى براى رسالت نمى‏خواهد بجز مودت ايشان بر
            خويشاوندان او (و خويشاوندان او همان خاندان اويند) .و اين سخن چنين 
         نيست كه محبت پيامبر را نسبت‏به خانواده‏اش پاسخى به نداى غريزه بشرى
            داند از باب اين كه هر انسانى بر محبت‏خويشاوندان خود آفريده شده
            است;چه پيامبر بالاتر از آن است كه خاندانش را بر ديگر مردم فضيلت‏بخشد
            و آنان را مشمول حبت‏خاص خود گرداند،در حالى كه ديگران به خدا نزديكتر
            از ايشان باشند.و اگر چنين باشد، انگيزه،انگيزه خودخواهى خواهد بود،و
            اگر چنين انگيزه‏اى در ميان بود هر آينه خداوند او را مامور نمى‏كرد تا
            اجر خود را بر انجام رسالت،محبت‏بر خاندانش قرار دهد،چه ميان خدا و هيچ
            يك از بندگانش قرابتى وجود ندارد!و خداوند خاندان پيامبر را متمايز
            نمى‏كرد و به پيامبرش دستور نمى‏داد تا از مسلمانان محبت‏به آنان را
            بطلبد مگر از آن جهت كه ايشان در بالاترين مراتب تقوا بودند و محبت
            آنان موجب قرب به خداست و پيروى از ايشان رهنمون به سوى حق است. 
              

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |


                خشم رسول الله ازشكايت كننده ازاميرالمؤمنين


                فقال رسول الله: يا بريدة! احدثت نفاقا! ان على بن ابيطالب يحل له
            من الفى‏ء ما يحل لى، ان على بن ابيطالب خير الناس لك و لقومك! و خير
            من اخلف بعدى لكافة امتى! يا بريدة احذر ان تبغض عليا فيبغضك الله!
                «رسول الله فرمود: اى بريده! ايجاد نفاق كردى و نفاق آفريدى! براى 
         على بن ابيطالب از فيى‏ء و غنيمت جنگى آن چه حلال است، كه بر من حلال
            است.على بن ابيطالب بهترين مردم است‏براى تو و براى اقوام تو، و بهترين 
         كسى است كه من بعد از خودم براى جميع امت‏خودم خليفه قرار مى‏دهم! اى
            بريده بپرهيز از اينكه على را دشمن دارى، كه در اين صورت خداوند تو را
            دشمن خواهد داشت‏» !
                قال بريدة: فتمنيت ان الارض انشقت لى فسخت فيها، و قلت: اعوذ بالله 
          من سخط الله و سخط رسوله، يا رسول الله! استغفر لى فلن ابغض عليا ابدا،
            و لا اقول فيه الا خيرا.فاستغفر له النبى.قال بريدة: فصار على احب خلق
            الله بعد رسوله الى [138].
                «بريدة مى‏گويد: من چنان پشيمان شدم كه آرزو مى‏كردم زمين براى من
            دهان باز كند، و در آن فرو روم، و گفتم: پناه مى‏برم به خدا از غضب خدا
            و از غضب رسول خدا! براى من از خداوند طلب آمرزش كن! هيچ گاه ديگر من
            على را دشمن نخواهم داشت، و درباره او سخن جز به خير و خوبى نخواهم
            گفت! پيامبر براى او استغفار كردند.بريده مى‏گويد: از آن پس على در نزد
            من محبوب‏ترين مخلوقات بعد از رسول خدا بود».اين داستان را بزرگان از
            اهل تاريخ و سير و حديث‏به الفاظ مختلف نقل كرده‏اند: ابن سعد در
            «طبقات‏» آورده است. [139] و ابن كثير چنين آورده است كه رسول خدا به
            بريده گفتند: اى بريده! آيا على را مبغوض دارى؟ ! گفتم: آرى، فرمود: او
            را مبغوض مدار! نصيب او در خمس بيش از اين مقدار است.
                و در روايت ديگر آورده است كه در ميان كنيزان يك كنيز يك كنيز بود
            كه از همه افضل بود، امير المؤمنين غنائم را تخميس كردند و تقسيم
            نمودند و آن كنيز را براى خود برداشتند.ما گفتيم: اى ابو الحسن اين چه
            كارى است؟ !
                امير المؤمنين گفت: مگر شما نديديد كه اين كنيز در ميان كنيزان
            ديگر بود و من قسمت كردم و خمس را با قرعه جدا كردم، و اين كنيز با 
     قرعه در سهم خمس قرار گرفت، و سپس قرعه زدم و اين كنيز در سهم اهل بيت
            رسول الله قرار گرفت، و سپس قرعه زديم و اين كنيز در سهم آل على قرار
            گرفت، و در اين صورت حكم صحيح همين بوده است.
                بريده مى‏گويد: چون آن مرد (خالد بن وليد) نامه سعايت آميز نوشت و
            مرا بر تصديق مطالب آن گسيل داشت، من شروع كردم به خواندن نامه و
            مى‏گفتم: راست مى‏گويد.
                در اين حال رسول خدا دست مرا با نامه نگاه داشت و فرمود: آيا على
            را دشمن دارى! گفتم: آرى! فرمود: او را دشمن مدار و محبتت را درباره او 
       زياد كن، سوگند به آن كسى كه نفس محمد در دست اوست، نصيب آل على در
            خمس، بهتر و شايسته‏تر از يك كنيز وصيفه[140] و زيباست.
                بريده مى‏گويد: از آن به بعد هيچ كس غير از رسول خدا، در نزد من
            محبوب‏تر از على نبود. [141]
                و شيخ مفيد اين قضيه را در «ارشاد» آورده است، و اضافه مى‏كند كه:
            چون‏بريده به در خانه رسول خدا رسيد عمر بن خطاب را ملاقات كرد، عمر از
            حال جنگ آنان سئوال كرد، و نيز پرسيد: تو چرا زودتر آمده‏اى! بريده 
     گفت: به جهت‏سعايت و عيب‏هائى كه از على بن ابيطالب خدمت رسول خدا بيان
            كنم! و بريده براى عمر شرح حال كنيزك را گفت كه على آن را براى خود
            اختيار نمود.
                عمر گفت: امض لما جئت له فانه سيغضب لابنته مما صنع على!
                «براى انجام ماموريت‏خودت به نزد رسول الله برو، و مطالب را بيان
            كن! رسول خدا حتما از اين كارى كه على انجام داده است، به جهت‏خاطر
            دخترش (كه زوجه على است) به غضب در خواهد آمد».
                بريده مى‏گويد: چون نامه خالد بن وليد را مى‏خواندم، و يكايك 
           سعايت‏ها را درباره على مى‏شمردم، (علاوه بر آنكه ازاين عمل على عصبانى
            نشد، بلكه) از سعايت و بدگويى درباره على متغير شد، و رنگ چهره رسول
            الله برگشت، و مرا از خواندن بقيه نامه منع كرده، و چنين و چنان درباره
            على به من فرمود. [142]
                و شيخ طوسى در «امالى‏» پس از نقل مفصل اين واقعه گويد كه: بريده 
           گفت: چون بر رسول خدا وارد شدم و نامه را به آن حضرت دادم، با دست چپ
            خود گرفت، و همانطور كه خداوند عز و جل مى‏فرمايد: پيغمبر چيزى را
            نمى‏خواند و نمى‏نوشت، من شروع كردم به بيان وقايع و عيب‏گوئى از على،
            و حال من چنين بود كه چون سخن مى‏گفتم، سر خود را تكان مى‏دادم، و 
      پايين مى‏آوردم، من سخن خود را گفتم، و چون عيبگويى من تمام شد، سر خود 
     را بالا آوردم، و ديدم رسول خدا چنان غضبناك شده است كه از شدت غضب هيچ 
     گاه من او را به چنين غضبى نديده بودم مگر در روز بنى قريظه و بنى
            النضير.
                رسول خدا به من فرمود: يا بريدة ان عليا وليكم بعدى! فاحب عليا
            فانه يفعل ما يؤمر! «اى بريده على بن ابيطالب صاحب اختيار و مولاى 
          شماست‏بعد از من! پس او را دوست‏بدار! او همان عملى را انجام مى‏دهد كه
            به او امر شده است‏» ! بريده گويد: من از نزد رسول خدا برخاستم، و هيچ
            كس روى زمين محبوب‏تر از على در نزد من نبود.
                عبد الله بن عطآء كه راوى اين روايت است مى‏گويد: من اين حديث را
            براى ابا حرث بن سويد بن غفلة بيان كردم، او به من گفت: عبد الله پسر
            بريده كه اين حديث را براى تو بيان كرده است‏بعضى از فقرات آن را كتمان
            كرده است.رسول خدا به بريده فرمود: انا فقت‏بعدى يا بريدة [143] «اى
            بريده آيا پس از من نفاق مى‏ورزى؟» ابن عساكر، در اين باره در تحت
            عنوان احاديث وارده در ولايت، به روايت‏بريده اسلمى بيست و پنج‏حديث از
            شماره 458 تا شماره 482 در «تاريخ دمشق‏» ، كتاب الامام امير المؤمنين
            على بن ابيطالب عليه السلام آورده است.
                در روايت اول كه شماره 458 مى‏باشد، با سند خود از سعيد بن جبير از
            ابن عباس از بريده نقل مى‏كند تا مى‏رسد به آنكه: فرايت وجه رسول الله
            صلى الله عليه [و آله] و سلم يتغير: فقال: يا بريدة الست اولى
            بالمؤمنين من انفسهم؟ ! فقلت: بلى يا رسول الله! فقال: من كنت مولاه
            فعلى مولاه [144].
                «بريده مى‏گويد: ديدم كه رنگ صورت رسول خدا صلى الله عليه و آله و
            سلم دگرگون شد و فرمود: اى بريده! آيا ولايت من به مؤمنان، از ولايت
            آنان به خودشان بيشتر و قوى‏تر نيست؟ ! گفتم: آرى، اى رسول خدا! آنگاه
            فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست‏».
                و در روايت دوم (459) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از
            بريده مى‏آورد كه: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: على
            مولى من كنت مولاه. [145]
                «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: على صاحب اختيار و 
     مولاى كسى است كه من صاحب اختيار او هستم‏».و در وايت‏سوم (460) با سند
            خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از بريده كه قال رسول الله صلى الله
            عليه و آله و سلم: من كنت مولاه فعلى مولاه. [146] 
         «رسول خدا فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، پس على مولاى اوست‏».
                و روايت چهارم (461) بعينها همين مضمون است‏ با سند ديگر. [147]
                و روايت پنجم (462) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از
            بريده كه قال: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: على بن
            ابيطالب مولى من كنت مولاه. [148] 
            «رسول خدا فرمود: على بن ابيطالب پيشوا و صاحب اختيار كسى است كه
            من پيشوا و صاحب اختيار او هستم‏».
                و در روايت‏ ششم (463) با سند خود از سعيد بن جبير از ابن عباس از
            بريده آورده است كه قال: قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم:
            من كنت وليه فعلي وليه. [149]
                «رسول خدا فرمود: هر كس كه من ولى او هستم، على ولى اوست‏».
                و در روايت (464) با سند ديگر خود از ابن عباس آورده است كه: رسول
            خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه. [150] 
        «كسى كه من فرمانده و صاحب امر او هستم، پس على فرمانده و صاحب امر
            اوست‏».
                و در روايت (465) با سند خود از عبد الله بن عطآء، از عبد الله بن
            بريدة از پدرش آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
            على بن ابيطالب مولى كل مؤمن و مؤمنة و هو وليكم بعدى. [151]
                «على بن ابيطالب صاحب اختيار هر مرد مؤمن و هر زن مؤمنه‏اى است، و
            اوصاحب اختيار شماست‏بعد از من‏».
                و در روايت (466) با سند خود از اجلح، از عبد الله بن بريده، از
            پدرش، داستان جنگ خالد بن وليد و امير المؤمنين عليه السلام و ظهور
            مسلمانان را ذكر مى‏كند، و انتخاب امير المؤمنين يكى از كنيزان را براى
            خود بيان مى‏نمايد، مى‏گويد: خالد نامه‏اى براى رسول خدا نوشت و به
            همراهى من فرستاد، و مرا امر و سفارش كرد كه درباره على در نزد رسول
            خدا بدگويى و عيب گويى نمايم.
                من چون به نزد رسول خدا رسيدم، آثار گرفتگى و كراهت را در چهره او 
   مشاهده كردم، و گفتم: اين مكان و موقعيت من، موقعيت كسى است كه از دست
            على به تو پناه آورده است، تو مرا با مردى (خالد) فرستادى، و امر كردى
            از او اطاعت كنم، و اينك آنچه را كه او فرستاده است، به تو ابلاغ
            مى‏نمايم!
                قال: يا بريدة! لا تقع فى على، على منى و انا منه، و هو وليكم
            بعدى. [152]
                «فرمود: اى بريده! درباره على زشتى مگوى! على از من است و من از
            على هستم، و او صاحب اختيار شماست پس از من‏» ! و در روايت (467) با
            سند خود از اجلح، از عبد الله بن بريده، (از پدرش) با روات ديگرى بعين
            آنچه را كه در روايت قبل آورديم، ذكر كرده است. [153]
                و در روايت (468) نيز با سند ديگر عين همين مضمون را آورده است.
            [154]
                و در روايت (469) با سند خود، از عبد الله بن عطآء، از عبد الله بن
            بريده، از پدرش آورده است كه پس از نقل مقدمات قضيه، بريده مى‏گويد: 
         دشمنى و بغض من نسبت‏به على بن ابيطالب از بغض همه مردم بيشتر بود، و
            اين معنى را خالد از من دانسته بود.
                در اين حال مردى آمد و گفت: على بن ابيطالب از سهم خمس، جاريه‏اى 
     را برداشته است.خالد گفت: اين چه كارى است؟ و سپس مرد ديگرى آمد، و پس
            از آن مرد ديگرى، و همينطور اخبار پشت‏سر هم مى‏آمد، خالد بن وليد مرا 
         خواست و گفت: اى بريده! مى‏دانى كه على چكار كرده است؟ ! اينك اين نامه
            مرا بگير، و به نزد رسول الله ببر، و او را از اين موضوع مطلع گردان!
                من نامه را گرفتم، و حركت كردم، تا به مدينه رسيدم، و بر رسول خدا
            وارد شدم.
                رسول خدا نامه را به دست چپ گرفت، و همانطور كه خداوند عز و جل
            فرموده است، نمى‏نوشت و نمى‏خواند.و من مردى بودم كه چون به تكلم
            مى‏آمدم، سر خود را پائين مى‏آوردم، تا از مطلب و حاجت‏خود فارغ شوم.
                و پيوسته سر خود را پائين مى‏آوردم و تكلم مى‏كردم، و آنچه را كه
            بايد، درباره على عيب‏گويى كردم.و سپس سر خود را بلند كردم، و ديدم كه 
          رسول خدا در غضب آمده است، چنان غضبى كه در غير روز بنى قريظه و بنى
            النضير از آن حضرت نديده بودم.رسول خدا نظرى به من نموده گفت: يا بريدة
            ان عليا وليكم بعدى، فاحب عليا فانه يفعل ما يؤمر. [155]
                «اى بريده! على پيشواى شماست‏بعد از من! على را دوست‏بدار! كارى را
            كه او انجام مى‏دهد، طبق آن امرى است كه به او شده است‏» !
                و عبد الله بن عطا گويد: چون اين حديث را براى حرث بن سويد بن غفله
            خواندم، گفت: عبد الله بن بريده بعضى از اين حديث را از تو كتمان كرده
            است، و آن اينكه رسول الله به او گفته بود: انا فقت‏بعدى يا بريدة!
                «اى بريده آيا پس از من نفاق مى‏ورزى؟» و در روايت (470) و (471) و
            (473) و (474) و (475) و (476) و (477) آورده است، كه بريده گويد: رسول
            خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من كنت وليه فعلى وليه[156] . 
       «هر كس كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست‏».و در روايت (472) آورده 
          است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است: من كنت ولية
            فان عليا وليه. [157]
                و در روايت (478) از بريده آورده است كه رسول خدا صلى الله عليه و
            آله و سلم فرمود:
                من كنت مولاه فعلى مولاه (وليه - خ). [158]
                «هر كس كه من پيشوا و آقا و صاحب اختيار او هستم، على پيشوا و آقا
            و صاحب اختيار اوست‏».
                و در روايت (479) آورده است كه رسول خدا به بريده گفت: آيا على را
            مبغوض دارى؟ بريده مى‏گويد: گفتم: آرى! رسول خدا گفت: او را مبغوض
            مدار! و بار ديگر نفسى كشيده و گفت: او را محبوب بدار، چون سهميه على
            از خمس، بيش از اين مقدار بوده است.
                و در حديث (480) نظير همين مضمون را با سند ديگر آورده است.
                و در حديث (481) با سند خود از عمرو بن عطيه، از عبد الله بن
            بريده، از پدرش - بريده - روايت را آورده است تا اينجا كه بريده 
       مى‏گويد: چون به نزد رسول خدا آمدم، او مشغول شستن سر خود بود، من آنچه
            را كه مى‏خواستم درباره على به او گفتم، و ما هر وقت در نزد رسول الله
            مى‏نشستيم، چشمان خود را به او نمى‏دوختيم، رسول الله فرمود: اى بريده
            آرام بگير! و دست از اين گفتارت بدار! 
              من سر خود را بلند كردم، و ديدم كه چهره آن حضرت متغير شده است، و
            چون اين حال را نگريستم، گفتم: اعوذ بالله من غضب الله و غضب رسوله!
            قال بريدة: و الله لا ابغضه ابدا بعد الذى رايت من رسول الله ( صلى
            الله عليه و آله و سلم). [159])
                «من پناه مى‏برم به خدا از غضب خدا، و از غضب رسول خدا! سوگند به
            خدا كه من هيچ گاه ديگر على را مبغوض نمى‏دارم پس از آن حالتى كه در 
       رسول خدا مشاهده كردم‏».و در حديث (482) آورده است كه رسول خدا فرمود:
            فلا تبغضه و ان كنت تحبه فازد دله حبا، فو الذى نفس محمد بيده لنصيب آل
            على فى الخمس افضل من وصيفة.
                قال: فما كان من الناس احد بعد قول رسول الله صلى الله عليه و آله
            و سلم احب الى من على. [160]
                «اى بريده! او را مبغوض مدار! و اگر اين چنين هستى كه او را دوست 
        مى‏دارى، پس دوستى خود را زياده گردان! سوگند به آن خدائى كه جان محمد 
     در دست اوست، نصيب و بهره آل على در خمس افضل است از يك كنيزك جوانى!
                بريده گويد: بعد از اين گفتار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
            كسى نزد من از على عليه السلام محبوبتر نبود».
                و حافظ ابو بكر هيتمى از بريده اين روايت را ذكر مى‏كند، تا مى‏رسد
            به اينجا كه بريده مى‏گويد: من به مدينه وارد شدم، و داخل مسجد شدم،
            ولى رسول خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در منزل بودند، و جمعى از
            اصحاب بر در خانه آن حضرت بودند: به من گفتند: اى بريده چه خبر
            آورده‏اى؟ !
                گفتم: خبر خير! خداوند فتح و ظفر را نصيب مسلمانان كرد!
                گفتند: براى چه تو زودتر بدينجا آمده‏اى؟ !
                گفتم: على، جاريه‏اى را از سهم خمس برداشته است، من آمده‏ام تا به
            پيغمبر خبر دهم.
                گفتند: خبر بده به پيغمبر! زيرا اين خبر، على را از چشم پيغمبر
            مى‏اندازد! و پيغمبر از درون منزل، اين سخنان را مى‏شنيد.
               
                در اين حال پيغمبر با حالت غضب از منزل بيرون آمد و فرمود:
                ما بال اقوام يتنقصون عليا؟ من تنقص عليا فقد تنقصنى، و من فارق
            عليا فقد فارقنى، ان عليا منى و انا منه، خلق من طينتى و خلقت من طينة
            ابراهيم، و انا افضل من ابراهيم، ذرية بعضها من بعض و الله سميع
            عليم.يا بريدة: اما علمت ان لعلي اكثر من الجارية التى اخذ، و انه
            وليكم بعدى؟ !
                فقلت: يا رسول الله! بالصحبة الا بسطت‏يدك فبايعتنى على الاسلام
            جديدا! قال: فما فارقته حتى بايعته على الاسلام.رواه الطبرانى فى
            الاوسط. [161]
                «چه حالتى دارند اقوامى كه از على مذمت مى‏كنند؟ كسى كه از على 
       مذمت مى‏كند، از من مذمت كرده است.و كسى كه از على دورى گزيند، از من 
    دورى كرده است.بدرستى كه على از من است، و من از على هستم.على از سرشت  من آفريده شده است، و من از سرشت ابراهيم آفريده شده‏ام، و من از 
       ابراهيم، افضل و اشرف مى‏باشم، ذريه‏اى است، كه بعضى از بعضى هستند، و
            خداوند شنوا و داناست.
                اى بريده! آيا ندانسته‏اى كه سهميه على از خمس، زيادتر از يك 
       جاريه‏اى است كه برداشته است، و او صاحب اختيار و ولى ماست‏بعد از من؟ ! 
            بريده مى‏گويد: من گفتم: اى رسول خدا! ترا سوگند مى‏دهم به حق صحبت
            ديرينت كه دستت را بدهى، تا من با تو بر سلام تازه‏ام بيعت كنم!
                بريده مى‏گويد: من از پيامبر جدا نشدم تا اينكه بر اسلام با او
            بيعت كردم‏».
                و اين روايت را طبرانى در «معجم اوسط‏» خود آورده است.
                بايد دانست كه همانطور كه از بعضى از تواريخ [162] و احاديث ‏به
            دست مى‏آيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دوبار امير المؤمنين
            عليه السلام را به عنوان رياست لشگر سريه به سوى يمن فرستادند.
                يك بار، همان دفعه‏اى بود كه براى تعقيب عمرو بن معدى كرب و اسلام
            نجران فرستادند، كه در همان سفر هم خالد بن وليد را به سوى بنو جعفى
            روانه ساختند، و دستور دادند كه در وقت تلاقى دو لشكر، پيوسته امارت
            لشكر با على بن ابيطالب بوده باشد، و در آن سريه، حضرت امير المؤمنين
            عليه السلام نيابت و خلافت در لشگر را به خالد بن سعيد بن العاص
            سپردند، و خالد بن وليد نيابت را به ابو موسى اشعرى سپرد، و در همين
            سفر بود كه خالد مخالفت كرد و مورد عتاب واقع شد.و نيز در همين سفر بود
            كه خالد بن وليد نامه‏اى به معيت‏بريدة بن حصيب اسلمى در شكايت از امير
            المؤمنين عليه السلام به رسول الله نوشت و به مدينه فرستاد، و هنوز
            لشكريان على بن ابيطالب و خالد بن وليد، در ماموريت‏بودند كه بريدة به
            مدينه آمد و پيغام رساند، و مورد غضب رسول خدا واقع شد، و آن حضرت او
            را امر به پيروى و متابعت از ولايت امير المؤمنين كردند.
                و بار ديگر دفعه‏اى بود كه خالد بن وليد، چون شش ماه در يمن ماند،
            و دعوت او به اسلام به جائى منتهى نشد حضرت رسول الله امير المؤمنين را
            روانه ساختند كه خالد را عزل كنند و هر كدام از لشكريان خالد بخواهد به
            لشكريان امير المؤمنين بپيوندد، و در اين سريه بود كه امير المؤمنين
            عليه السلام بريدة بن حصيب را مامور محافظت و نگهدارى از غنائم نمودند،
            و با لشكريان پس از انجام ماموريت‏به مكه آمدند، و خود از لشگر جدا
            شده، و به رسول الله براى حج پيوستند، و مامور آن حضرت در غياب،
            حله‏هاى يمانى را بين لشگريان تقسيم كرد، و امير المؤمنين چون از مكه
            برگشتند، و در نزديكى مكه لشگر خود را بدين حال مشاهده كردند امر كردند
            تا حله‏ها را كه از صدقات بود از تن بيرون آورند، و در عدل‏ها ببندند،
            و به نزد رسول الله آوردند.و چون اين امر موجب ناراحتى لشگر شد، چون به
            مكه وارد شدند، زبان به تعييب امير المؤمنين گشودند.و رسول خدا اعلان 
          كردند در ميان مردم كه على در راه خدا اهل مسامحه و مجامله نيست، او در
            راه خدا از چيزى ترس ندارد، و او فانى در ذات خدا گرديده است.
                ولى البته اين دو سريه و ماموريت امير المؤمنين عليه السلام به 
         جانب يمن در سنه دهم از هجرت تحقق پذيرفته است، و از مكه امير المؤمنين
            در معيت رسول خدا به مدينه بازگشتند، و در جحفه و غدير خم، آن خطبه
            غراء را رسول خدا، درباره ولايت‏كليه و مطلقه الهيه آن حضرت ايراد
            نمودند. 
             و نيز ابو بكر هيتمى از عمرو بن شاس اسلمى كه از اصحاب حديبيه رسول
            الله است آورده است كه او مى‏گويد: من با على بن ابيطالب عليه السلام
            به سوى يمن رفتيم.و على در اين سفر با من جفا كرد، تا به جائى كه من در
            دلم از او ناراحت و غضبناك بودم، و چون به مدينه بازگشتيم، من
            شكايت‏خود را از على در مسجد براى مردم بيان مى‏كردم، و اين شكايت من
            به سمع رسول الله رسيده بود. 
            صبحگاهى كه در مسجد وارد شدم، و رسول خدا در ميان جمعى از اصحاب
            خود نشسته بود، چون نظرش به من افتاد، كه من او را مى‏نگرم، نگاه تند و
            حادى به من نمود، تا اينكه نشستم، و قال: يا عمرو! و الله لقد آذيتنى!
                قلت: اعوذ بالله من اذاك يا رسول الله!
                قال: بلى من آذى عليا فقد اذانى! [163]
                «فرمود: اى عمرو بن شاس، سوگند به خدا كه تو مرا اذيت كردى!
                گفتم: من پناه مى‏برم به خدا، از آزار رسانيدن به تو، اى رسول خدا!

                فرمود: آرى، كسى كه على را آزار برساند، مرا اذيت كرده است‏» !
                و نيز هيتمى از ابو رافع آورده است كه: رسول خدا صلى الله عليه و
            آله و سلم، على را به عنوان امارت و رياست لشكر براى يمن مبعوث كردند،
            و از جمله لشگر كه با على خارج شدند، مردى بود از قبيله اسلم كه به او
            عمرو بن شاس مى‏گفتند.
                اين مرد كه به مدينه مراجعت كرد، از على مذمت مى‏كرد، و از او
            شكايت مى‏نمود.
                فبعث اليه رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: فقال: اخسايا 
          عمرو! هل رايت من على جورا فى حكمه او اثرة فى قسمه؟ ! قال: اللهم: لا!

                «رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نزد او فرستادند، و او را
            احضار كردند و گفتند: خاموش شو، و دور و مطرود باش اى عمرو! آيا از على
            در حكمى كه نموده است ظلمى ديده‏اى؟ و يا در قسمتى كه نموده است
            جانبدارى خود را مشاهده كرده‏اى؟ ! گفت: سوگند به خدا، نه‏» ! 
              حضرت فرمودند: پس به چه علت در ميان مردم چيزهايى را مى‏گويى كه به
            من ابلاغ شده است؟ !
                عمرو گفت: بعضى از آن مطالبى را كه گفته‏ام، اختيارى من نبوده است،
            و بدون توجه عيب گويى كرده‏ام!
                در اين حال آثار غضب چنان از چهره رسول خدا مشهود شده و فرمودند: 
          من ابغضه فقد ابغضنى، و من ابغضنى فقد ابغض الله! و من احبه فقد احبنى،
            و من احبنى فقد احب الله تعالى. [164] 
                
                
                 تفاوت حج تمتع باحج افرادوقران
                بارى، برگرديم به اصل آيه و مطلبى كه درباره حج تمتع بيان شد، و
            بيان اينكه حج تمتع واجب است‏ براى افرادى كه خانواده و اهل آنان جزو
            نواحى و سكنه مسجد الحرام نيستند، و اين فريضه تمتع واجب است تا روز
            قيامت، و ترك تمتع، گناه و مؤ؟ تقه كبيره بوده، و در آيه قرآن به عقاب
            شديد، توعيد و تحذير شده است.
                حج از شريعت‏ حضرت ابراهيم عليه السلام است، و پس از آن حضرت با
            آنكه در ميان اعراب حجاز و عربستان دستورات و احكام الهيه آن حضرت رو
            به ضعف نهاد، و غالب آنها نيز بكلى از بين رفت، ولى معذلك، فريضه حج -
            البته اصل حج‏با تغييرات و تصرفاتى كه به مرور در آن داده بودند - باقى
            ماند. 
               حج در زمان مخصوص انجام مى‏گرفت، و از مكان مخصوص كه به نام ميقات
            بود، احرام مى‏بستند و به سوى مكه و اطراف آن براى انجام مناسك آن
            رهسپار مى‏شدند، و يا با خود قربانى مى‏آوردند و در منى ذبح و يا نحر
            مى‏كردند كه در اين صورت، حج قران بود، و يا قربانى نمى‏آوردند كه 
          حجشان، حج افراد بود.و اما حج تمتع هيچ سابقه نداشت، و اذهان هيچيك به
            آن آشنا نبود.اين از مختصات‏اسلام است كه جبرائيل از جانب حضرت بارى
            تعالى حدود و مشخصات آن را آورد، و آيه قرآن بدان ناطق شد.و لذا براى 
       بسيارى از مسلمانان موجب تعجب گرديد كه چگونه مى‏شود در زمان حج، تمتع
            كرد؟
                البته اين تعجب ناشى از همان انس ذهنى به حج قران و حج افراد بود
            كه حاجى چون از ميقات احرام مى‏بست، و در مكه مى‏آمد، به همان حال
            احرام و پرهيز و اجتناب از لباس دوخته، و استعمال عطر، و تمتع از زنان
            و همسران، و ساير محرمات احرام، باقى مى‏ماند تا به عرفات و مشعر در
            منى برود، و مناسك آن را انجام دهد.
                ولى با حج تمتع كه چون وارد مكه مى‏شود، عمره بجا مى‏آورد، و سپس
            محل مى‏گردد، يعنى از لباس احرام بيرون مى‏آيد، و عطر استعمال مى‏كند،
            و از زنان متمتع مى‏گردد، و ساير محرمات احرام را مرتكب مى‏شود، تا
            زمان حج كه نيت‏حج مى‏كند، و براى آن احرام مى‏بندد و لبيك مى‏گويد و
            دوباره در احرام مى‏رود و از لذات و مشتهيات ممنوعه خوددارى مى‏نمايد،
            مسئله كاملا متفاوت است.
                در حج قران و افراد در تمام طول مدت، شخص احرام بسته، در احرام با
            موهاى ژوليده، و بدن غبار آلوده، مى‏ماند، ولى در حج تمتع از احرام
            بيرون مى‏آيد، و مدتى در مكه به حال عادى و معمولى از همه تمتعات
            بهره‏مند مى‏شود، و سپس دوباره احرام مى‏بندد.فلهذا اين تمتع بين دو
            احرام را اعراب مانوس به آداب قبل، شكستى در حج پنداشتند و گويا نقصان
            و خللى در اركان آن به شمار آوردند، و بر اساس همان سابقه ذهنى از
            دوران جاهليت، اين تمتع را مباين و منافى حقيقت‏حج انگاشتند، فلهذا در
            مقام اعتراض برآمدند.
                و ما مى‏دانيم كه اين اعتراض بيجا و بيمورد است، زيرا كه تشريع
            عبادات، و كيفيت مناسك، و دخالت دادن شروط، و يا معين كردن موانع، به
            دست‏خداست، كه به وسيله وحى و انزال كتاب، و ارسال پيامبر، براى بشر
            مشخص و معين مى‏نمايد، و اصولا بشر هر كه و هر چه باشد، و به هر قدر
            داراى علم و قدرت باشد، تا وقتى كه متصل به عالم غيب نباشد، و با دل
            خود احكام الهيه را بدون شائبه‏دخالت نفسانيه خويش، از مصادر عاليه
            تلقى ننمايد، نمى‏تواند براى مردم احكامى را جعل كند، بالاخص آن احكامى
            كه راجع به عبادات و روابط قلبى مردم با خداى آنهاست.
                احكام به دست‏خداست، كه با زبان پيامبر بيان مى‏شود، و نسخ احكام 
     نيز به دست‏خداست، زيرا نسخ حكم هم حكم جديدى است كه بايد خداوند جعل فرمايد. 
            حكم اسلام بر اساس همان سنت‏حضرت ابراهيم تا سنه حجة الوداع درباره
            كيفيت‏حج، منحصر به همان حج قران و حج افراد بود، ولى در حجة الوداع،
            اين حكم درباره افرادى كه به مسجد الحرام نزديك هستند، و حكم اهل آنجا
            را دارند، و اهل و قبيله آنان، در حكم حضار مسجد الحرام شمرده مى‏شوند،
            كه منظور، اهالى خود مكه و حرم و قرآء و قصبات نزديك تا شانزده فرسخ كه
            چهل و هشت ميل است، به حال اوليه خود باقى ماند.ولى درباره افراد دورتر
            از اين مقدار، البته در خصوص حج واجب تغيير يافت، و به حج تمتع مبدل
            شد.و جبرائيل آيه قرآن فرود آورد، و رسول الله بر فراز مروه پس از
            اتمام سعى براى مردم قرائت فرمود:
                فمن تمتع بالعمرة الى الحج فما استيسر من الهدى تا آنكه مى‏فرمايد:
            ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.
                «بر آن كسانى كه حج را بطور تمتع بجاى مى‏آورند، واجب است كه به
            قدر ميسور، قربانى و هدى بنمايند...و اين حج تمتع، وظيفه است‏براى آن 
         كسانى كه اهل و عيال آنها از حاضرين مسجد الحرام نباشند».و عليهذا جمله 
          ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام بطور وجوب تعيين وظيفه براى
            مردم دور دست مى‏كند.و تا روز قيامت اين حكم باقى است، هم به اطلاق 
           آيه، و هم به نص صريح رسول خدا كه انگشت‏هاى خود را در جواب سراقة بن
            مالك در يكديگر نموده و فرمودند: اين حكم تا روز قيامت‏باقى است. 
        و علت آن اين است كه: شريعت اسلام كه دين سمحه سهله است، تكليف دو
            ماه و يا بيشتر را از احرام الزامى درباره حجاج برداشته است.البته
            درباره خوداهالى مكه و اطراف آن، اين حكم صعوبتى ندارد، زيرا اهل و
            عيال آنان همان جا هستند، و در نزديكى ايام حج مى‏توانند محرم شوند و
            حج‏بجا آرند.وليكن براى كسانى كه دور دست هستند، و از نقاط مختلفه دنيا
            به سوى مكه رهسپار مى‏شوند، و حتما بايد از ميقات‏هاى مشخصه و معينه
            احرام ببندند، و رنج‏سفر را از ميقات تا مكه و تا زمان حج متحمل شوند، 
        در اين مدت طولانى در حال احرام باقى بودن بسيار سخت است.و اين اشكال و
            سختى در حج‏هاى واجبى بطور الزام برداشته شده است.
                آنان مى‏توانند در بين عمره و حج در استراحت‏خانوادگى در آيند، و
            از تمتعات و لذاتى كه خداوند براى آنان حلال فرموده است، كامياب گردند،
            و لطيفه در اين جمله از آيه قرآن است كه مى‏گويد:
                لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام يعنى مسافر نياز به سكون و
            آرامش و اهل دارد.افرادى كه اهلشان با خود آنهاست، مانند حضار مسجد
            الحرام، از نعمت‏حضور بهره‏مند مى‏شوند.و افرادى كه اهل آنها از حضار
            مسجد نيستند، و نياز به سكون و آرامش دارند، اجازه و اذن تمتع از
            محرمان خود بمنزله حضور اهل و عيال و سكون و آرامش در برابر آنهاست، و
            تمتع از زوجات و كنيزهاى خود جايگزين حضور اهل و عيال آنها شده است.
                و چون در بين مردم زمينه مخالفت‏با اين تشريع آسمانى موجود بوده
            است، خداوند به دنبال اين آيه شديدا امر به تقوا مى‏كند، و مخالفين را
            از عذاب شديد خداوند در هراس و دهشت قرار مى‏دهد:
                و اتقوا الله و اعلموا ان الله شديد العقاب.
                در سنت نبويه صلى الله عليه و آله و سلم بدون هيچ گونه شك و
            ترديدى، همگى اتفاق دارند بر جريان حج تمتع براى دوردستان در حجه
            الوداع كه به دستور رسول خدا همه مردم از احرام بيرون آمده، و متمتع
            شدند، و سپس براى حج، احرام ثانوى بستند، و نيز بر جريان آن در زمان
            ابو بكر، و جريان آن تا مقدارى از حكومت عمر.
                در اين مسئله بين شيعه و عامه اختلافى نيست، وليكن شيعه مى‏گويد:
            همان‏طور كه قرآن و رسول خدا آن را تشريع نمودند، به همان حال تا روز 
       قيامت‏باقى‏است، و عامه مى‏گويد: در زمان حكومت عمر منسوخ شد، و عمر آن
            را برداشت، و سنت عمر لازم الاجرآء است، مانند سنت رسول خدا.
                اين اصل و روح مطلبى است كه از مجموع مناقشات و رد و ايرادهاى
            طرفين دستگير مى‏شود.ما در اين مسئله نيازى به نقل روايات متواتره از
            شيعه و امامان آن نداريم، زيرا كه بعد از صراحت آيه قرآن و بيان صريح
            رسول خدا مكررا در مكه، شبهه‏اى باقى نمى‏ماند، تا روايات معتضده از
            طريق شيعه را بازگو كنيم.
                وليكن صرفا براى ارشاد و راهنمائى برادران عامه و براى رفاقت در
            بحث از طريق جدل، عين بعضى از روايات معتبره آنان را از كتب خود آنان
            مى‏آوريم، و سپس به بحث كوتاهى در پيرامون آن مى‏پردازيم.اميد است‏براى
            همه آنان مفيد باشد، به شرط آنكه در مقام مخاصمه برنيامده، و بر اصل
            حقيقت و بينش اصالت، با ما گام به گام بيايند.
                ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد. [165]
               
                بازگشت به فهرست
                روايات عامه درباره تمتع در حج
                در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و البيهقى عن ابن
            عباس انه سئل عن متعة الحج، فقال: اهل المهاجرون و الانصار و ازواج
            النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم فى حجة الوداع و اهللنا، فلما قدمنا
            مكة قال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم: اجعلوا اهلالكم بالحج
            عمرة الا مقلد الهدى.فطفنا بالبيت و بالصفا و المروة و اتينا النسآء و
            لبسنا الثياب.
                و قال: من قلد الهدى فانه لا يحل حتى يبلغ الهدى.ثم امرنا عشية
            التروية ان نهل بالحج، فاذا فرغنا من المناسك جئنا فطفنا بالبيت و
            بالصفا و المروة، و قد تم حجنا و علينا الهدى كما قال الله: «فما
            استيسر من الهدى فمن لم يجد فصيام ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا
            رجعتم‏» الى امصاركم، و الشاة تجزى.فجمعوا نسكين فى عام بين الحج و
            العمرة، فان الله انزله فى كتابه و سنة نبيه، و اباحه للناس غير اهل
            مكة.
               
                قال الله تعالى:
                ذلك لمن لم يكن اهله حاضرى المسجد الحرام.و اشهر الحج التى ذكرها
            الله: شوال و ذو القعدة و ذو الحجة، فمن تمتع فى هذه الاشهر فعليه دم
            او صوم.و الرفث: الجماع، و الفسوق: المعاصى، و الجدال: المرآء. [166]
                «بخارى و بيهقى از ابن عباس تخريج كرده‏اند كه: چون از او درباره
            متعه حج‏سئوال شد، در جواب گفت: تمام مهاجرين و انصار و زن‏هاى رسول
            خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم در حجة الوداع احرام بسته و لبيك
            گفتند، و ما هم احرام بستيم و لبيك گفتيم، و چون وارد مكه شديم، رسول
            خدا صلى الله عليه [و آله] و سلم به ما گفت: همه شما احرامتان براى حج
            را، احرام براى عمره قرار دهيد مگر آن كسى كه با خود هدى و قربانى به
            همراه آورده باشد.
                ما دور خانه خدا طواف نموديم، و سعى بين صفا و مروه كرديم، و سپس
            نزد زن‏هاى خود رفتيم و لباس‏هاى خود را در تن نموديم. و رسول الله
            فرمود: كسى كه با خود هدى آورده است از احرام بيرون نشود تا وقتى كه 
          هدى به جاى خودش برسد.و سپس رسول خدا در شامگاه روز ترويه ما را امر
            نمود كه احرام براى حج‏ببنديم، و لبيك بگوييم.
                و چون از مناسك حج فارغ شديم، به مكه آمديم، و طواف بيت الله را 
        كرديم، و سعى صفا و مروه را نموديم، و حج ما تمام شد، و بر عهده ما هدى
            بود همچنانكه خداوند فرمود: «هر كس بايد به قدر وسع خود هدى بياورد، و 
          كسى كه متمكن از هدى نباشد، به جاى هدى بايد در ايام حج، سه روز روزه
            بگيرد، و هفت روز در وقتى كه شما حاجيان به شهرهاى خود مراجعت
            نموده‏ايد» ، و در هدى هم يك گوسفند كافى است.
                و بنا بر اين در حجة الوداع بين دو عبادت و نسك را كه حج و عمره
            باشد، در سال واحد، جمع كردند، چون اين قسم از حج را خداوند در كتاب 
      خود بيان فرموده، و در سنت رسول خدا آمده است، و براى همه مردم غير اهل 
      مكه مباح گردانيده است.خداوند مى‏فرمايد: «اين وظيفه كسى است كه اهل او
            از حضور يافتگان در مسجد الحرام نباشند».
                و ماه‏هاى حج را كه خداوند ذكر كرده است عبارت است از: ماه شوال و
            ماه ذو القعدة و ماه ذوالحجة.پس كسى كه در اين ماهها تمتع كند، بر عهده
            اوست كه خونى (از گوسفند و يا گاو و يا شتر) بريزد، يا روزه بگيرد، و 
   رفث كه منع شده است عبارت است از: جماع، و فسوق عبارت است از گناهان، و
            جدال عبارت است از مرآء و مجادله و گفتگو كردن‏».
                و نيز در «تفسير الدر المنثور» آورده است كه: اخرج البخارى و مسلم
            عن ابن عمر، قال: تمتع رسول الله فى حجة الوداع بالعمرة الى الحج، و
            اهدى فساق معه الهدى من ذى الحليفة، و بدا رسول الله فاهل بالعمرة، ثم
            اهل بالحج، فتمتع الناس مع النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم بالعمرة
            الى الحج، فكان من الناس من اهدى فساق الهدى، و منهم من لم يهد.
                فلما قدم النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم مكة، قال للناس: من 
         كان منكم اهدى فانه لا يحل لشى‏ء حرم منه حتى يقضى حجه، و من لم يكن
            اهدى فليطف بالبيت و بالصفا و المروة و ليقصر و ليحلل ثم ليهل بالحج،
            فمن لم يجد هديا فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة اذا رجع الى اهله.
            [167]
                «بخارى و مسلم از ابن عمر تخريج كرده‏اند، كه مى‏گويد: رسول خدا در
            حجة الوداع به سبب بجا آوردن عمره و تماميت آن، تا زمان فرا رسيدن حج،
            تمتع نمود، و هدى را با خود سوق داده بود، از ذو الحليفه، و رسول خدا
            ابتدا اهلال به عمره كرد، و سپس اهلال به حج نمود.و مردم با پيامبر صلى
            الله عليه [و آله] و سلم از بجا آوردن عمره تا فرا رسيدن حج، تمتع
            نمودند، بعضى از مردم با خود هدى آورده بودند همان را با خود به منى
            بردند، و بعضى با خود هدى نياورده بودند، چون پيغمبر صلى الله عليه و 
           آله و سلم وارد مكه شدند به مردم گفتند: هر كدام از شما كه هدى آورده 
          است، نبايد از چيزى از آن چيزهايى كه احرام بسته است، و بر او حرام شده
            است، بيرون آيد تا وقتى كه‏حج‏خود را به انجام رساند، و هر كدام از شما
            كه هدى نياورده است‏بايد دور خانه خدا طواف كند، و سعى به صفا و مروه
            نمايد، و تقصير كند، و از احرام بيرون آيد، و سپس براى بجا آوردن حج،
            احرام بندد و تلبيه گويد.و كسى كه متمكن از هدى نيست‏بايد در موسم
            حج‏سه روز روزه بگيرد و هفت روز بعد از آنكه به منزل و اهل خود بر
            مى‏گردد».
                اين روايت‏به ملاحظه صدرش كه دلالت دارد بر آنكه رسول خدا صلى الله
            عليه و آله و سلم خودشان حج تمتع بجاى آوردند، خالى از اضطراب نيست،
            وليكن به ملاحظه ذيلش كه افرادى كه با خود هدى نياورده‏اند بايد محل
            شوند و سپس تلبيه براى حج‏بگويند، صراحت در تبديل وظيفه حج افراد به
            تمتع دارد.
                و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: اخرج الحاكم و صححه من طريق
            مجاهد و عطآء عن جابر: قال: كثرت القالة من الناس، فخرجنا حجاجا حتى
            اذا لم يكن بيننا و بين ان نحل الا ليال قلائل امرنا بالاحلال.
                قلنا: ايروح احدنا الى عرفة و فرجه يقطر منيا؟ فبلغ ذلك رسول الله،
            فقام خطيبا فقال: ابا لله تعلمون ايها الناس؟ ! فانا و الله اعلمكم
            بالله و اتقاكم له.و لو استقبلت من امرى ما استدبرت ما سقت هديا و
            لحللت كما احلوا.فمن لم يكن معه هدى فليصم ثلاثة ايام فى الحج و سبعة
            اذا رجع الى اهله، و من وجد هديا فلينحر.فكنا ننحر الجزور عن سبعة.
                قال عطآء: قال ابن عباس: ان رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم 
     قسم يومئذ فى اصحابه غنما، فاصاب سعد بن ابى وقاص تيس، فذبحه عن نفسه.
            [168]
                «حاكم تخريج كرده و تصحيح نموده از طريق سلسله روايت مجاهد و عطاء
            از جابر، كه او مى‏گويد:
                قيل و قال كنندگان در ميان مردم بواسطه امر رسول خدا به حج تمتع
            زياد شد، چون ما براى بجا آوردن حج از مدينه بيرون شديم، تا وقتى كه
            ديگر بين ما و بين زمانى كه بايد در منى محل شويم و از احرام بيرون
            آييم، جز چند شب كمى بيشتر نبود، در اين زمان رسول خدا ما را امر فرمود
            كه از احرام بيرون آييم.
                ما گفتيم: چگونه افراد ما به سوى عرفه رهسپار شوند، در حالى كه از
            آلت آنان قطرات منى جارى است؟
                اين گفتار به رسول خدا رسيد، و براى ايراد خطبه قيام فرمود، و گفت:
            سوگند به خدا كه اى مردم آيا شما خدا و رسول خدا را تعليم مى‏دهيد؟ !
            سوگند به خدا من از همه شما به خدا داناترم، و تقواى من در برابر اوامر 
           او بيشتر است! و اگر من مى‏دانستم جريانى را كه پيش آمده است، از آنچه 
         را كه گذشته است، با خود هدى نمى‏آوردم، و من هم همچنان كه مردم محل
            شدند محل مى‏شدم، و از احرام بيرون مى‏آمدم.
                پس هر كدام از شما كه هدى ندارد، بايد سه روز روزه بدارد در ايام 
     حج و هفت روز در هنگامى كه به سوى اهل خود مراجعت مى‏كند، و هر كدام كه
            هدى بيابد بايد نحر كند.
                جابر گويد كه: ما در آن وقت شتري را كه موسم كشتنش رسيده بود، از
            طرف هفت نفر قرباني مي كرديم.
                عطآء كه راوي اين روايت است مي گويد: ابن عبّاس مي گفت: رسول خدا
            (ص)در آن روز در ميان أصحاب خود تعداد گوسفنداني را تقسيم كرد تا براي
            خود ذبح كنند؛ به سهمية سعدبن أبي وقّاص يك بز نري اصابت كرد كه براي
            خود ذبح كرد».
                و نيز در «الدّرّ الْمَنْثُور» آورده است كه: أخْرَجَ ابْنُ أبِي
            شَيْبَهَ وَ الْبُخَارِيُّ و مُسْلِمٌ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حَصِينٍ
            قَالَ: نَزَلَتْ آيَهُ الْمُتْعَهِ فِي كِتَابِ اللهِ؛ وَ فَعَلْنَا
            مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّي اللهُ عَليه (و آله) و سَلّم ثُمَّ لَمْ
            تَنْزِلْ آيَهٌ تَنْسَخُ آيَهَ مُتْعَهِ الْحَجَّ؛ وَ لَمْ يَنْهَ
            عَنْهَا حَتَّي مَاتَ، قَالَ رَجُلٌ بَرَأيِهِ مَاشَآءَ. [169]
                «ابن أبي شَيْبَه و بخاري و مسلم از عمران بن حصين تخريج كرده اند،
            كه او گفت: آيه تمتّع در كتاب خدا نازل شد؛ و ما با رسول خدا صلّي الله
            عليه (و آله) وسلّم تمتّع نموديم؛ و هيچ آية ديگري نازل نشد كه حكم
            تمتّع را نسخ كند؛ و رسول خدا نيز تا وقتي كه از دنيا رحلت نمود، از آن
            نهي نكرد. آنگاه مردي به رأي خود آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت».
                استاد أكرام علاّمة طباطبائي _ رضوال الله عليه _ پس از نقل اين
            روايات در «تفسير الميزان» در ذيل بيان روايت أخير گفته اند:
                اين روايت نيز به ألفاظ ديگري قريب المعني به آنچه در «الدّرّ
            المنثور» نقل شده است، روايت شده است.
       و در «صحيح مسلم» و «مسند أحمد» و «سنن نسائي» از مطرف آورده است،
            كه مي گويد: عمران بن حصين در مرض مرگ خود، به دنبال من فرستاد و مرا
            طلب كرد؛ و گفت: من تو را به أحاديثي حديث مي كنم كه اميد دارم بعد از
            من براي تو سود داشته باشد؛ پس اگر من از اين مرض بهبودي يافتم آنها را
            كتمان كن و نقل مكن از من! و اگر مردم، آنها را براي مردم حكايت كن!
            چون كه در اين صورت خداوند مرا از آفات افشاء آنها حفظ فرموده است.
                و بدان كه رسول خدا (ص) بين حجّ و عمره را جمع كرد؛ و پس از آن نه
            در كتاب خدا و نه از رسول خدا نهيي از آن نرسيد؛ و مردي به رأي خود
            آنچه را كه مي خواست دربارة آن گفت.
                و در «صحيح ترمذي» و «زادالمعاد» ابن قيّم آمده است كه: سُئِلَ
            عَبْدُاللهِ بْنُ عُمَرَ عَنْ مُتْعَهِ الْحَجَّ. قَالَ: هِيَ حَلالٌ.
            فَقَالَ السَّائِلُ إنَّ أبَاكَ قَدْ نَهَي عَنْهَا!
                فَقَالَ: أرَأيْتَ إنْ كَانَ أبِي نَهَي وَ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ
            (ص)؛ أ أمْرُإبِي مُتَّبَعٌ أمْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص)؟ فَقَالَ
            الرَّجُلُ: بَلْ أمْرُ رَسُولِ اللهِ (ص).
                فَقَالَ: لَقَدْ صَنَعَها رَسُولُ اللهِ (ص). [170]
                «از عبدالله بن عمر دربارة تمتّع حجّ پرسيدند. او در جواب گفت:
            حلال است.
                سائل گفت: پدر تو از آن نهي كرده است! عبدالله گفت: بگو ببينم اگر
            پدر من نهي كند، و ليكن رسول خدا بجاي آورده باشد، آيا أمر پدر من بايد
            پيروي شود، و يا أمر رسول خدا؟!
                آن مرد گفت: بلكه أمر رسول خدا بايد پيروي شود. عبدالله گفت: حجّ
            تمتّع را پيامبر انجام داده است».
                و در «صحيح تِرمَذِي» و «سُنن نسائي» و «سنن بيهقي» و «موطّأ مالك»
            و كتاب «امّ شافعيّ» از محمّد بن عبدالله روايت كرده است كه او گفتگوي 
       سعدبن أبي وقّاص و ضحّاك بن قيس را در سالي كه معاويه بن أبي سفيان حجّ 
   كرده بود شنيده بود، كه آنان دربارة حجّ تمتّع با يكديگر مذاكره داشتند.
                ضحّاك مي گويد: تمتّع را بعد از عمره تا حجّ كسي انجام نمي دهد مگر
            آنكه نسبت به أمر خدا جاهل باشد.
                سعد مي گويد: بد مطلبي را گفتي اي، پسر برادر من!
                ضحّاك مي گويد: عمر بن خطّاب از تمتّع در حجّ، مردم را منع كرد.
                سعد مي گويد: رسول خدا آن را عمل كرد؛ و ما هم با رسول خدا عمل
                كرديم. [171]
                و در «الدّرّ المنثور» آورده است كه: أخْرَجَ الْبُخَارِيُّ وَ
            مُسْلِمٌ وَ النَّسآئِيٌّ عَنْ اَبِي مُوسَي، قَالَ: قَدِمْتُ عَلَي
            رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَليه (و آله) وَ سَلّمَ وَ هُوَ
            بِالْبَطْحَآءِ، فَقالَ: اَهَلَلْتَ؟ قُلْتُ: اَهْلَلْتُ باِ هْلالِ
            النَّبِيَّ صَلَي اللهُ عليه (و آله) وَ سَلَّم. قَالَ: هَلْ سُقْتَ
            مِنْ هَدْيٍ؟!
                قَلْتُ: لاَ. قَالَ: طُفْ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ
            ثُمَّ حَلَّ. فَطُفْتُ بِالْبَيْتِ و بِالصَّفَا وَ الْمَرْوَهِ، ثُمَّ
            أتَيْتُ امْرَأهً مِنْ قَوْمِي فَمَشَطَتْنِي رَأْسِي وَ غَسَلَتْ
            رَأْسِي، فَكُنْتُ اُفْتِي النَّاسَ فِي إمَارَهِ أبِي بَكرٍ وَ
            إمَارَهِ عُمَرَ، فَإنَّي لَقَائِمٌ بِالْمَوْسِمٍ إذْ جَاءَ ني رَجُلٌ
            فَقَالَ: إنَّكَ لاَ تَدْري مَا أحْدَثَ أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ فِي
            شَأْنِ النُّسْكِ؟
                فَقُلْتُ: يَا أيُّهَا النَّاسُ! مَنْ كُنَّا أفْتَيْنَاهُ
            بِشَيْءٍ فَلْيَتَّئِدَّ! فَهَذَا أمِيرُ الْمُؤْمِنينَ قَادِمٌ
            عَلَيْكُمْ؛ فَبِهِ فَائْتَمُّوا!
                فَلَمَّا قَدِمَ، قُلْتُ: مَا ذَا الَّذِي أحْدَثْتَ فِي شَأْنِ
            النَّسْكِ؟! قَالَ: إنْ نَأْخُذْ بِكِتابِ اللهِ، فَإنَّ اللهَ قَالَ:
            «وَ أتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَهَ للهِ»، وَ إنْ نَأْخُذْ
            بِسُنَّهِ نَبِيَّنَا صلّي اللهُ عَليهِ (و آله) وَ سلَّم، لَمْ
            يُحِلَّ حَتَّي نَحَرَ الْهَدْيَ. [172]
                «بخاريّ و مسلم و نسائي از أبوموسي اشعري تخريج كرده اند كه او مي
            گويد: در بطحاء مكّه بر رسول خدا وارد شدم؛ حضرت فرمود: احرام بسته
            أي؟! گفتم: احرام بسته ام به احرام رسول خدا.
                فرمود: با خود هدي آورده أي؟! گفتم: نه! حضرت فرمود: به دور خانة
            خدا طواف كن؛ و به صفا و مروه سعي كن؛ و پس از آن محلّ شو و از احرام
            بيرون بيا!
                من طواف خانة خدا، و صفا و مروه را نمودم؛ و سپس به نزد زني از
            اقوام خود آمدم؛ او سر مرا شانه كرد؛ و سر مرا شست؛ و من به همين نحو
            در زمان حكومت ابوبكر و عمر فتوي مي دادم، تا در زمان عمر كه در موسم
            حجّ شركت كرده بودم و متولّي و امير حجّ بودم مردي آمد و گفت: آيا خبر
            داري كه امير المؤمنين _ عمر _ دربارة كيفيّت حجّ چه چيز تازه اي، قرار
            داده است؟!
                من به مردم گفتم: أيّها النّاس، هر كسي كه در امر عبادت حجّ، من
            براي او فتوي داده ام، تأمّل و درنگ كند؛ زيرا كه امير المؤمنين اينك
            مي رسد، و شما بايد از او پيروي نمائيد!
                چون عمر از راه رسيد، من به او گفت: دربارة امر حجّ چه چيز تازه
            اي، قرار داده اي؟!
                گفت: اگر به كتاب خدا عمل كنيم، خدا مي گويد: حجّ و عمره را براي
            خدا تمام كنيد! و اگر به سنّت پيامبرمان عمل كنيم، او از احرام بيرون
            نيامد مگر آنكه در مني شتر نحر كرد»!
                و محصّل مطلب و مستفاد از اين روايات و روايات مشابه آنها كه برخي
            از آنها نيز خواهد آمد؛ و مستفاد از نصّ صريح آية قرآن؛ وجوب و لزوم
            كيفيّت تمتّع است در حجّ هاي واجب و لازم، براي افراد دور دست؛ كه در
            ابتداء به احرام عمره محرم شوند؛ و سپس در مكّه پس از طواف و سعي و
            تقصير محلّ گردند؛ و پس از آن ثانياً براي حجّ از مكله محرم گردند؛ و
            حجّ خود را تمام كنند؛ و در اين صورت با يك سفر به بيت الله الحرام در
            ايّام حجّ، يك عمرة تمام و يك حجّ تمام، با دو نيّت و دو احرام مستقلّ
            انجام داده اند. و عمره در حجّ داخل شده؛ و گويا مثل ن است كه در بين
            عمل حجّ، احلال و تمتّعي صورت گرفته است فلهذا آن را حجّ تمتّع نام
            نهاده اند.
                عمر در زمان حكومت خود اين حكم را برداشت؛ و دستور داد كه در اشهر
            حجّ، عمره بجاي نياورند؛ و از ميقات فقّط براي حجّ احرام بندند، و
            تمتّعي بعمل نيايد؛ و عمره را در ساير ماههاي سال مستقلاً از ميقات 
        محرم شده و انجام دهند؛ و در حقيقت حجّ منحصر مي شود به همان دو قسم
            حجّ افراد و حجّ قران. و در اين صورت كيفيّت حجّ بازگشت مي كند به همان
            كيفيّت سابق كه در ميان اعراب از زمان جاهليّت به سنّت حضرت ابراهيم
            (ع) باقي مانده بود. و بطور كلّي حجّ تمتّع، و نسخ آن حجّ سابق را نسبت
            به افراد دور دست، و دستورات جديد رسول الله در حجّه الوداع، و نزول
            جبرائيل در بالاي مروه، و انزال آية قرآن ذَلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ
            اَهلُهُ حَاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، و خطبة مكرّر رسول خدا در 
      مكّه، و اعتراض شديد آن حضرت به اعتراض بعضي كه متعرض شده بودند؛ همه و  همه از بين مي رود
                
                             
          

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

            
                پادشاهان ساساني آگاه از امر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله


                نرمش در گفتار و برخورد ملايم يزدگرد با نمايندگان سعد بن ابي
            وقّاص، نشان‏دهنده آگاهي او از اخبار و پيشگوئي‏هاي راجع به پيامبر
            اسلام بود؛ ولي غرور پادشاهي و ساير وقايع ورقِ تاريخ را به طرز ديگري
            رقم زدند.
                مذاكرات قبل از جنگ قادسيّه و دعوت يزدگرد به اسلام. سعد بن‏ابي
            وقّاص فرمانده سپاه مسلمانان كه در قادسيه (سي كيلومتري جنوب كوفه)
            اردو زده آماده درگيري با لشگر ايران بود، از طرف يزدگرد سوم، پادشاه
            ساساني پيامي دريافت داشت مبني بر اين كه چند نفر از مردم نيك‏انديش و
            دانا پيش ما بفرست تا از ايشان استعلام كنيم و كيفيت آمدن شما را به
            اين نواحي و صورت صلح و جنگ را با ايشان باز نمائيم1.
                سعد وقاص چند تن از معارف لشگر خود مانند طلحة بن خويلد، جرير بن
            عبدالله بجلي، مغيرة بن شعبه، عامر بن عمرو تميمي، شُرحبيل بن سمط
            كندي، منذر بن حسّان ضَبّي، فرات بن حيّان عِجْلي، معنّي بن حارثه
            شيباني، نعمان بن مقرّن، حَمَلة بن حويّه و حنظلة بن ربيع را نزد
            يزدجرد فرستاد و ايشان را نصيحت كرد تا جهد كنند و كوشش نمايند كه
            يزدجرد، اسلام را قبول كند، باشد كه ما را با او جنگ نيافتد...
            (نمايندگان پيش شاه ايران آمدند. يزدجرد زبان عربي نيكو دانستي و سخن
            فصيح گفتي...) يزدجرد به فرستادگان گفت:
             «شما عربان گاهي به تجارت، گاهي به رسالت و گاهي به گدايي درلايت
            ما آمد و شد داريد و طعام‏هاي لذيذ خورديد، آبهاي گوارا نوشيديد،
            لباس‏هاي حرير بديديد و لذت‏هاي آن بازيافتيد، برفتيد و باقي اعراب را
            خبر داديد. اكنون آمديد تا با ما، در اين نعمت مشاركت كنيد، بر ضد ما
            ديني ديگر نهاديد و بهانه‏اي برانگيختيد تا شايد كه اين ولايت و اين
            نعمت، شما را باشد تا شما از آن قحط و تنگي باز رهيد و اينجا عيش و
            فراغت كنيد... مي‏دانيم كه شما به سبب گرسنگي و ضيق عيش و قحط و بليّت بر اين ولايت آمده‏ايد، پس ما را با شما هيچ جنگ و محاربت نيست، در حق
            شما احسان و شفقت كنيم و كسوت (لباس)هاي فاخر و جامه‏هاي مهين و
            خروارهاي غلّه و ميوه بر شما فرستيم و شما را به شكر و امتنان
            بازگردانيم، اگر مقصود شما از آمدن اين است كه طمع در ملك و ولايت من
            كنيد و بخواهيد كه اين ولايت شما را باشد، هرگز اين كار، شما را ميسر
            نگردد، من براي دفع شما طريقه‏ها و تدبيرها بپردازم كه همه شما را در
            هلاكت اندازم و چنان كنم كه يك كس از شما خلاص نيابد و جان به سلامت
            نبرد».
                مغيرة بن شعبه در جواب يزدگرد چنين گفت:
                «خداي سبحان و تعالي ما را پيغمبري مبارك فرستاد و ما را از ضلالت
            و جهالت خلاصي داد. كتابي آورد فرقان نام كه خوب را از بد؛ و حلال را 
          از حرام باز شناختيم و حق را از باطل فرق كرديم، راستي اين است كه هركه
            اين پيامبر و اين كتاب را مصدّق دانسته بدو ايمان آورد، هم از رنج دنيا
            و هم از عذاب آخرت ايمن شد و در حريم امن و امان در آمد و رضاي حق
            سبحانه او را حاصل گشت، هركس كه انكار كرد و رقم كفران و كفر بر ناصيه
            خود كشيد خود را در دنيا هلاك كرد و در آخرت عذاب دوزخ و وبال آتش بر
            خود افزود و ما را روا بود كه با او جنگ كنيم و در محاربه و مقاتله با
            او خويشتن را ثواب بزرگ دانيم تا اين كه بر پيامبر ما ايمان آورد، چون
            ايمان آورد از خود دانيم و مال و تن و جان و فرزند او را هم چون مال و
            جان و فرزند و پيوند خويش شناسيم. چون پيامبر ما محمد
            صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كه مردي حق‏شناس و راست‏گوي و صادق قول بود از اين 
          عالم مي‏گذشت ما را از شهرهايي كه بر دست امت او فتح خواهد شدوآفتاب
            امّت او بر آن طلوع خواهد كرد خبر داده است و شهر و ولايت و كوشك تو از 
           آن جمله است كه به دست ما خواهد آمد، اكنون تو را سه كار مناسبمي‏بينم
            كه يكي از آن اختيار بايد كرد: يكي آن كه كلمه حق مي‏بايد گفت (اشهد ان
            لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد انّ محمدا عبده و رسوله). اگر
            اين كلمه را گفتي همه سعادت، تو را حاصل آيد و همه دولت‏ها تو را روي
            نمايد، اين ولايت و ملك و سلطنت بر تو مقرّر گردانيم و تو را يار خود و
            دوستدار پيامبر خود دانيم، از ولايت تو به خوبي بازگرديم و يك برگ كاه
            از ولايت تو دست نيالاييم و بي‏دستور تو در يك ديه تو در نياييم، اگر
            اين نكني تو را گزيت [جزيه [مي‏بايد قبول كني و هر سال به بيت‏المال
            مي‏بايد فرستاد و تو در آن حالت «صاغِر» باشي و چون گزيت قبول كردي در
            جوار ذمّت ما در آمدي پس در ضمانت سلامت و كَنَفِ عافيت مي‏باشي، اگر 
          اين دو قبول نكني جنگ را ساخته باش تا هر كه را خداي سبحانه بخواهد ظفر نصيب بكند و هركه را بخواهد مغلوب گرداند».
                يزدگرد گفت:
                «آنچه تو گفتي در فهم ما در آمد اما خاطرنشان كن كه كلمه صاغر چه
            باشد؟».
                مغيره گفت: «صاغر به اصطلاح ما آن باشد كه در آن ساعت كه تو گزيت
            مي‏گذاري، بر پاي ايستاده باشي و تازيانه بر سر تو داشته باشند تا تو
            در اداي آن تعلل ننمايي2».
                يزدگرد از اين سخن در خشم شد و گفت:
               «هرگز گمان نمي‏بردم كه چندان بزيم كه از امثال شما مردم، چنين سخن
            بشنوم، با خود انديشه مي‏كردم كه در حقِ شما شفقت‏ها كنم و احسان
            فرمايم [چنانكه ملاحظه مي‏شود يزدگرد در چندين جاي سخن، علاقه خود را
            به نرمي و مهرباني با مسلمانان نشان داده است، اين نرمي چه را
            مي‏رساند؟ او از اسلاف همان پادشاهاني بود كه به حج كعبه رفته و نذورات
            گرانبها به آنجا ارسال مي‏داشتند [اكنون كه در روي من چنين سخنهاي
            بي‏ادبانه گفتيد شما را از من جز خاك نصيب نباشد». پس غلامي را فرمود
            كه ظرفي را پر از خاك بياورد و به دست ايشان دهد كه پيش امير و سردار
            خويش ببرند و او را بگويند كه نصيب شما از نزديك من اين است و هم در 
       اين نزديكي لش'ري فرستم كه همه شما را در خندق قادسيه در خاك دفن کنند
            و آنگاه وضع شاپور [ذوالأكتاف - اشاره به كشتار اعراب توسط شاپور] را
            تجديد كنم». پس مغيره و يارانش بازگشتند3.
                يعقوبي پس از ذكر خشم يزدگرد، مي‏نويسد:
             «خسرو توبره خاكي خواست و گفت اين را بر سر سرورشان بار كنيد و اگر
            نبود كه سفيران را نمي‏كشند اينان را كشته بودم. پس «عاصم بن عمرو
            تميمي» گفت منم سرور قوم. پس خاك را بر او بار كردند و با شتاب رفت و
            گفت به خدا سوگند كه ما بر ايشان ظفر يافتيم و زمينشان را در نور
            ديديم4».
                گويا رستم فرخ‏زاد سپه‏سالار ايران از اين‏گونه برخورد يزدگرد با 
          نمايندگان اعرابي كه آماده، مسلح و مصمم در بيخ گوش مداين نشسته بودند، 
          بسيار ناراحت شده و گفته است: «پسر زن حجامت‏گر را با پادشاهي چكار؟»
            گفته مي‏شود كه مادر يزدگرد زني حجامت‏گر بوده است5. و درستر آن كه
            مادر بزرگ يزدگرد (مادر پدرش) حجامت‏گر بوده است.
             جالب است كه به نوشته ابن بلخي «يزدگرد چون غلبه اسلام ديد مسلمان 
        خواست‏شدن اما مهلت نيافت6». بعيد نيست خبر ابن بلخي درست باشد؛ زيرا
            يزدگرد به اخبار و پيش‏گوئي‏هاي راجع به پيامبر اسلام آگاه بوده حتي در
            مذاكره با نمايندگان سعد بن ابي وقاص نرمي زيادي در گفتار نشان داده
            است اما غرور پادشاهي و ساير وقايع، ورقِ تاريخ را به طرز ديگري رقم
            زدند. به هر حال با رفتن نمايندگان سعد بن ابي وقاص از نزد يزدگرد،
            احتمال برخورد نظامي قوت گرفت. اعراب از اسلام‏آوردن يزدگرد مأيوس شدند
            و به عنوان آخرين اقدام در جهت جلوگيري از درگيري نظامي، چندين نوبت
            نمايندگاني پيش رستم فرخ‏زاد فرستاده او را به اسلام دعوت نمودند7. اين
            نمايندگان چنان دريافتند كه رستم خواستار اسلام آوردن است اما از
            همراهانِ خويش بيم دارد و هرگاه به يكي از ايشان پيشنهاد مي‏كند رويِ
            مساعد نشان نمي‏دهد8.
           جنگ قادسيه و جنگ‏هاي متعاقب آن به سود مسلمانان پيش رفت و يزدگرد 
       سوم با همراهان خود از پيش روي مسلمين گريخت و در آسيابي در «مرو» و به 
      دستور مرزبان مرو، «ماهويه» كشته شد و سلسله عظيم و قدرتمند ساساني با
            مرگ او سرآمد. به قول فردوسي:
                جهاندار و ديهيم جوي ترا در آسيا ماه‏روي ترا
                برهنه بر آب اندر انداختند بدشنه جگرگاه بشكافتند
                برهنه شدند اندر آن جويبار سكو با از آن سوگواران چهار
                نبيره جهاندار نوشيروان برهنه تن شهريار جوان
                بسي مويه كردند برنا و پير به خشكي كشيدند از آن آبگير
                ز هامون سوي دخمه بگذاشتند به باغ اندرون دخمه‏اي ساختند
                سرآمد برو تخت و تاج و كلاه...9 بدان خوابگه رفت ناكام شاه
               
                پاورقيها:
                1. به نوشته بلاذري، خليفه عمر به سعد دستور داد قبل از جنگ،
            عده‏اي را نزد بزرگ پارسيان فرستد و ايشان را به اسلام
            خواند(فتوح‏البلدان: ص20). اين دو نظر را مي‏توان چنين جمع‏بندي كرد كه
            هر دو طرف مايل به مذاكره و پرهيز از جنگ بوده و از نتيجه جنگ،
            انديشناك بودند لذا ابتدا به فرستادن پيام و نماينده جهت مذاكره نمودند

                2. مغيره زياده‏روي كرده است. فرستاده مكتب خلفا، بهتر از اين بلد
            نبود مسئله را بدون جنگ حل نمايد اما اگر كار در مسير اصلي خود و دور
            محور ولايت اميرالمؤمنين علي عليه‏السلام مي‏گرديد، بسياري از برخوردها
            و خون‏ريزي‏ها روي نمي‏داد.
                3. الفتوح: ص101 تا 105. فتوح‏البلدان: ص20.
                4. تاريخ يعقوبي: ج2، ص26 و 27.
                5. تاريخ يعقوبي: ج2، ص27.
                6. فارسنامه: ص26.
                7. اخبارالطوال: ص4 - 153.
                8. تاريخ يعقوبي: ج2، ص27.
                9. شاهنامه: ج7، ص5 - 244.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

        سرآغاز
                بشر براي‌ تكامل‌ خود نياز به‌ راهنما دارد، لذا خداوند متعال‌
            پيامبراني‌ را براي‌هدايت‌ بشر در طول‌ تاريخ‌ برگزيده‌ است‌، تا آنان‌
            را به‌ سعادت‌ برسانند. حضرت‌ موسي‌(ع‌) هم‌ به‌ همين‌ دليل‌ مبعوث‌
            شد، اما پيروان‌ او در طول‌تاريخ‌ براي‌ سود دنيوي‌ خود اين‌ دين‌ را
            تغيير داده‌ و تحريف‌ كردند، حتي‌يهوديان‌ با آنكه‌ نشانه‌هاي‌ پيامبر
            اكرم‌ (ص‌) را در تورات‌ خوانده‌ بودند ومنتظر ظهور او بودند، ولي‌ بعد
            از بعثت‌ دست‌ به‌ كارشكني‌ زدند، چون‌ آرمانهاو دستورات‌ اسلام‌ با
            منافع‌ دنيوي‌ آنها مخالف‌ بود. با مروري‌ بر عملكرد يهوددر عصر نبوي‌،
            مي‌توان‌ به‌ حوزه‌هاي‌ كارشكني‌ يهود عليه‌ پيامبراكرم‌(ص‌)، علل‌ و
            پيامدهاي‌ اين‌ كارشكني‌ پي‌ برد:
               
                يهود مهاجر
                در باره‌ علت‌ مهاجرت‌ يهوديان‌ به‌ جزيرة‌العرب‌ نظريه‌هاي‌
            مختلفي‌ وجوددارد، از جمله‌:
                1 ـ حمله‌ پادشاه‌ آشور، بخت‌النصر يا نبوكد نصر، به‌ فلسطين‌ و
            آواره‌ شدن‌يهود از ديار خود كه‌ بخشي‌ به‌ جزيرة‌العرب‌ كوچ‌ كردند.
                2 ـ در 70 ميلادي‌ با حمله‌ تيتوس‌ و خرابي‌ معبد يهود، تعدادي‌ از
            آنها ازفلسطين‌ آواره‌ شدند، عده‌اي‌ هم‌ در سال‌ 132 ميلادي‌ در اثر
            شكنجه‌ها وآزار آدريان‌ رومي‌ به‌ اين‌ ناحيه‌ مهاجرت‌ كردند.
                3 ـ در اثر تماس‌ بازرگاناني‌ كه‌ در زمان‌ حضرت‌ سليمان‌(ع‌) و
            پس‌ از او به‌كشور سبا سفر مي‌كردند، مردم‌ جزيرة‌العرب‌ با رسم‌ و
            آيين‌ يهود آشنا شدند.
                4 ـ در اثر تخطي‌ گروهي‌ از بني‌ اسرائيل‌ از فرمان‌ پادشاه‌شان‌
            از كشور خودرانده‌ شدند و به‌ حجاز رفتند، به‌ نظر يهوديان‌ اين‌ اتفاِ
            در عصر طالوت‌ رخ‌داده‌ است‌.
                5 ـ بر اساس‌ داستان‌ ديگر، يهوديان‌ از فرزندان‌ داوود پيامبرند
            كه‌ در پي‌ قتل‌يكي‌ از فرزندان‌ حضرت‌ داوود(ع‌) به‌ جزيرة‌العرب‌
            گريختند.
                6 - عده‌اي‌ مي‌گويند يهود در سپاه‌ نبونيد، پادشاه‌ بابل‌
            بوده‌اند كه‌ به‌جزيرة‌العرب‌ وارد شدند، اما آثار نبونيد اين‌ موضوع‌
            را تاييد نمي‌كند.
                7 ـ در اثر افزايش‌ جمعيت‌ يهود در فلسطين‌، ايشان‌ به‌ دنبال‌
            چراگاه‌ به‌سرزمين‌هاي‌ مجاور مثل‌ مصر، عراِ و جزيرة‌العرب‌ كوچ‌
            كردند.
                8 ـ در بعضي‌ روايات‌ آگاهي‌ يهود از ظهور پيامبر جديد در
            جزيرة‌العرب‌باعث‌ مهاجرت‌ يهود به‌ اين‌ منطقه‌ شده‌ است‌. البته‌
            تمام‌ اين‌ موارد در حديك‌ نظريه‌ است‌، زيرا هيچ‌ مدرك‌ مكتوبي‌ از
            گذشته‌ يهود در جزيرة‌العرب‌وجود ندارد.
                در مورد اينكه‌ يهود مدينه‌ بومي‌ هستند يا اصيل‌، روايات‌ مغشوش‌
            و پراكنده‌است‌، اما به‌ نظر مي‌رسد از هر دو گروه‌ بومي‌(عرب‌ يهودي‌
            شده‌) و اصيل‌(ازنژاد بني‌ اسراييل‌) در مدينه‌ ساكن‌ بوده‌اند. گروهي‌
            عقيده‌ دارند؛ يهوديان‌مدينه‌ به‌ اين‌ طريق‌ يهودي‌ شده‌اند كه‌ زنان‌
            جاهلي‌ براي‌ فرزنددار شدن‌ نذرمي‌كردند، فرزندانشان‌ را يهودي‌ كنند،
            البته‌ اين‌ گروه‌ پس‌ از بعثت‌ بعد ازمسلمان‌ شدن‌، فرزندانشان‌ را
            مجبور مي‌كردند مسلمان‌ شوند، در اين‌ هنگام‌آيه‌ ـ ل'ا اكرا'ه‌ في‌
            الدّين‌ِ قَد تَبَّيَن‌َ الرُشدُمِن‌َ الْغَي‌ْ(بقره‌/2)ـ نازل‌ شد و
            به‌ آنها تذكرداد كه‌ در دين‌ هيچ‌ اجباري‌ نيست‌. البته‌ اوضاع‌
            سياسي‌ و اجتماعي‌ يهود درمدينه‌ به‌ اين‌ صورت‌ بود كه‌ قبل‌ از
            اينكه‌ قبايل‌ اوس‌ و خزرج‌ از سرزمين‌ سباوارد مدينه‌ شوند، يهوديان‌
            به‌ تنهايي‌ كنترل‌ اوضاع‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ مدينه‌را در دست‌ داشتند،
            اما بعد از آمدن‌ قبايل‌ اوس‌ و خزرج‌ به‌ مدينه‌، يهوديان‌موقيعت‌ خود
            را در خطر ديدند، ناچار با اين‌ قبايل‌ پيمان‌ بستند، البته‌ يهوددر
            اين‌ پيمان‌ از موقعيت‌ پايين‌تري‌ نسبت‌ به‌ اوس‌ و خزرج‌ برخوردار
            بودند. از نظر فرهنگي‌ يهوديان‌ شبيه‌ اعراب‌ بودند. افراد باسواد آنها
            از علماي‌مذهبي‌ بودند. يهوديان‌ براي‌ اينكه‌ كنترل‌ اقتصادي‌ را در
            دست‌ بگيرند بين‌دو قبيله‌ اوس‌ و خزرج‌ تفرقه‌ مي‌افكندند. رسول‌
            خدا(ص‌) هم‌ كه‌ وارد مدينه‌شد، از موضع‌ سياسي‌ يهود اطلاع‌ داشت‌،
            به‌ همين‌ علت‌ با يهوديان‌ داخل‌ وخارج‌ مدينه‌ پيمان‌ صلح‌ بست‌ تا
            براي‌ مبارزه‌ با مشركين‌ نيروي‌ خود رامتمركز كند. بر اساس‌ پيمان‌
            نامه‌ يهوديان‌ در دين‌ خود آزاد بودند، اما موظف ‌به‌ پرداخت‌ جزيه‌
            بودند، همچنين‌ يهوديان‌ و مسلمانان‌ موقع‌ حمله‌ دشمن‌ بايد با هم‌
            متحد مي‌شدند.
               
                حوزه‌ كارشكني‌
                حوزه‌ها و قلمروهاي‌ كارشكني‌ يهود را مي‌توان‌ در ابعاد زير
            بررسي‌ كرد:
                1 - مهم‌ترين‌ عرصه‌ كارشكني‌هاي‌ يهود عليه‌ پيامبر، در عرصه‌
            نظامي‌است‌. به‌ بيان‌ عميق‌تر:
                بر اساس‌ مدارك‌ و اسناد معتبر يهوديان‌ در طول‌ تاريخ‌، پيامبران‌
            زيادي‌ را آزاررسانده‌ و كشته‌اند، حتي‌ آنان‌ پيمان‌ خود با
            پيامبر(ص‌) را شكستند و براي‌حفظ‌ منافع‌ دنيوي‌ خود به‌ كارشكني‌
            پرداختند، عده‌اي‌ ظاهراً مسلمان‌شدند ولي‌ به‌ جاسوسي‌ پرداختند و از
            كمك‌ رساندن‌ مسلمين‌ به‌ پيامبرجلوگيري‌ كردند. در اين‌ موقع‌ آيه‌
            118 سوره‌ آل‌عمران‌ نازل‌ شد. ي'ا اَيُّهَا الذّين‌َا'مَنوُا
            لاتَتَّخِذوا بِط'انَة‌ٌ مِن‌ْ دوُنِكُم‌ لا يَألوُنَكُم‌ْ خَب'الاً
            وَدّوا ما عَنِتُّم‌ْ. قَدْ بَدَت‌ِالبغَضْاءُ مِن‌ْ اَفْواهِهِم‌ْ و
            ما تُخفِي‌ صُدوُرُهُم‌ْ اكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُم‌ُ الأيات‌ِ اِن‌ْ  كُنتُم‌تَعْقِلوُن‌.

            خداوند در اين‌ آيه‌ دستور مي‌دهد مسلمانان‌ راز
            خود را در بين‌بيگانگان‌ افشا نكنند، خداوند در اين‌ آيه‌ از باطن‌
            دشمنان‌ خبر مي‌دهد ويادآوري‌ مي‌كند كه‌ آنها شايسته‌ دوستي‌ نيستند،
            و به‌ اين‌ صورت‌ نقشه‌ يهودبر هم‌ ريخت‌. نمونه‌اي‌ از جاسوسي‌
            يهوديان‌، در جنگ‌ احزاب‌ است‌. آنها باوجود داشتن‌ پيمان‌ با
            مسلمانان‌ به‌ صورت‌ ستون‌ پنجم‌، سپاه‌ ده‌ هزار نفري‌احزاب‌(قبايل‌
            چندگانه‌ عرب‌ و يهود) را ياري‌ كردند. وقتي‌ احزاب‌ شكست‌خوردند،
            پيامبر(ص‌) بر اساس‌ مفاد پيمان‌ نامه‌ با آنها رفتار نمودند.
                رفع‌ اختلافات‌ بين‌ دو قبيله‌ اوس‌ و خزرج‌(اختلافات‌ 20 ساله‌)از
            مشكلات‌رسول‌ خدا(ص‌) بعد از هجرت‌ به‌ مدينه‌ بود. بعد از صلح‌ اين‌
            دو، يهود شروع‌به‌ تفرقه‌ افكني‌ كردند، اما پيامبر مردم‌ را هوشيار
            نمودند و دوباره‌ صلح‌ رابرقرار كرد. آيه‌ 100 سوره‌ آل‌ عمران‌ در
            اين‌ باره‌ است‌ و مسلمانان‌ را ازاطاعت‌ از اهل‌ كتاب‌ منع‌ مي‌كند.
            ي'ا اَيُّه'ا الَّذين‌َ امَنوُا اِن‌ْ تُطيعُوا فَريقاً مِن‌
            الَّذين‌َأوُتوُا الكت'اب‌َ يَرُدُّكُم‌ بَعْدَ ايم'انِكُم‌ ك'افِرين‌.
            به‌ نظر نويسنده‌ كتاب‌، اين‌ آيه‌خطاب‌ به‌ تمام‌ مسلمانان‌ در همه‌
            زمانهاست‌ و آنها را از توطئه‌ دشمن‌ آگاه‌مي‌كند، اما مصداِ اين‌ آيه‌
            در اوايل‌ هجرت‌ مسلمانان‌ به‌ مدينه‌، مشركان‌ ويهودند. آن‌ها از
            راههاي‌ مختلف‌ به‌ پيامبر فشار مي‌آوردند، از جمله‌ جنگهاي‌بدر و احد
            با مشركين‌ و درگيري‌ با قبايل‌ بني‌قينقاع‌ و بني‌ قريظه‌ و يهود
            خيبر، مقاومت‌ در برابر اين‌ فشارها فقط‌ با الطاف‌ الهي‌ و كمك‌هاي‌
            غيبي‌ ممكن‌شد.
                از جمله‌ كارهاي‌ كه‌ يهود براي‌ كارشكني‌ انجام‌ دادند، ايجاد
            ناامني‌ و فتنه‌ بود. بعد از پيروزي‌ مسلمانان‌ در جنگ‌ بدر يهود
            بني‌قينقاع‌ از شدت‌ ناراحتي‌شروع‌ به‌ فتنه‌ انگيزي‌ و گفتن‌ شعارهاي‌
            توهين‌آميز كردند. رسول‌ خدا(ص‌)درپاسخ‌، نشانه‌هاي‌ پيامبري‌ خود در
            تورات‌ را گوشزد نموده‌ و آنها را بيم‌ داد، بني‌قينقاع‌ به‌ جاي‌
            عبرت‌ گرفتن‌، قدرت‌ نظامي‌ خود را به‌ رخ‌ پيامبر كشيدند واو را
            تشويق‌ به‌ جنگ‌ كردند، پيامبر(ص‌)سكوت‌ كرد، اما مسلمين‌ منتظرفرصت‌
            انتقام‌ بودند. آيات‌ 12 و 13 سوره‌ آل‌ عمران‌ نازل‌ شد و شكست‌
            زودهنگام‌ يهوديان‌ و محشور شدن‌ آنها در جهنم‌ را خبر داد. يهوديان‌
            بني‌ قينقاع‌به‌ فتنه‌ انگيزي‌ ادامه‌ دادند چنانكه‌ در شوال‌ سال‌
            دوم‌ هجري‌ جواني‌ از بني‌قينقاع‌ به‌ زني‌ مسلمان‌ توهين‌ كرد، زن‌
            مسلمان‌ تقاضاي‌ كمك‌ نمود. مردي‌مسلمان‌ آن‌ جوان‌ يهودي‌ را كشت‌، در
            عوض‌ يهوديان‌ نيز او را به‌ قتل‌رساندند، در ادامه‌ يهوديان‌ به‌
            قلعه‌هاي‌ خود رفته‌ و آماده‌ جنگ‌ شدند. پيامبر(ص‌)پس‌ از فتح‌ قلعه‌
            دستور داد آنها از مدينه‌ خارج‌ شوند.
                قبيله‌ ديگر يهوديان‌ بني‌نضير با طرح‌ نقشه‌ قتل‌ پيامبر پيمان‌
            را شكستند. خداوند پيامبر را از نقشه‌ آنان‌ آگاه‌ كرد و توطئه‌ آنها
            بي‌ نتيجه‌ ماند. يكي‌ ازيهوديان‌ به‌ نام‌ كنانة‌ بن‌ صويرا گفت‌:
            قسم‌ به‌ تورات‌ او پيامبر خداست‌ كه‌نشانه‌ هايش‌ در تورات‌ آمده‌
            است‌، يهوديان‌ به‌ سخنان‌ او توجهي‌ نكردند، به‌اين‌ صورت‌ قبيله‌اي‌
            ديگر از يهوديان‌ دشمني‌ خود را با پيامبر آشكار كرد. پيامبر(ص‌)در
            پاسخ‌ به‌ اين‌ خيانت‌ قصد جنگ‌ با آنها را داشت‌، در نتيجه‌ آنهايا
            بايد مسلمان‌ مي‌شدند و يا وطن‌ خود را ترك‌ مي‌كردند، آنها از
            شدت‌تعصب‌ ترك‌ وطن‌ را انتخاب‌ كردند. بعضي‌ از مفسرين‌ شأن‌ نزول‌
            سوره‌ حشررا اين‌ اتفاِ مي‌دانند. خداوند در اين‌ سوره‌ مجازات‌ اين‌
            عده‌ را ترك‌ وطن‌معرفي‌ مي‌كند و مي‌فرمايد: اگر خداوند اين‌ مجازات‌
            را تعيين‌ نكرده‌ بودعلاوه‌ بر عذاب‌ دنيا در آخرت‌ هم‌ مجازات‌
            مي‌شدند.
                در ادامه‌ كارشكني‌هاي‌ سران‌ يهود با قبايل‌ ديگر و بت‌پرستان‌،
            احزابي‌ راتشكيل‌ دادند و در مقابل‌ مسلمانان‌ قرار گرفتند و مخالفان‌
            را از نظر نظامي‌ واقتصادي‌ ياري‌ كردند. سران‌ يهود مردم‌ عادي‌
            يهودي‌ را با حيله‌ تحريك‌ به‌مخالفت‌ و كارشكني‌ كردند. سران‌ قبيله‌
            بني‌نضير كه‌ در اثر خيانت‌ اخراج‌شده‌ بودند عده‌اي‌ به‌ شام‌ وگروهي‌
            به‌ خيبر رفتند، سپس‌ اين‌ دو دسته‌ به‌ مكه‌رفته‌ و قريش‌ را بر ضد
            پيامبر شورانيدند. در نتيجه‌ مي‌توان‌ گفت‌، سران‌بني‌نضير و عده‌اي‌
            از بني‌وائل‌ زمينه‌ جنگ‌ احزاب‌ را ايجادكردند. نقشه‌ جنگ‌احزاب‌ كه‌
            براي‌ نابودي‌ اسلام‌ طراحي‌ شده‌ بود در تاريخ‌ اعراب‌ بي‌نضيراست‌.
            سران‌ بني‌نضير با تطميع‌ و تحريك‌ قبايل‌ مختلف‌ يهودي‌ وبت‌پرست‌،
            سپاه‌ ده‌ هزار نفري‌ گرد آوردند كه‌ به‌ صورت‌ سه‌ لشكر به‌
            طرف‌مدينه‌ حركت‌ كردند. وقتي‌ به‌ مدينه‌ رسيدند، خندقي‌ اطراف‌ شهر
            ديدند كه‌هيچ‌ كس‌ نمي‌توانست‌ از آن‌ عبور كند.
                بعضي‌ها مي‌گفتند اين‌ طرح‌ عرب‌ نيست‌، پيشنهاد يك‌ ايراني‌ است‌.
            وقتي‌ديدند عبور غير ممكن‌ است‌، اردو زدند، چند بار حمله‌ كردند، اما
            مسلمانان‌مقابله‌ كردند. آنها يك‌ ماه‌ بي‌ نتيجه‌ آنجا ماندند، در
            نتيجه‌ با سران‌ بني‌ قريظه‌ارتباط‌ برقرار كردند و آنها را تحريك‌ به‌
            پيمان‌ شكني‌ كردند تا از داخل‌ مدينه‌با مسلمانان‌ درگير شوند و سپاه‌
            كفر بتواند از خندِ عبور كنند. ابتدابني‌قريظه‌ قبول‌ نمي‌كردند، اما
            با پافشاري‌ مداوم‌ سران‌ كفر و يهود پذيرفتند. از بين‌ آنها پيرمرد
            يهودي‌ تذكر داد كه‌: اگر اين‌ محمد(ص‌) همان‌ پيامبري‌باشد كه‌ در
            تورات‌ وعده‌ داده‌ شده‌، هيچ‌ سپاهي‌ توان‌ مقابله‌ با او راندارد،
            ولي‌ حي‌ بن‌ اخطب‌(يكي‌ از سران‌ يهود) گفت‌ محّمد(ص‌) از
            فرزندان‌اسماعيل‌ است‌ اما آن‌ پيامبر كه‌ در تورات‌ نام‌ برده‌ شده‌
            از بني‌اسرائيل‌مي‌باشد. بني‌ قريظه‌ بعد از پيمان‌ شكني‌ چاره‌اي‌ جز
            جنگ‌ با پيامبرنداشتند، پس‌ به‌ وسايل‌ مختلف‌ كار شكني‌ كردند.
            پيامبر(ص‌)به‌ مسلمانان‌مژده‌ پيروزي‌ داد. بني‌قريظه‌ نقشه‌ كشيدند
            كه‌ با دوهزار نفر به‌ شهر حمله‌كنند و آن‌ را غارت‌ كنند.
            پيامبر(ص‌)پانصد نفر را مأمور كرد در شهر بگردند وتكبير بگويند تا
            زنان‌ و كودكان‌ آرامش‌ يابند. خداوند در آيه‌ 10 سوره‌ احزاب‌اين‌
            حادثه‌ را وصف‌ مي‌كند و مي‌گويد كه‌ از شدت‌ ترس‌ مسلمانان‌چشمانشان‌
            خيره‌ و جانهايشان‌ به‌ لب‌ رسيده‌ بود. اِذْ جاءوُكُم‌ْ مِن‌ْ
            فَوْقِكُم‌ْ و مِن‌ْاَسْفَل‌َ مِنْكُم‌ْ و اِذْ ز'اغَت‌ِ الأبْصارُ وَ
            بَلَغَت‌ِ القُلُوب‌ُ الحَن'اجِرَ و تَظُنُّون‌َ بِاَللهِ الظُّنُوناَ.
            در اين‌ موقع‌ نعيم‌ ابن‌ مسعود كه‌ يك‌ يهودي‌ تازه‌ مسلمان‌ شده‌
            بود، يك‌ نقشه‌تاكتيكي‌ ارائه‌ داد. بوسيله‌ اين‌ نقشه‌ بين‌ گروههاي‌
            يهودي‌ و بت‌ پرستان‌درگيري‌ ايجاد شد، هر گروه‌ از جنگ‌ صرف‌ نظر
            كردند و عقب‌ نشيني‌نمودند. خداوند بوسيله‌ جبرئيل‌ به‌ پيامبر وحي‌
            كرد كه‌ بني‌قريظه‌ را تنبيه‌كند. پيامبر هم‌ طبق‌ پيمان‌ نامه‌ با
            آنها رفتار كرد.
               
                2 - برخي‌ از كارشكني‌هاي‌ يهوديان‌ عليه‌ پيامبر را بايد در عرصه‌
            فرهنگي‌جستجو كرد، از جمله‌:
                از برنامه‌هاي‌ دين‌ اسلام‌، كنترل‌ افراد سودجو و منفعت‌ طلب‌
            است‌ براي‌همين‌، اين‌ افراد براي‌ شكست‌ اسلام‌ به‌ كارشكني‌ فرهنگي‌
            پرداختند، به‌ طورمثال‌ در مسائل‌ اعتقادي‌، يهوديان‌ از بي‌نيازي‌
            خداوند آگاهي‌ داشتند با اين‌وجود نسبت‌ فقر به‌ خدا دادند كه‌ اين‌
            كار جزو گناهان‌ بزرگ‌ هم‌ رديف‌ قتل‌انبياء است‌، لذا خداوند وعده‌
            عذاب‌ سوزان‌ را به‌ آنها مي‌دهد. لَقَدْ سَمِع‌َ اللهُقَول‌َ
            الَّذين‌َ ق'الُوا اِن‌َّ اللهَ فَقيرٌ وَ نَحْن‌ُ اَغْنياءُ
            سَنكْتُب‌ُ م'ا ق'الوُا و قَتْلُهُم‌ُ الانبياءَ بِغَيْرِحَق‌ّ و
            نَقوُل‌ُ ذُوقوُا عَذاب‌َ الحَريق‌. (آل‌ عمران‌ / 181). در شأن‌ نزول‌
            اين‌ آيه‌آمده‌ است‌ كه‌ وقتي‌ خداوند مردم‌ را دعوت‌ به‌ خواندن‌ نماز
            و دادن‌ زكات‌كرد، يهوديان‌ گفتند خدا فقير و تنگدست‌ است‌، اما ما كه‌
            روزي‌ را بر اهل‌خود توسعه‌ داديم‌ غني‌ هستيم‌. اين‌ تهمت‌ها و
            توهين‌ها از طرف‌ مردمي‌ كه‌انبياء را كشته‌اند، دور از ذهن‌ و عجيب‌
            نيست‌. علامه‌ طباطبايي‌ در تفسير اين‌آيه‌ مي‌گويد: شايد اين‌ سخنها
            به‌ علت‌ ديدن‌ فقر عمومي‌ مسلمانان‌ و براي‌طعنه‌ و زخم‌ زبان‌ به‌
            آنها بوده‌ است‌.
                حيله‌ فرهنگي‌ ديگر اين‌ بود كه‌ يهوديان‌ گفتند: قرآن‌ همان‌
            مطالب‌ تورات‌است‌ كه‌ تحريف‌ شده‌ و ديگر اينكه‌ در قرآن‌ تناقض‌هايي‌
            وجود دارد. آنها بااين‌ شبهات‌ مي‌خواستند مؤمنين‌ را گمراه‌ كرده‌ و
            اعتقاداتشان‌ را سست‌كنند، در حالي‌كه‌ خودشان‌ گمراه‌ شدند، و لذا
            وقتي‌ كه‌ به‌ اين‌ كار شوم‌ سرگرم‌شدند، ديگر نتوانستند در حق‌ و
            حقيقت‌ به‌ جستجو بپردازند. عده‌اي‌ ازبزرگان‌ انصار كه‌ قبل‌ از بعثت‌
            با يهوديان‌ رابطه‌ دوستي‌ داشتند به‌ آنها گفتند:شما قبل‌ از بعثت‌
            نشانه‌هاي‌ پيامبر و ظهورش‌ را به‌ ما مي‌گفتيد، پس‌ ازمخالفت‌ با
            پيامبر دست‌ برداريد و از عذاب‌ خدا بترسيد، اما يهوديان‌ گفتند:هرگز
            بعد از موسي‌ پيامبري‌ مبعوث‌ نشده‌ و كتابي‌ نازل‌ نشده‌ است‌.
            وقتي‌عده‌اي‌ از مشركين‌ از يهوديان‌ درباره‌ دين‌ جديد يعني‌ اسلام‌
            راهنمايي‌خواستند آنها به‌ علت‌ كينه‌ و دشمني‌ با پيامبر گفتند: دين‌
            شما بهتر وقديمي‌تر است‌ و شما هدايت‌ يافته‌ تريد. حتي‌ خود يهوديان‌
            اعتراف‌مي‌كنند كه‌ اين‌ لكه‌ ننگ‌ بر دامان‌ يهود است‌. نويسنده‌
            يهودي‌ در كتاب‌ تاريخ‌يهود و عربستان‌ مي‌گويد: هرگز ارزش‌ نداشت‌
            يهود چنين‌ خطايي‌ را مرتكب‌شوند، هر چند قريش‌ با تقاضاي‌ آنان‌
            موافقت‌ نكنند. هرگز صحيح‌ نبود ملت‌يهود به‌ بت‌پرستان‌ پناه‌ ببرند،
            زيرا اين‌ رفتار با تعليمات‌ تورات‌ موافق‌ نيست‌.
                از ديگر كارهاي‌ يهود اين‌ بود كه‌ عده‌اي‌ را مامور كردند، تا
            صبح‌، ايمان‌بياورند و شب‌ از ايمان‌ خود بازگردند، زيرا تازه‌
            مسلمانان‌ مي‌دانستند كه‌علماي‌ يهود با اديان‌ الهي‌ و پيامبران‌
            آشنايي‌ كامل‌ دارند. با اين‌ وسيله‌مي‌خواستند در دل‌ كساني‌ كه‌
            ايمانشان‌ سست‌ بود، ترديد به‌ وجود بياورند. در تفسير قمي‌ از امام‌
            باقر(ع‌)نقل‌ شده‌ است‌؛ وقتي‌ قبله‌ مسلمانان‌ از بيت‌المقدس‌ به‌
            مكه‌ تغيير كرد، يهوديان‌ خشمگين‌ شدند و گفتند شما اي‌يهوديان‌ به‌
            آنچه‌ در آخر روز نازل‌ شده‌ است ‌( تغيير قبله‌ به‌ طرف‌ كعبه‌) كافر
            شويد، تا شايد مسلمانان‌ به‌ قبله‌ ما برگردند.
                نقشه‌ ديگر يهوديان‌ اين‌ بود كه‌ خواستند خود پيامبر را منحرف‌
            كنند. آنها نزدپيامبر رفته‌ و گفتند: بين‌ ما و قبيله‌ ديگر اختلافي‌
            افتاده‌ است‌، اگر از ما، حمايت‌ كني‌ مسلمان‌ مي‌شويم‌، اما
            پيامبر(ص‌)بر اساس‌ دستور خداوند و آيه‌49 سوره‌ مائده‌ عمل‌ كرد، در
            اين‌ آيه‌ چند نكته‌ وجود داشت‌:
                1 ـ هشدار به‌ پيامبر براي‌ پيروي‌ نكردن‌ از يهود.
                2 ـ افشاي‌ توطئه‌ يهوديان‌.
                3 ـ اشاره‌ به‌ مجازات‌ بعضي‌ از گناهان‌ اهل‌ كتاب‌ در آخرت‌،
            چون‌ جزاي‌ همه‌گناهان‌ در دنيا داده‌ نمي‌شود، بلكه‌ بعضي‌ از گناهان‌
            در آخرت‌ مجازاتشان‌داده‌ مي‌شود. وقتي‌ رؤساي‌ يهود از اجراي‌ اين‌
            نقشه‌ نااميد شدند، تلاش‌كردند مسلمانان‌ ديگر را از حق‌ منحرف‌ كنند،
            حتي‌ ياران‌ بسيار نزديك‌پيامبر، مثل‌ معاذ بن‌ جبل‌، حذيفه‌ و عمار
            بن‌ ياسر. اگر در اين‌ كار موفق‌مي‌شدند، ضربه‌ سنگيني‌ به‌ اسلام‌
            وارد مي‌شد. در اين‌ هنگام‌ آيه‌ 69 سوره‌آل‌ عمران‌ نازل‌ شد. در اين‌
            آيه‌ خداوند مي‌فرمايد: يهوديان‌ مي‌خواستند شمارا گمراه‌ كنند، اما با
            نسبت‌ دادن‌ خلاف‌ها به‌ رسول‌ خدا، روح‌ تنفر و بدبيني‌ رادر خود
            پرورش‌ دادند و نقاط‌ مثبت‌ را ناديده‌ و هر روز بيشتر از اسلام‌
            فاصله‌گرفتند.
               
                از ديگر اعمال‌ يهود تخريب‌ شخصيتهاي‌ مسلمان‌ بود. آنها سعي‌
            كردندشخصيتهاي‌ ديني‌ يعني‌ پيامبر و پيروانش‌ را در نظر مردم‌ حقير
            جلوه‌ دهند ونسبتهاي‌ ناروا به‌ آنها بزنند تا اعتبار آنها در بين‌
            مردم‌ از بين‌ برود. حتي‌ عده‌اي‌شاعر ماهر را اجير كردند، يكي‌ از
            اين‌ شاعران‌ كعب‌ ابن‌ اشرف‌ بود، كه‌ بسياربد زبان‌ و كينه‌ توز بود.
            او زشتي‌ را به‌ جايي‌ رساند كه‌ پيامبر دستور قتل‌ او راصادر كرد.
            مفسرين‌ عقيده‌ دارند آيه‌ 186 سوره‌ آل‌ عمران‌ در اين‌ باره‌
            نازل‌شده‌ است‌. لَتُبْلَوُن‌َ في‌ أمُوالِكُم‌ْ وَ في‌ اَنْفُسِكُم‌ْ
            و لَتَسْمَعُن‌َّ الَّذين‌َ أُوتوُا الكِتاب‌َمِن‌ْقَبلِكُم‌ْ و مِن‌َ
            الَّذين‌َ أَشْرَكوُا أَذي‌ً كَثيراً وَ ِان‌ تَصْبِروُا و تَتَّقوُا
            فَاِن‌َّ ذ'لِك‌َ مِن‌ْ عَزْم‌ِالاُمُور. خداوند دراين‌ آيه‌ زخم‌
            زبانها را آزمايش‌ از طرف‌ خداوند معرفي‌مي‌كند. يهوديان‌ حتي‌ حقايق‌
            روشني‌ را كه‌ در كتابهاي‌ آسماني‌ از جمله‌تورات‌ درباره‌ پيامبر وجود
            دارد را آگاهانه‌ مخفي‌ كردند، با اين‌ كار بزرگترين‌خيانت‌ را به‌
            بشريت‌ كردند. خداوند در آيه‌ 159 سوره‌ بقره‌ اين‌ كتمان‌كنندگان‌
            حقيقت‌ را لعنت‌ مي‌كند.
                خداوند در آيه‌ 146 سوره‌ بقره‌ مي‌فرمايد: آنها(يهوديان‌)پيامبر
            را مثل‌فرزندان‌ خود مي‌شناختند، منظور عبدالله‌ بن‌ سلام‌ است‌؛
            يهودي‌ كه‌مسلمان‌ شد و مي‌گفت‌: من‌ پيامبر را بهتر از فرزندان‌ خود
            مي‌شناسم‌. علماي‌يهودي‌ قبل‌ از بعثت‌ پيامبر، نشانه‌هاي‌ او را(كه‌
            در تورات‌ آمده‌بود) براي‌مردم‌ عادي‌ بازگو مي‌كردند و اين‌ مردم‌
            عادي‌ هم‌، وقتي‌ مسلمانان‌ رامي‌ديدند، اين‌ نشانه‌ها را بازگو
            مي‌كردند، اما بزرگان‌ يهودي‌ كه‌ موقعيت‌ خودرا در خطر مي‌ديدند، به‌
            علت‌ خودخواهي‌ و دنياطلبي‌ آنها را از اين‌ كار منع‌مي‌كردند،
            درحالي‌كه‌ علماي‌ يهود حقيقت‌ را مي‌دانستند، آن‌ را پنهان‌مي‌كردند.
            آيات‌ 76، 77 و 89 سوره‌ بقره‌ در اين‌ باره‌ نازل‌ شد. خداوند در
            اين‌آيات‌ مي‌فرمايد: آنها مي‌گفتند اگر اين‌ نشانه‌ها را بازگو
            نكنيم‌، در قيامت‌مسلمانان‌ عليه‌ ما دستاويزي‌ نخواهند داشت‌.
            هم‌چنين‌ مي‌فرمايد: آيا آنهانمي‌دانند كه‌ خداوند از پنهان‌ و آشكار
            آنها مطلع‌ است‌؟
                از ديگر توطئه‌هاي‌ فرهنگي‌ يهود اين‌ است‌ كه‌ آنها تورات‌ را
            تحريف‌ كردندمخصوصاً قسمتهاي‌ مربوط‌ به‌ صفات‌ پيامبر را. عوام‌ يهود
            هم‌ بي‌ تقصيرنبودند، چون‌ امام‌ صادِ(ع‌) در حديثي‌ مي‌فرمايد: عوام‌
            يهود به‌ دروغ‌گويي‌و حرام‌خواري‌ و رشوه‌خواري‌ و فسق‌ علماي‌ خود،
            آگاهي‌ داشتند، بنابراين‌نبايد از آن‌ پيروي‌ مي‌كردند. يهوديان‌ لغات‌
            و كلمات‌ مسلمانان‌ راتمسخرمي‌كردند، مثلاً موقع‌ بيان‌ احكام‌ و
            تلاوت‌ آيات‌ قرآن‌ توسط‌ پيامبر، عده‌اي‌ ازمسلمانان‌ با گفتن‌ كلمه‌
            ـ راعناـ از پيامبر مي‌خواستند كه‌ كمي‌ تأمل‌ كند، ولي‌يهود معناي‌
            ديگر اين‌ كلمه‌(ما را تحميق‌ كن‌)را براي‌ تمسخر به‌ كار مي‌برند، در
            اين‌ موقع‌ آيه‌ 104 سوره‌ بقره‌ نازل‌ شد كه‌ مي‌فرمايد: مسلمانان‌
            به‌ جاي‌اين‌ كلمه‌ از كلمه‌ اَنظُرنا استفاده‌ كنند.
                سران‌ يهود مدينه‌ براي‌ اينكه‌ از قدرت‌ اسلام‌ كم‌ كنند،
            يهوديان‌ تازه‌ مسلمان‌را توبيخ‌ مي‌كردند: مثلاً وقتي‌ عبدالله‌ بن‌
            سلام‌ مسلمان‌ شد، از پيامبرخواست‌ بدون‌ آشكار كردن‌ مسلمان‌ شدن‌ او،
            نزد قبيله‌اش‌ برود و از آنهادرباره‌ شخصيت‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌
            اعتراف‌ بگيرد. قبيله‌اش‌ به‌ پيامبر گفتند: اودانشمند و پرهيزكار
            است‌، اما وقتي‌ فهميدند او مسلمان‌ شده‌، گفتند: او نادان‌و فاسق‌
            است‌.
                يهوديان‌ بهانه‌جويي‌ مي‌كردند: از پيامبر معجزه‌ قرباني‌ و سوختن‌
            آن‌ با آتش‌ راخواستند، در حالي‌كه‌ پيامبراني‌ مثل‌ ذكريا و يحيي‌ كه‌
            اين‌ كار را انجام‌دادند، توسط‌ بني‌اسرائيل‌ كشته‌ شدند، آيه‌ 183
            سوره‌ آل‌ عمران‌ به‌ اين‌موضوع‌ اشاره‌ دارد. بعضي‌ از مفسرين‌
            قرباني‌ سوخته‌ را يك‌ سنت‌ مذهبي‌مي‌دانند كه‌ شرح‌ آن‌ در
            تورات‌(فصل‌ اول‌ سفر لاويان‌)آمده‌ است‌. تفسيرنمونه‌ اين‌ عقيده‌ را
            رد مي‌كند، زيرا كشتن‌ حيوان‌ و سوزاندن‌ آن‌ يك‌ عمل‌خرافي‌ است‌ نه‌
            يك‌ دستور الهي‌. يهوديان‌ بهانه‌جويي‌ را به‌ نوعي‌ ديگر
            دنبال‌مي‌كردند، از پيامبر خواستند قرآن‌ هم‌ مثل‌ تورات‌ يك‌باره‌
            نازل‌ شود، درصورتي‌ كه‌ اين‌ يك‌ بهانه‌ بود، چون‌ فلسفه‌ و علت‌
            نزول‌ كتب‌ آسماني‌هدايت‌ است‌ كه‌ اين‌ هدايت‌ گاهي‌ به‌ وسيله‌ نزول‌
            يك‌باره‌ و گاهي‌ به‌ صورت‌نزول‌ تدريجي‌ انجام‌ مي‌شود. يهود در
            گذشته‌ نيز خواسته‌هاي‌ غير معقولي‌داشتند، مثلاً خواستند خداوند را با
            چشم‌ ببينند، در نتيجه‌ خداوند آنان‌ را باصاعقه‌ مجازات‌ كرد.

   
                3 - نمونه‌ هايي‌ از كارشكني‌هاي‌ اعتقادي‌ و اقتصادي‌ يهوديان‌
            عليه‌ پيامبرعبارت‌اند از:
                يهوديان‌ در زمينه‌ اعتقادي‌ هم‌ مشكلاتي‌ ايجاد كردند، مثلا،
            يهوديان‌ يكي‌ ازعلل‌ سرگرداني‌ خود را يكتا پرستي‌ خود مي‌دانند، اما
            يهود عصر پيامبر به‌علت‌ لجاجت‌ و دشمني‌ با پيامبر، اساس‌ دين‌ خود را
            فراموش‌ كردند و به‌شرك‌ تمايل‌ پيدا كردند. آنها ترجيح‌ دادند بگويند:
            خداي‌ ديگري‌ با آن‌هااست‌. آنان‌ شخصي‌ به‌ نام‌ عزير را فرزند خدا
            مي‌دانستند، چون‌ او تورات‌ رابعد از نابودي‌ از قلب‌ خود بيان‌ كرد و
            جبرئيل‌ به‌ او آموخت‌، به‌ همين‌ دليل‌ اورا پسر خدا ناميدند. عده‌
            كمي‌ از يهوديان‌ اين‌ را گفتند، اما خداوند در آيه‌ 30سوره‌ توبه‌
            اين‌ سخن‌ را به‌ همه‌ يهوديان‌ نسبت‌ داد. يهوديان‌ ديگر، اين‌
            سخن‌عده‌ كم‌ را انكار نكردند و اين‌ نشانه‌ شرك‌ آنان‌ بود. در مورد
            يكي‌ بودن‌ اعمال‌عوام‌ و عالمان‌ يهود، امام‌ صادِ(ع‌) مي‌فرمايد:
            عوام‌ يهود احبار و راهبانان‌را اطاعت‌ مي‌كردند با اينكه‌ آنها
            حرام‌ها را حلال‌ و بعضي‌ حلال‌ها را حرام‌مي‌كردند. پس‌ بدون‌ اينكه‌
            متوجه‌ شوند آنها را مي‌پرستيدند.
                دليل‌ ديگر بر شرك‌ يهود دوران‌ پيامبر اين‌ بود كه‌ آنان‌
            مي‌گفتند ما فرزندان‌خدا هستيم‌ و وقتي‌ پيامبر آنان‌ را از عذاب‌ خدا
            آگاه‌ كرد، آنها با اين‌ گمان‌ كه‌برگزيده‌ خدا هستند، مي‌گفتند: ما را
            از چه‌ مي‌ترساني‌، ما فرزندان‌ خداييم‌. سوره‌ مائده‌ آيه‌ 18 مربوط‌
            به‌ اين‌ دعاي‌ يهود است‌. به‌ نظر نويسنده‌ كتاب‌ اين‌ادعاي‌ يهوديان‌
            به‌ دليل‌ نژادپرستي‌، خودپرستي‌ و خود برتربيني‌ آنان‌ است‌. يهوديان‌
            براي‌ اينكه‌ پيامبر بودن‌ رسول‌ خدا را زير سؤال‌ ببرند، گفتند: بعد
            ازحضرت‌ موسي‌ پيامبري‌ نيامده‌ است‌. گروهي‌ از سران‌ يهودي‌ نزد
            پيامبر خدارفتند و پرسيدند كه‌ ايشان‌ به‌ كدام‌ پيامبران‌ معتقد
            هستند؟ پيامبر(ص‌)آيه‌84 سوره‌ آل‌ عمران‌ را تلاوت‌ نمود و حضرت‌
            موسي‌(ع‌)و حضرت‌عيسي‌(ع‌)را در يك‌ رديف‌ نام‌ برد. يهوديان‌ از جواب‌
            پيامبر(ص‌)خشمگين‌شدند و گفتند: ما به‌ مسيح‌ و هر كه‌ به‌ او مؤمن‌
            باشد، ايمان‌ نمي‌آوريم‌. خداوند در آيه‌ 59 سوره‌ مائده‌ از ايشان‌
            به‌ نام‌ خارج‌ شدگان‌ از راه‌ حق‌ يادمي‌كند. به‌علاوه‌ بيشتر
            يهوديان‌ به‌ قيامت‌ اعتقاد ندارند. آنها به‌ دو گروه‌فريسيين‌ و
            صدوقييين‌ تقسيم‌ مي‌شوند. فريسيين‌ به‌ قيامت‌ اعتقاد دارند،
            اماصدوقييين‌ به‌ قيامت‌ معتقد نيستند و همه‌ چيز را در جهان‌ مادي‌
            خلاصه‌مي‌كنند. خداوند در آيه‌ 13 سوره‌ ممتحنه‌ مؤمنين‌ را از دوستي‌
            با اين‌ گروه‌منع‌ مي‌كند. ويل‌ دورانت‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: يهود
            به‌ جهان‌ پس‌ از مرگ‌اعتقاد ندارد و پاداش‌ و كيفر را فقط‌ براي‌ اين‌
            دنيا مي‌داند.
                مدت‌ كوتاهي‌ بعد از هجرت‌ پيامبر، سران‌ يهود نزد پيامبر رفته‌ و
            سعي‌ كردندبا مطرح‌ كردن‌ سوالاتي‌ عجز و ناتواني‌ ايشان‌ را در پاسخ‌
            دادن‌ به‌ سوالات‌نشان‌ دهند. وقتي‌ از پاسخ‌هاي‌ پيامبر نااميد شدند،
            براي‌ آخرين‌ سؤال‌پرسيدند: كدام‌ فرشته‌ براي‌ تو وحي‌ آورده‌ است‌؟
            پيامبر پاسخ‌ داد جبرئيل‌. آنها گفتند جبرئيل‌ دشمن‌ ماست‌، او ويرانگر
            و خونريز است‌ او هميشه‌دستورات‌ سخت‌ و مشكل‌، همين‌طور دستور جهاد
            مي‌آورد، پس‌ ما به‌ توايمان‌ نمي‌آوريم‌. اگرميكائيل‌ بود ايمان‌
            مي‌آورديم‌، ميكائيل‌ همواره‌ براي‌رفع‌ گرفتاري‌ و آوردن‌ خوشي‌ نازل‌
            مي‌شود. علامه‌ طباطبايي‌ در الميزان‌ اين‌ادعا را رد مي‌كند و
            مي‌گويد: اولاً جبرئيل‌ به‌ دستور خدا نازل‌ مي‌شود. ثانياًانسان‌
            عاقل‌ پيام‌ هدايت‌ را حتي‌ از دشمن‌ مي‌پذيرد.
                يهوديان‌ در ادامه‌ مخالفت‌ خود به‌ كارشكني‌ اقتصادي‌ نيز
            پرداختند. مهاجران‌ در مدينه‌ با سختي‌ معيشتي‌ روبرو بودند، چون‌
            تمام‌ اموال‌ خود رادر مكه‌ باقي‌ گذاشته‌ بودند. پيامبر شخصي‌ را
            فرستاد تا از يهوديان‌ وام‌ بگيرد. يهوديان‌ با آنكه‌ با مسلمانان‌
            پيمان‌ صلح‌ داشتند، به‌ تمسخر و طعنه‌پرداختند. در اين‌ موقع‌ وحي‌
            الهي‌ نازل‌ شد و به‌ آنان‌ وعده‌ عذاب‌ سوزان‌ راداد. آنها حتي‌
            اموالي‌ از مسلمانان‌ را كه‌ نزد آنان‌ امانت‌ بود، پس‌ ندادند وگفتند:
            چون‌ شما از دين‌ خود خارج‌ شده‌ايد، پيش‌ ما امانتي‌ نداريد. از آيات‌
            وتفاسير نتيجه‌ مي‌شود كه‌ صفت‌ پيمان‌ شكني‌ در يهود سابقه‌ تاريخي‌
            دارد به‌جز اقليتي‌ اندك‌ مثل‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌، كه‌ تعهدات‌ خود را
            انجام‌ مي‌دادند. خداوند در آيه‌ 57 سوره‌ آل‌ عمران‌، بين‌ اين‌ دو
            گروه‌ فرقي‌ مي‌گذارد. در ادامه‌كارشكني‌هاي‌ اقتصادي‌، يهود مدينه‌
            نزد انصار رفتند و آنها را از كمك‌ به‌مهاجرين‌ نهي‌ كردند. آنها به‌
            انصار گفتند: به‌ مهاجرين‌ كمك‌ نكنيد، زيرا فقيرخواهيد شد.
               
                علت‌هاي‌ دعوا
                بررسي‌ عوامل‌ كارشكني‌ يهوديان‌ چهره‌ واقعي‌ اين‌ قوم‌ را نشان‌
            مي‌دهد، وباعث‌ عبرت‌ افراد حقيقت‌جو مي‌شود. در تبييت‌ اين‌ سخن‌ بايد
            گفت‌:قوم‌يهود از اولين‌ كساني‌ بودند كه‌ براي‌ ديدن‌ پيامبر
            آخرالزمان‌ به‌ مدينه‌ هجرت‌كردند. آنها سختي‌هاي‌ زيادي‌ را تحمل‌
            كردند، اما هنگام‌ بعثت‌پيامبر(ص‌)خلاف‌ جهت‌ اوليه‌ حركت‌ كردند و
            گمراه‌ شدند، عالمان‌ يهودي‌براي‌ تامين‌ دنياي‌ خود و خوش‌آيند
            سلاطين‌ يهود، دين‌ را تحريف‌ كردند. اين‌ دنيادوستي‌ امروز هم‌ ادامه‌
            دارد. آنها با در اختيار داشتن‌ بيشتر تبليغات‌جهان‌، مواد مخدر و
            اسلحه‌هاي‌ فرسوده‌ انبارهاي‌شان‌ را مي‌فروشند، تا هم‌فكر ملل‌ ديگر
            را از كار بياندازند و هم‌ فرياد عدالت‌خواهي‌ را خاموش‌ كنند.
            ژرژلامبن‌ در كتاب‌ اسرار سازمان‌ مخفي‌ يهود به‌ توطئه‌هاي‌ يهود
            اعتراف‌مي‌كنند و مي‌گويد: ما با جنگ‌ داخلي‌ كه‌ به‌ تدريج‌ به‌
            جنگهاي‌ اجتماعي‌تبديل‌ مي‌شوند، ملت‌ها را ضعيف‌ مي‌كنيم‌، تا حس‌
            احترام‌ آنان‌ نسبت‌ به‌خودمان‌ افزايش‌ را دهيم‌ و قراردادهاي‌ مالي‌
            و اقتصادي‌ خود را بر آنان‌تحميل‌ كنيم‌. يهوديان‌ عصر حاضر هم‌ اين‌
            جنايت‌ها را انجام‌ مي‌دهند.
                خداوند در آيه‌ 96 سوره‌ بقره‌ درباره‌ دنياطلبي‌ يهود مي‌فرمايد:
            آنها راحريص‌ترين‌ مردم‌ حتي‌ حريص‌تر از مشركان‌ در زندگي‌ خواهي‌
            يافت‌، كه‌ هريك‌ از آنها آرزو دارد، هزار سال‌ عمر به‌ او داده‌ شود،
            در حالي‌كه‌ اين‌ عمرطولاني‌ او را از كيفر الهي‌ باز نخواهد داشت‌ و
            خداوند به‌ اعمال‌ آنهابيناست‌. از صفات‌ ناپسند يهود مقام‌پرستي‌
            وجاه‌طلبي‌ است‌. زمامداران‌يهود، وقتي‌ ديدند صفات‌ پيامبر با صفاتي‌
            كه‌ در تورات‌ آمده‌ يكي‌ است‌ براي‌حفظ‌ مقام‌ و منصب‌ خود، آن‌
            حقايق‌ را تغيير دادند و وارونه‌ در تورات‌نوشتند. مرحوم‌ طبري‌ در
            تفسير قسمتي‌ از آيه‌ 78 سوره‌ آل‌ عمران‌ ـ يَقُولُون‌َعلي‌ اللهِ
            الكَذِب‌َ و هُم‌ْيَعْلَمُون‌ ـ مي‌ گويند منظور اين‌ است‌ كه‌ دروغ‌
            گفتن‌ برخداوند و گواهي‌ دادن‌ به‌ باطل‌ و ملحق‌ كردن‌ چيزي‌ به‌ آن‌
            كه‌ جزو آن‌ نيست‌از روي‌ عمد بوده‌ ويهود براي‌ رياست‌طلبي‌ و
            دنياخواهي‌ اين‌ كار را انجام‌داده‌اند. اين‌ دنياپرستي‌ها و
            ناجوانمردي‌ها تا عصر ما نيز ادامه‌ دارد. به‌طوري‌ كه‌ آدولف‌ هيتلر
            در كتاب‌ ـ نبرد من‌ ـ مي‌گويد: اعمال‌ يهوديان‌ به‌ طورآشكار نشان‌
            مي‌داد كه‌ غير از خراب‌ كاري‌ نظري‌ ندارند.
                يكي‌ ديگر از علل‌ كارشكني‌ يهود نفاِ و دورويي‌ آنان‌ بود كه‌ در
            آنها ريشه‌دوانيده‌ بود و باعث‌ دوري‌شان‌ از رحمت‌ الهي‌ بود. درباره‌
            نفاِ و دورويي‌يهود امام‌ حسن‌ عسگري‌(ع‌)در روايتي‌ مي‌فرمايند:وقتي‌
            پيامبر(ص‌)بامعجزه‌ حقانيت‌ خود را اثبات‌ نمود، يهود كه‌ بهانه‌اي‌
            نداشتند، ظاهراً ايمان‌آوردند، اما وقتي‌ نزد قوم‌ خود مي‌رفتند،
            مي‌گفتند، همانا ما اظهار ايمان‌ نزداو مي‌كنيم‌ براي‌ اينكه‌ با اين‌
            وسيله‌ هر شري‌ از جانب‌ او بر خودمان‌ را بهتربتوانيم‌ دفع‌ كنيم‌ و
            با آگاهي‌ از اسرارشان‌، دشمنان‌شان‌ را ياري‌ دهيم‌. نفاِ ودورويي‌
            يهود فقط‌ مربوط‌ به‌ عصر پيامبر(ص‌)نيست‌، بلكه‌ امروزه‌ هم‌
            ادامه‌دارد. يهود در هر جامعه‌اي‌ خود را در ظاهر با آن‌ هماهنگ‌
            مي‌كند، اما درباطن‌ فقط‌ به‌ هدفهاي‌ شوم‌ خود مي‌پردازد. كتاب‌
            پروتكل‌هاي‌ دانشوران‌صهيون‌ كه‌ اسرار يهود را فاش‌ مي‌كند، اين‌
            موضوع‌ را ثابت‌ مي‌كند.
                عياشي‌ و شهوت‌راني‌ هم‌ علت‌ ديگر مخالفت‌ يهود با اسلام‌ است‌،
            زيرااسلام‌ در اين‌ زمينه‌ محدوديت‌ ايجاد مي‌كند. اولين‌ برخورد
            فيزيكي‌ يهود باپيامبر(ص‌)هم‌ به‌ علت‌ همين‌ اعمال‌ منافي‌ علت‌ بود.
            صفت‌ بد ديگر يهودحسادت‌ آنها بود. آنها وقتي‌ ديدند پيامبر(ص‌)از نژاد
            يهود نيست‌، بلكه‌ از غيريهود است‌، نتوانستند، تحمل‌ كنند. در آيه‌
            109 سوره‌ بقره‌، خداوند درباره‌بسياري‌ از اهل‌ كتاب‌ مي‌گويد: آنها
            از روي‌ حسادت‌ آرزو مي‌كردند كه‌مسلمانان‌ بعد از ايمان‌ به‌ كفر
            برگردند. بعضي‌ از مفسران‌ مي‌گويند: علت‌حسادت‌ يهود اين‌ بود كه‌
            نبوت‌ از خاندان‌ اسرائيل‌ به‌ خاندان‌ اسماعيل‌ تغييركرده‌ بود.
            حسادت‌ امروزه‌ نيز در ميان‌ يهود وجود دارد: در پروتكل‌ شماره‌
            5دانشوران‌ صهيون‌ آمده‌ است‌:«بذر دشمني‌، كينه‌توزي‌ و حسد را در
            هرخانه‌اي‌ كاشته‌ايم‌ و در اين‌ زمينه‌ از تعصبات‌ مذهبي‌، قبيله‌اي‌
            و غيره‌ استفاده‌مي‌كنيم‌. »
                از صفات‌ ديگر يهود لجاجت‌ آنها بود، به‌ طوري‌ كه‌ ابن‌ صوريرا از
            روي‌لجبازي‌ گفت‌: تو(پيامبر(ص‌) چيزي‌ را كه‌ براي‌ ما مفهوم‌ باشد،
            نياوردي‌ وخداوند نشانه‌ روشني‌ بر تو نازل‌ نكرده‌ است‌. بعضي‌ از
            مفسرين‌ مي‌گويند:آيه‌ 99 سوره‌ بقره‌ در اين‌ باره‌ است‌. خداوند در
            اين‌ باره‌ مي‌فرمايد: مانشانه‌هاي‌ روشني‌ براي‌ تو فرستاديم‌ و جز
            فاسقان‌ كسي‌ به‌ آنها كفرنمي‌ورزد. به‌علاوه‌، علت‌ ديگر كارشكني‌
            يهود اين‌ بود كه‌ به‌ جهان‌ آخرت‌ايمان‌ نداشتند. حتي‌ امروزه‌ هم‌ در
            كتاب‌ تورات‌ كه‌ در دست‌ يهوديان‌است‌، اشاره‌اي‌ به‌ جهان‌ آخرت‌
            نشده‌ است‌. يهوديان‌ چون‌ فقط‌ به‌ جهان‌مادي‌ اعتقاد دارند، براي‌
            رسيدن‌ به‌ آن‌ هر كاري‌ مي‌كنند.
                كينه‌توزي‌ به‌ خاطر تغيير قبله‌، علت‌ ديگر كارشكني‌ يهود بود.
            پيامبراسلام‌(ص‌)13 سال‌ در مكه‌ و 17 ماه‌ در مدينه‌ به‌ طرف‌
            بيت‌المقدس‌ نمازخواند، در اين‌ مدت‌ يهوديان‌، مسلمانان‌ را سرزنش‌
            مي‌كردند، چرا كه‌ قبله‌مستقلي‌ ندارند؟وقتي‌ قبله‌ مسلمانان‌ به‌ طرف‌
            كعبه‌ تغيير كرد، يهوديان‌خشمگين‌ شدند. خداوند در آيه‌ 142 سوره‌
            بقره‌ مي‌فرمايد:«بگو مشرِ ومغرب‌ از آن‌ خداست‌، خدا هر كس‌ را بخواهد
            به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌مي‌كند. »اين‌ آيه‌ قبل‌ از بهانه‌ جويي‌ يهود
            نازل‌ شده‌ است‌ و معجزه‌ بودن‌ قرآن‌را نشان‌ مي‌دهد. از آيات‌ قرآن‌
            نتيجه‌ مي‌گيريم‌ كه‌ تغيير قبله‌، دو نشانه‌ داشته‌است‌:يكي‌ آزمايش‌
            مسلمانان‌ و ديگر پاسخ‌ به‌ بهانه‌جويي‌ يهوديان‌.
                داشتن‌ روحيه‌ نژادپرستي‌ علت‌ ديگري‌ بود كه‌ آنها را وادار به‌
            مخالفت‌ ودشمني‌ مي‌كرد. آنها بين‌ مردم‌ فاصله‌ طبقاتي‌ ايجاد
            مي‌كردند تا اشراف‌ داراي‌امتياز شوند و حتي‌ حدود الهي‌ در مورد آنها
            اجرا نشود. مثلاً در زمان‌پيامبر(ص‌)زن‌ و مردي‌ مرتكب‌ زناي‌ محصنه‌
            شدند، چون‌ از طبقه‌ اشراف‌بودند، يهوديان‌ مي‌خواستند، حكم‌
            سنگ‌باران‌ كه‌ در تورات‌ آمده‌، برايشان‌اجرا نشد، حتي‌ آنها
            پيامبر(ص‌)را براي‌ داوري‌ انتخاب‌ كردند تا شايد حكم‌خفيف‌تري‌ صادر
            كند، پيامبر با وجود حيله‌هاي‌ آنها مطابق‌ دستور الهي‌فرمان‌ داد آنها
            سنگ‌ باران‌ شوند.
                خداوند علت‌ اين‌ تمرد را خيال‌ باطلي‌ مي‌داند و مي‌گويد اين‌،
            تنها، آرزويي‌است‌. منظور اين‌ است‌ كه‌ يهوديان‌ از روي‌ خودخواهي‌
            بهشت‌ را هم‌مخصوص‌ خود مي‌دانند. آنها معتقدند خداوند كارهاي‌
            ناشايست‌ آنها رامي‌بخشايد. قرآن‌ در پاسخ‌ يهوديان‌ مي‌فرمايد:«اگر
            شما اين‌ ادعا را داريد، پس‌ آرزوي‌ مرگ‌ كنيد، اگر راست‌ مي‌گوييد.
            »يهود كه‌ مي‌دانستند دروغ‌مي‌گويند ديگر چنين‌ ادعايي‌ نكردند.
            يهوديان‌ در ابتدا فكر نمي‌كردند اسلام‌با اين‌ سرعت‌ پيشرفت‌ كند، در
            ضمن‌ آنها مي‌خواستند از اسلام‌ براي‌ منافع‌خود بهره‌برداري‌ كنند،
            براي‌ همين‌، بعد از مشاهده‌ پيروزي‌هاي‌ مسلمانان‌بخصوص‌ پيروزي‌ در
            جنگ‌ بدر خشمگين‌ شدند و از آن‌ به‌ بعد مخالفت‌خود را علني‌ كردند.
            خداوند در كوه‌ طور از يهوديان‌ قول‌ گرفته‌ بود كه‌ به‌دستورات‌
            تورات‌ عمل‌ كنند، و به‌ پيامبر موعود كه‌ نشانه‌هايش‌، و مژده‌آمدنش‌
            در تورات‌ آمده‌ بود، ايمان‌ بياورند، اما آنها تمرد كردند.
               
                نتايج‌ كار
                در وهله‌ اول‌ به‌ نظر مي‌رسد كارشكني‌ يهود فقط‌ نتيجه‌ منفي‌
            داشته‌ است‌، امااعمال‌ آنها نتايج‌ مثبتي‌ هم‌ داشت‌. پي‌آمدهاي‌
            مثبت‌ كارشكني‌هاي‌ يهود:
                1 ـ درستي‌ آيه‌هاي‌ قرآن‌ درباره‌ يهود ثابت‌ شد، و ايمان‌ تازه‌
            مسلمانان‌ محكم‌شد.
                2 ـ افراد فاسد و خطرناك‌ از اطراف‌ مسلمانان‌ پاك‌ شدند. چون‌
            پيامبر(ص‌)براساس‌ پيمان‌نامه‌ با كارشكنان‌ رفتار مي‌كرد، و البته‌
            نتيجه‌ و اثر هر عملي‌ به‌خود يهوديان‌ برگشت‌.
                به‌ بيان‌ ديگر، كارهايي‌ كه‌ يهود در زمان‌ پيامبر(ص‌)انجام‌
            دادند، هم‌ اثرات‌دنيايي‌ داشت‌ و هم‌ نتايج‌ اخروي‌. برخوردي‌ كه‌
            يهوديان‌ با پيامبر(ص‌)كردنددر زندگي‌ دنيايي‌ آنها آثاري‌ داشت‌.
            مثلاً تبعيد به‌ مناطق‌ ديگر و آوارگي‌ دردشت‌ و بيابان‌ با خواري‌ و
            زبوني‌. خداوند هم‌ در قرآن‌ بر اين‌ خواري‌ تاكيدمي‌كند و در باره‌
            علت‌ آن‌ مي‌فرمايد:«چرا كه‌ آنان‌ به‌ آيات‌ خدا كفرمي‌ورزيدند و
            پيامبران‌ را به‌ ناحق‌ مي‌كشتند، اينها به‌ خاطر آن‌ است‌ كه‌
            گناه‌كردند و تجاوز نمودند. »خواري‌ و آوارگي‌ يهود به‌ علت‌ اين‌ است‌
            كه‌ وقتي‌ديگران‌ به‌ آنها مسلط‌ مي‌شوند با آنها هم‌ پيمان‌ مي‌شوند،
            ولي‌ وقتي‌ احساس‌قدرت‌ مي‌كنند، همه‌ عهد و پيمان‌ها را زير پا
            مي‌گذارند. گمراهي‌ از راه‌ حق‌هم‌ از نتايج‌ خلاف‌ كاريهاي‌ آنهاست‌.
            خداوند در آيه‌ 90 سوره‌ آل‌ عمران‌ دراين‌ باره‌ مي‌فرمايد:«كساني‌
            كه‌ پس‌ از ايمان‌ كافر شوند و سپس‌ بر كفر خودافزودند، هيچ‌گاه‌ توبه‌
            آنها قبول‌ نمي‌شود و آنها گمراهان‌ واقعي‌هستند. »علامه‌ طباطبايي‌ در
            كتاب‌ الميزان‌ مي‌گويد: اين‌ آيه‌ درباره‌ اهل‌ كتاب‌است‌. بعضي‌ ديگر
            گفته‌اند: اين‌ آيه‌ درباره‌ يهود نازل‌ شده‌ است‌، كه‌ اول‌ به‌حضرت‌
            عيسي‌(ع‌)كفر ورزيدند و سپس‌ كفر خود را زياد كرده‌
            به‌پيامبراسلام‌(ص‌)نيز كافر شدند.
                علامه‌ طباطبايي‌ درباره‌ علت‌ گمراهي‌ اهل‌ كتاب‌ از توحيد
            مي‌گويد: علت‌اين‌ گمراهي‌، مبلغين‌ دنياطلب‌ يهود و مسيح‌ بودند، در
            ادامه‌ مي‌گويد:«اين‌ دودين‌ در حقيقت‌ دو شعبه‌ از آيين‌ بت‌ پرستي‌
            هستند. »بنابراين‌ يهوديان‌ نه‌ تنهاخودشان‌ منحرف‌ شدند، بلكه‌ زمينه‌
            انحراف‌ ديگران‌ را هم‌ فراهم‌ كردند. امروزه‌ هم‌ عامل‌ خيلي‌ از
            فسادها و فحشاهاصهيونيست‌ها هستند. يهود به‌علت‌ نافرماني‌ودمستحق‌
            عذاب‌ آخرت‌ هستند. البته‌ خداوند افراد صالح‌و پرهيزكار يهود را
            مجازات‌ نمي‌كند. بعضي‌ از مفسرين‌ عقيده‌ دارند، درسوره‌ حمد، منظور
            از كساني‌ كه‌ مورد غضب‌ الهي‌ واقع‌ شده‌اند، قوم‌ يهوداست‌.
                كارشكني‌هاي‌ يهود، نتايج‌ منفي‌ ديگري‌ هم‌ براي‌ مسلمانان‌
            داشت‌. شبهه‌افكني‌ و القاي‌ بعضي‌ افكار باطل‌، خرافات‌ و تحريف‌
            تورات‌ از جمله‌ اين‌نتايج‌ است‌، كه‌ باعث‌ شك‌ و ترديد در مسلمانان‌
            و يهود مي‌شد. از ديگركارهاي‌ خلاف‌ يهود وارد كردن‌ اسرائيليات‌ در
            بين‌ روايات‌ اسلامي‌ بود. بدعت‌ قصه‌گويي‌ از سوي‌ آنان‌ رايج‌ شد،
            به‌ صورت‌ حرفه‌ درآمد و در اين‌چيزهايي‌ كه‌ در شأن‌ علم‌ و اخلاِ
            نبود، وارد كردند. كساني‌ مثل‌ كعب‌الاحبار، عبدالله‌ عمروبن‌ عاص‌ و
            ابوهريره‌، خرافات‌ و دروغ‌پردازي‌ را در بين‌مردم‌ انتشار دادند. اين‌
            عمل‌ تا حدودي‌ موفق‌ بود و پيامبر(ص‌)مدت‌ زيادي‌از عمر با بركت‌ خود
            را صرف‌ اين‌ شبهات‌ كردند.
                يهوديان‌ سعي‌ مي‌كردند نفاِ در مدينه‌ را تقويت‌ كنند تا اتحاد
            مسلمانان‌ را ازبين‌ ببرند. آنان‌ به‌ قدري‌ منافقين‌ را تقويت‌
            مي‌كردند، كه‌ عبدالله‌ بن‌ ابي‌سردسته‌ منافقان‌ از يهوديان‌ حمايت‌
            مي‌كرد. وقتي‌ رسول‌ خدا(ص‌)يهوديان‌را به‌ علت‌ پيمان‌شكني‌ مجازات‌
            مي‌كرد، به‌ كفار پناه‌ مي‌بردند و آنها را تاييدمي‌كردند. بت‌پرستان‌
            هم‌ كه‌ يهوديان‌ را دانا مي‌دانستند با روحيه‌ بالاتري‌ بامسلمانان‌
            مبارزه‌ مي‌كردند.
                كارشكني‌هاي‌ يهود در عصر پيامبر مانع‌ گسترش‌ اسلام‌ بود، شايد
            اگر اين‌كارشكني‌ها نبود، اسلام‌ در زمان‌ حيات‌ پيامبر(ص‌)به‌ نقاط‌
            دوردست‌ جهان‌هم‌ مي‌رسيد و بعد از رحلت‌ پيامبر آن‌ همه‌ مشكلات‌
            پيش‌نمي‌آمد، مسلمانان‌ قبل‌ اسلام‌ با يهوديان‌ پيمان‌ و دوستي‌
            قديمي‌ داشتند، به‌همين‌ علت‌ اسرار محرمانه‌ خود را به‌ آنها مي‌گفتند
            و همين‌ باعث‌ شكست‌برنامه‌هاي‌ مسلمانان‌ مي‌شد. سران‌ يهود در زمينه‌
            اخلاقي‌ و ارزشي‌ هم‌كارشكني‌ كردند. مثلاً افرادي‌ مثل‌ كعب‌ بن‌
            اشرف‌ و زني‌ به‌ نام‌ عصما رامأمور كردند تا براي‌ هتك‌ حرمت‌ زنان‌
            مسلمان‌ شعر بگويند، چون‌ شعر درآن‌ زمان‌ ارزش‌ و اهميت‌ زيادي‌ داشت‌
            باعث‌ ضعيف‌ شدن‌ روحيه‌ مسلمانان‌مي‌شد، در نتيجه‌ پيامبر(ص‌)با آنها
            برخورد شديدي‌ كرد.
               
                گام‌هاي‌ برخورد
                پيامبر براي‌ برقراري‌ آرامش‌ و امنيت‌ در مدينه‌،
            پيمان‌نامه‌هايي‌ امضاء نموده‌و به‌ اديان‌ الهي‌ ديگر آزادي‌ عقيده‌
            داد. پيامبر(ص‌)مدينه‌ را حرم‌ اعلام‌ كرد، و دستور داد مردم‌ در امور
            اجتماعي‌ همكاري‌ كنند. البته‌ در اين‌ پيمان‌نامه‌هاگناهكاران‌ و
            ستمگران‌ استثناء بودند. اين‌ پيمان‌ نامه‌ها از هر جهت‌ به‌
            نفع‌اسلام‌ بود، چون‌ مسلمانان‌ با دشمنان‌ خود اتمام‌ حجت‌ مي‌كردند و
            مدتي‌ ازتوطئه‌ آنان‌ در امان‌ بودند. پيامبر(ص‌) به‌ يهوديان‌ خيبر
            نامه‌ نوشتند و آنان‌ رادعوت‌ كردند تا به‌ فطرت‌ و حق‌ برگردند،
            نشانه‌هاي‌ پيامبري‌ خود ومسلمانان‌ را كه‌ در تورات‌ آمده‌ بود، تذكر
            دادند. بعد آنها را به‌ چيزهايي‌ كه‌برايشان‌ مقدس‌ است‌، قسم‌ دادند و
            فرمودند:«اگر در تورات‌ مي‌يابيد كه‌ به‌محمد(ص‌)ايمان‌ بياوريد، ما
            شما را به‌ سوي‌ خدا و پيامبر او دعوت‌ مي‌كنيم‌. پيامبر(ص‌)در تمام‌
            مدت‌ بر اساس‌ پيمان‌نامه‌ها با يهوديان‌ رفتار مي‌كردند.
            پيامبر(ص‌)سعي‌ مي‌كرد با تاكيد بر نقاط‌ مشترك‌ اديان‌ بين‌ آنها
            اتحاد ايجادكند. پيامبر براي‌ دعوت‌ به‌ توحيد واقعي‌ (كلمه‌
            سواء)زحمات‌ زيادي‌كشيدند. اما اهل‌ كتاب‌ از مسير توحيد منحرف‌ شدند.
                اهل‌ كتاب‌ هم‌ در مكه‌ و هم‌ در مدينه‌ براي‌ كارشكني‌ با
            پيامبر(ص‌)بحث‌ ومناظره‌ مي‌كردند. آنها مي‌خواستند محبوبيت‌ پيامبر را
            كم‌ كنند، اما چون‌پيامبر به‌ منبع‌ علم‌ يعني‌ خداوند متصل‌ بود، اين‌
            بحث‌ و مناظره‌ بر حق‌ بودن‌او را ثابت‌ مي‌كرد. در اين‌ بحث‌ها پرسش‌
            هايي‌ مطرح‌ مي‌شد. از جمله‌چگونگي‌ خلقت‌ يعني‌ خداوند متعال‌.
            دانشمندان‌ يهود نزد پيامبر(ص‌)رفته‌مي‌پرسيدنداين‌ مخلوقات‌ را
            خداآفريده‌ است‌ پس‌ خدا را چه‌ كسي‌ آفريده‌است‌. پيامبر از هدف‌ آنها
            آگاه‌ شد و خشمگين‌ شد، اما جبرئيل‌ نازل‌ شد وآيات‌ سوره‌ توحيد را
            بيان‌ كرد. سپس‌ علماي‌ يهود پرسيدند: كيفيت‌ خلقت‌توسط‌ خدا چگونه‌
            بوده‌ و منظور از دست‌ خدا چيست‌؟ رسول‌ خدابرآشفت‌، جبرئيل‌ براي‌
            دومين‌ بار نازل‌ شد و آيه‌ 67 سوره‌ زمر را تلاوت‌ كرد. خدا در اين‌
            آيه‌ مي‌فرمايد:«آنها خدا را آنگونه‌ كه‌ شايسته‌ است‌، نشناخته‌اند،
            در حاليكه‌ تمام‌ زمين‌ در روز قيامت‌ در قبضه‌ اوست‌ و آسمانهاي‌
            پيچيده‌ دردست‌ او، خداوند منزه‌ و برتر است‌ از شريك‌ هايي‌ كه‌ براي‌
            او مي‌پندارند. علت‌ ناراحتي‌ پيامبر در برابر سؤالات‌ يهود اين‌ بود
            كه‌ آنها عالمان‌ يهود بودندو بر كتابهاي‌ ديني‌ آگاهي‌ كامل‌ داشتند و
            جواب‌ بسياري‌ از اين‌ سؤالها رامي‌دانستند. اين‌ سؤالات‌ براي‌ خوار
            كردن‌ رسول‌ خدا و گمراهي‌ مردم‌ عادي‌بود.
                روزي‌ افرادي‌ از پنج‌ دين‌: يهود، نصاري‌، دهريه‌، ثنويه‌ و
            مشركان‌ عرب‌ نزدپيامبر آمدند و گفتند: ما مي‌گوييم‌ عزير فرزند خداست‌
            و مي‌خواهيم‌ نظرشما را بپرسيم‌. پيامبر فرمود من‌ به‌ خداي‌ يگانه‌
            ايمان‌ آوردم‌ و اگر شما براي‌عزير كرامتي‌ قائل‌ هستيد و مي‌گوييد او
            فرزند خداست‌ پس‌ بايد براي‌حضرت‌ موسي‌ كه‌ براي‌ اولين‌ بار تورات‌
            را آورد، كرامت‌ بزرگتري‌ قائل‌باشيد، و اگر منظور شما از رابطه‌
            فرزندي‌، رابطه‌ فرزندي‌ زميني‌ است‌ به‌معني‌ زادن‌ و زاده‌ شدن‌، پس‌
            براي‌ خداوند، آفريننده‌ قائل‌ هستيد و اين‌ كفراست‌. بعد از اين‌
            پاسخ‌ محكم‌ يهود گفتند: ما را رها كن‌ تا فكر كنيم‌. قضيه‌ديگر اين‌
            بود كه‌ روزي‌ يهود و نصاري‌ نزد پيامبر رفته‌ گفتند: بين‌ ما داوري‌
            كن‌. پيامبر(ص‌)فرمود داستان‌ خود را بگوييد: يهود و نصاري‌ هر يك‌ در
            موردديگري‌ گفتند: ما به‌ خداي‌ واحد حكيم‌ و اولياي‌ او ايمان‌ داريم‌
            و ديگري‌(يهود يا نصاري‌)بر چيزي‌ از دين‌ و حق‌ نيستند. پيامبر فرمود:
            هر دو شماخلاف‌ كار، فاسق‌ و كافر هستيد. آنها گفتند ما به‌ تورات‌ و
            انجيل‌ ايمان‌ داريم‌پس‌ چگونه‌ كافريم‌؟ پيامبر فرمود: اين‌ دو كتاب‌
            براي‌ راهنمايي‌ شما و نجات‌از سرگرداني‌ نازل‌ شده‌اند، اگر به‌ آن‌
            عمل‌ نكنيد موجب‌ بدبختي‌ شماست‌ وگناهكار خواهيد بود.
                پاسخ‌ ديگري‌ كه‌ پيامبر(ص‌)به‌ كارشكني‌هاي‌ يهود داد اين‌ بود
            كه‌ از تحدّي‌استفاده‌ كرد، يعني‌ آنها را دعوت‌ كرد اگر مي‌توانند
            مانند قرآن‌ سوره‌ يا آيه‌اي‌بياورند، زيرا پيامبران‌ الهي‌ براي‌
            اثبات‌ پيامبري‌ خود معجزاتي‌ دارند، معجزه‌پيامبر اسلام‌ نيز قرآن‌
            كريم‌ است‌. پس‌ پيامبر براي‌ اثبات‌ حقانيت‌ خود از قرآن‌استفاده‌
            نمود. خداوند در آيات‌ 23 و 24 سوره‌ بقره‌ مي‌فرمايد: اگر
            مي‌توانيدمثل‌ قرآن‌ سوره‌اي‌ بياوريد. هم‌چنين‌ در روايتي‌ از امام‌
            حسن‌عسگري‌(ع‌)آمده‌ است‌، خداوند متعال‌ مي‌فرمايد: اگر در
            آنچه‌محمد(ص‌)مي‌گويد، شك‌ داريد سوره‌اي‌ مانند قرآن‌ از تورات‌،
            انجيل‌، زبورو صحف‌ ابراهيم‌ بياوريد. اين‌ عمل‌ يعني‌ دعوت‌ به‌
            مقابله‌ به‌ مثل‌ تحدّي‌ نام‌دارد، اين‌ تحدّي‌ نه‌ تنها در مكه‌ و
            مدينه‌ يعني‌ در زمان‌ پيامبر(ص‌)بلكه‌ امروزهم‌ ادامه‌ دارد و براي‌
            همه‌ زمانهاست‌.
                روش‌ ديگر پيامبر در برخورد با كارشكني‌ها موعظه‌ و ارشا آنها بود.
            وقتي‌پيامبر(ص‌)متوجه‌ شد كه‌ يهود به‌ عهد خود وفادار نيست‌ و قصد
            فتنه‌ دارد، آنها را در بازارشان‌ جمع‌ كرد و فرمود: اي‌ گروه‌ يهود
            بترسيد كه‌ همان‌ عذابي‌كه‌ به‌ قريش‌ نازل‌ آمد بر سر شما نازل‌ شود.
            يهود بني‌قينقاع‌ پاسخ‌ دادند: ازاينكه‌ با مردم‌ بي‌خبر از فنون‌
            جنگي‌، برخورد كردي‌ مغرور نباش‌، تو توان‌رويارويي‌ با ما را نداري‌.
            در اين‌ وقت‌ آيه‌اي‌ از سوره‌ انفال‌ نازل‌ شد كه‌ تكليف‌پيامبر را
            روشن‌ كرد. خداوند در اين‌ آيه‌ مي‌فرمايد: به‌ طور عادلانه‌ به‌
            آنان‌اعلام‌ كن‌ كه‌ پيمانشان‌ لغو شده‌ است‌، زيرا خداوند خائنان‌ را
            دوست‌ ندارد. از كارشكني‌هاي‌ يهود فساد فرهنگي‌ و اخلاقي‌ بود، پيامبر
            براي‌ نابودي‌فساد، كارهاي‌ جدي‌ انجام‌ داد. پيامبر(ص‌)ابتدا يهود را
            هم‌ به‌ اسلام‌ دعوت‌كردند، اما وقتي‌ آنها پيمان‌ شكني‌ كرده‌ و فتنه‌
            و آشوب‌ ايجاد كردند، پيامبرفرمان‌ جهاد و مبارزه‌ مسلحانه‌ را صادر
            كرد. البته‌ فرمان‌ جهاد فقط‌ مخصوص‌يهود نبود و هر قبيله‌اي‌ را كه‌
            پيمان‌ شكني‌ مي‌كرد، شامل‌ بود. بر اساس‌پيمان‌نامه‌، اگر قبيله‌اي‌
            پيمان‌ شكني‌ مي‌كرد، بايد مجازات‌ مي‌شد و مجازات‌براي‌ مردان‌ اعدام‌
            و براي‌ زنان‌ و فرزندان‌ اسارت‌ بود، بعضي‌ قبايل‌ هم‌مجازات‌ كمتري‌
            مي‌شدند و تنها از جامعه‌ مسلمانان‌ اخراج‌ مي‌شدند.
               
                سرانجام‌
                بيشترين‌ دليل‌ انحراف‌ و گمراهي‌ يهود خودبرتربيني‌ و نژادپرستي‌
            آنان‌ است‌كه‌ باعث‌ شد چشم‌ خود را روي‌ حقيقت‌ ببندند و واقعيت‌هاي‌
            مسلم‌ راناديده‌ بگيرند و انكار كنند. دنياپرستي‌ آنان‌ دليل‌ ديگري‌
            براي‌ سقوط‌ آنها دردره‌ گمراهي‌ بود. عده‌اي‌ از آنها سختي‌هاي‌
            زيادي‌ كشيدند تا پيامبرآخرالزمان‌ را ببينند، اما اطاعت‌ از هواي‌
            نفس‌ تمام‌ زحمات‌ آنها را به‌ باد داد. مي‌توان‌ از تغيير رويه‌
            ناگهاني‌ يهود اين‌طور نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ تعدادي‌ از آنهامنتظر پيامبر
            خدا نبودند، بلكه‌ كسي‌ را مي‌خواستند كه‌ در دنياطلبي‌ وخودخواهي‌،
            فرصت‌ بيشتري‌ به‌ ايشان‌ بدهد و ثابت‌ كند آنها قوم‌ برگزيده‌هستند.
            با توجه‌ به‌ آنچه‌ گفته‌ شد با وجودي‌ كه‌ يهود پيمان‌ نامه‌ها را
            نقض‌كردند، نتايج‌ مثبتي‌ هم‌ به‌ بار آمد. از اين‌ موضوع‌ مي‌توان‌
            فهميد بايد دربرخورد با افراد يا دسته‌هاي‌ كارشكن‌ ابتدا از راه‌ صلح‌
            و مدارا وارد شد.
                با كمي‌ دقت‌ مي‌توان‌ دريافت‌ عملكرد يهود در برابر مسلمين‌ و
            اسلام‌ درعصر حاضر مانند عملكرد آنان‌ در عصر رسول‌ خداست‌. با اين‌
            تفاوت‌ كه‌حوزه‌ فعاليت‌ آنها وسيعتر و امكانات‌شان‌ عظيم‌تر شده‌
            است‌، آنها بيش‌ ازپيش‌، از راه‌ حق‌ فاصله‌ گرفته‌اند و مانند كسي‌
            كه‌ در مردابي‌ در حال‌ غرِشدن‌ است‌، ديگر ملتها را نيز مي‌خواهند با
            خود غرِ كنند، اما هر چقدر آنهاقدرت‌ بگيرند، پيروزي‌ نهايي‌ از آن‌
            حق‌ و حقيقت‌ است‌ و هرگز حقيقت‌ براي‌هميشه‌ پنهان‌ نمي‌ماند و عاقبت‌
            چهره‌ واقعي‌ آنها براي‌ مردم‌ جهان‌ آشكارخواهد شد. وظيفه‌ مسلمانان‌
            اين‌ است‌ كه‌ به‌ خودسازي‌ فردي‌ و اجتماعي‌بپردازند و در راه‌ خداوند
            صبور و شكيبا باشند. البته‌ تنها يهود نيست‌ كه‌ براي‌اسلام‌ خطرآفرين‌
            است‌ بلكه‌ هر مكتبي‌ كه‌ توسط‌ افراد سود جو تحريف‌شود، براي‌ سعادت‌
            بشر خطرآفرين‌ است‌ پس‌ بايد يك‌ مسلمان‌ با دقت‌ و تيزبيني‌ و مطالعه‌
            صحيح‌ حق‌ را از باطل‌ تشخيص‌ دهد و با مراجعه‌ به‌ دستورات‌خداوند و
            عقل‌ و فطرت‌ خود راه‌ راست‌ را بيابد.


                
       

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

از دیدگاه اسلام


قرآن در این باره می گوید:«و ما اَرسَلنا من قبلِک من رسولٍ الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدونِ»«ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم:خدایی جز من نیست. پس تنها مرا بپرستید.» (انبیا، آیه 25)

پیامبران نیز نظیر سایرین بشرند، زندگی می‌کنند و می میرند و تفاوت در این است که به آنها وحی می‌شود. قرآن در این باره می گوید:«قل انّما انا بشرٌ مثلُکم یوحی الیّ» «بگو جز این نیست که من هم انسانی مثل شما هستم، که به من وحی می‌شود.» (کهف، آیه 110).

بنا بر باور پیروان دین‌های ابراهیمی، پیامبران ویژگی‌هایی دارند که به آنها قدرت انجام رسالت الهی را می دهد.

 



از دیدگاه ادیان ابراهیمی


ادیان ابراهیمی پیامبران را اشخاصی می‌دانند، که از سوی خدا برگزیده شده و از طریق وحی با خدا در ارتباط هستند. آنها موظف به بیان و تبلیغ دین خدا برای مردمند.




از دیدگاه تاریخی


«پیامبر شخصی است که مستقیما با خدا رویارو می‌شود[به معنای باطنی]... آنگاه آنها که پیامبر نیستند باید خود را به کلام الهیِ(غیبی) الهام شده به عنوان یک عقیده مسلم متعهد سازند. این امر می‌تواند مسأله ساز باشد، به ویژه از آن رو که پیامبران دروغین وجود دارند.[البته از دید مومنین پیامبران به دو دسته دروغین و راستین قابل تقسیمند و کفار و لا ادریان برای هیچ کدام اعتباری قائل نیستند.] وقتی پیامبری حقیقی انگاشته می‌شود، ممکن است دین جدیدی، مبتنی بر تعالیم وی و تفسیر آنها قبول گردد... مفهوم پیامبری مفهومی قدیمی است و در شماری از ادیان مهم است. اوراکل‌های یونانی از مکان‌های مقدسی که پیش از ورود یونانیان به نواحی مجاور دریای اژه موجود بود، اخذ شده بود... نقش سخنگوی خدایان نقشی قدیمی در جهان هلنی[تمدن یونان باستان] است. در حالی که واژه (prophet) خود از یونیان اخذ شده است، که واژه προφήτης را برای ارجاع به یک مفسر یا سخنگوی یک خدا به کار می‌بردند...»[مثلاً مردم آتن به معبد دلفی رفته و درخواست یک معلم می‌کنند و سقراط به آنها معرفی می‌شود.» ر.ک. prophet در ویکی پدیای انگلیسی

دین به معنی خاص آن که مسلمانان و یهودیان دارند و مجموعه از قوانین فردی و اجتماعی عبادی و غیر عبادی دارد ممکن است در خارج از خاورمیانه نبوده باشد و آنها فقط آیین‌هایی برای پرستش و دفن اموات و طلب باران و مانند آن داشته اند. البته طبق اعتقادات مسلمانان تنها آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد شریعت داشته اند.


در یونان باستان یا تمدن هلنی مقصود از پیامبر افرادی بودند که در معابدی خاص نظیر معبد دلفی مستقز بودند و به اعتقاد یونانی‌ها به وسیله سروشی غیبی می‌توانستند پیشگویی کنند.

اما آنچه امروزه بیشتر به این معنا به کار می‌رود برگرفته از اعتقادات ادیان ابراهیمی است. در این ادیان خدا از طرقی با برخی از اشخاص برگزیده ارتباط برقرار می‌کند، که اصطلاحا از آن تعبیر به وحی می‌شود و مختص به انبیا نیز نیست و در قرآن برای مادر موسی نیز به کار رفته است. اما پیامبران علاوه بر آن که از طرق باطنی و احیانا ظاهری نظیر موسی پیامی را از خدا دریافت می کرده اند، وظیفه داشته‌اند آن را برای مردم نیز بیان کنند. طبق اعتقادات ادیان ابراهیمی این دسته از پیامبران برای آنکه در مقام مبارزه طلبی با منکران خود پیروز شوند، از اعجاز یا کارهای خلاف عادت طبیعی استفاده می کردند؛ نظیر اژدها کردن عصا توسط موسی، زنده کردن مرده توسط عیسی و دو نیم کردن ماه توسط محمد. در واقع اعجاز برای اثبات صدق مدعی به مردم است و نه ادعا.

پیامبران نزد این ادیان به دو دسته تشریعی و تبلیغی تقسیم می شدند. پیامبران تشریعی صاحب شریعت بودند و آموزه‌های ارائه شده توسط آنها در قالب کتبی گردآوری می شده و اساس دین آنها را تشکیل می داده است. این پیامبران عبارت‌اند از نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد و احیاناً آدم و داوود. اما سایر پیامبر مردم را به پرستش خدای یگانه و انجام برخی عبادات و امور و ترک برخی از امور دعوت می کردند، که بر اساس شریعت زمان آنها بوده است. ولی خود شریعت مستقلی نداشته و کتاب و دین جداگانه‌ای نیاورده اند. بیشترین تعداد این پیامبران در میان بنی اسرائیل آمده اند. اما طبق بیان قرآن هیچ امتی نبوده مگر آنکه پیامبری داشته است. لذا از این دیدگاه پیامبر نبودن امثال زرتشت و بودا نیز نفی نمی‌شود.
برخی می پندارند پدیده وحی گرفتن یک قضیه مربوط به فرهنگ مردمان سامی است. چنانچه وحی را به معنای اخص آن یعنی القای معانی و عبارات مشخص دینی از جانب خدا بدانیم شاید بتوانیم این حرف را تایید کنیم. اما چنانچه وحی را ارتباط با باطن و غیب عالم از طرق غیر حواس پنجگانه و دریافت هر نوع معرفتی در نظر بگیریم، هر قوم و جامعه غیر مادی گرایی احتمالاً به نوعی به آن اعتقاد داشته و از آن در زندگی خود بهره می گرفته است.



بودائیان


بودائیان که‌ اصولا وجود خدا را انکار می‌کنند و به بیخدایی اعتقاد دارند آنها نیز بودا را یک آموزگار و یک انسان شایسته می‌دانند که سرزمین خود را در جهت کسب تعالی و انسانیت والاتر ترک کرد. در میان قبایل افریقایی هیچکس ادعای اینکه از طرف خدا به وی وحی می‌شود و وی یک پیامبر است نکرده است.


+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |

In religion, a prophet is a person who has directly encountered God, of whose intentions he can then speak. Those who are not prophets must then commit themselves to the divinely inspired word as an act of faith. This can be problematic, especially as there are false prophets. When the prophet is held to be genuine, new religions may be adopted, based on the prophet's teachings, and on their interpretation.

A prophet often operates through some means of divination or channeling. The process of receiving a message from God (or the gods) is known either as prophecy or as revelation. (In this sense, the terms are synonyms.)

In popular usage, especially among Christians, a prophet is believed to be someone foretelling the future. While the Bible certainly does contain examples of this sort of prophecy, the majority of messages from Biblical prophets in the Hebrew Bible were social or religious messages that contained no such predictions. As Greek poets were inspired, Thomas Paine argued in The Age of Reason that "prophet" among the Jews had simply meant poet or musician:

"There is not, throughout the whole book called the Bible, any word that describes to us what we call a poet, nor any word that describes what we call poetry. The case is, that the word prophet, to which a later times have affixed a new idea, was the Bible word for poet, and the word 'prophesying' meant the art of making poetry. It also meant the art of playing poetry to a tune upon any instrument of music."
The prophets of the Hebrew Bible were speakers for God rather than "seer-priests" and were absolutely against divination and the like (Allen, 1971). Some prophecies that seem to foretell the future are now widely believed as having been made some time after the event; these prophecies are sometimes given the technical name vaticinia ex eventu.

The concept of a prophet is an old one, and is important in numerous religions. The Greek oracles were inherited from autochthonous sacred sites that preceded the Greeks' arrival in the Aegean. The Bible refers to prophets of Yahweh, Baal, and other regional deities (see Bible prophecy). Christians refer to John the Baptist as a prophet of the Christian God, and Muslims refer to Muhammad as the Prophet, the last and greatest of the prophets of Allah, or God. Latter Day Saints also refer to Joseph Smith, Jr. and his successors as prophets.

 

+ نوشته شده در ساعت توسط محسن شاهمحمدی |